۳
۱۲
وم میت سس مسب بر <<
ی ۳۳۲
دیهان ناصرخسره
حکیماصر ین خسروبن حارت القبادیانی البلخی المروزی
موسسه انتشارات نگاه و نشر علم
دیوان ناصرخسرو
حکیم ناصر بن خسرو بن حارثالقبادیانی البلخی المروزی چاپ اول ۱۳۷۲
ره
تنظیم و نمونه خوانی و نظارت: جهانگیر منصور
حروفچین: افسانه پونانی
چاپ مهارت
حق چاپ محفوظ است
شرحاحوال اصرحسرو
اسم و رسم و مولد و حسب و نسب شاعر
حکیم ناصربن خسروبن حارث القبادیانی لبلخی المروزی؛ مکنی به ابومعین و ملقب و متخلص به «حجت» در ماه ذیالعده از شهور سنذ ۳۹۴ هجری قمری (مطابق با تير یا مرداد ماه سنة ۳۸۲ هجری شمسی) ظاهرا در شادیان از نواحی بلخ متولد و و بعد از سنه ۳۶۰ و به روابت اقرب به صحت در مه ۴۸۱ در بَمکان از اعمال بدخشان وفات یافته است, تاریخ اخیر که قول حاجی خلیفه (کانب چلبی) در تقویملواریخ است با وجود بعضی دلاپل در استبعادآن با در مینةروایات راجع به وفات حکیم و عمر او چنان که ذکر شد نزدیکترین آنها بامکان عادی است .
تفه رو ادا هررری رات وه غاب ایا مره شابن لد اشوین شیی ای ۶
۲ . چون ناصرخسرو در سنهُ ۴۴۴ از سفر حج به وطن خود برگشت و بعد به یمکان تبعبد شد و در بیتی از اقامت ۱۵ سا خود در بمکان حرف میزند لهذا اقلا باید نا سنه ۴۶۰ زنده بوده باشد .
۳. در وذات ناصر روایات مختلفه است و تذ کرهها خبط های غرببی کردهاند چنان که بیاید و عمر او را نیز به صد و چهل رسائیدهاند که بقینا افسانه است.
2
دیوان ناصر خسرو
حکیم ناصر خود را در سفرنامٌ حود فبادیانی مروزی میخواند. بودن او از قبادیان ازاشعار او نیز معلوم است و چنان که گفته شد قبادیان از نواحی بلخ بوده " و بدین جهت وی در اشعار خود همهجا از بلخ به عنوان وطن و شهر و خانه و مسکن خویش سخن میراند و بلخ را به صفت «چون بهشت» توصیف مینماید و به همجرت يا هزیمت با اخراج شدن خود از بلخ اشاره میکند و نیز در سفرنامة خود با آنکه مبدء حرکتش مرو بود و از آن نقطه به اهانتاده بود همهجا در عرض راه مسافتها را از بلخ تا هر نقطه که میرسد حساب میکند و بههرحال شکی نیست که دودمان و خانمان و اقارب او در بلخ بودهو در آنجا نخانه و باغ و ضیاع و عقار و دوستان و طایفه و برادران داشته و به احتمال قوی بعد از عردت از سفر حح و مصر تا موقع منواری شدن و فرار در بلخ اقامت گزیده است پس در بودن اصل او از حراسان و ولایت بلخ شکی نیست و نسبت اصفهانی که بعضی تذکرهها و کتب متأخرین دادهاند " بیاساس است. در این صورت نسبت مروزی که در سفرنامه آمده با به جهت آن بوده که اجداد او از مرو بوهاند و یا به احتمال فوی به سبب اقامت او مدتی در مرو و مخصوصاً تا موقم سفر حح این نسبت پیدا شده است. چنان که در سفرنامه گوید «از مرو برفتم به شغل دیوانی» و همچنین در جای دیگر از سفرنامه گوید که در پنجم رمضان در سنه ۴۳۸ به بیتالمقلاس رسید و در آن وقت درست یک سال شمسی بود «که از خانه» بیرون آمده بود و چون وی در ۲۳ شعبان سنه ۴۳۷ از مرو حرکت کرده بود میتوان استدلال کرد که در آن زمان خانهاش در مرو بوده است. علاوهبراین ذکر کسائی مروزی بالاختصاص ازمیان سایر شعرا مکزّر دراشعار خود فرپنا سکنای او در مرو تواند شد .
در اسم او که ناصر است و اسم پدرش خسرو هیچ شکی نیست و حودش همیشه در اشعار و مصنفات خود؛ خود را به این اسم و نسب میخواند. یعنی گاهی ناصر و گاهی ناصرخسرو و گاهی
۱. قبادیان با فوادیان که بنابر تول سمعانی (در صورنی که نسخه صحیح باشد ) فراذیان | ؛ فواذ بان| هم نامیده میشد , فربه یا قصبهُ کوچکی بود که در روی یکی شاخهای جیحون و در ناحیهای به همان اسم قبادیان واقع بوده و به فول سمعانی تفرجگاه باصفانی بوده و آب شیرین و گوارائی داشته و دارای با زهای قشنگ زیادی پر از سرو و درختان باصفا بوده و قسمتی از سکنهُ آن از عرب تمیم بوده است. اشارات متعددی که در اشعار حکیم به ضیا ع و عفار خود و با غهای باطراونش و دهقانی آمده و سدح زیادی که در سعادننامه از دهقانی و زراعت می کند و آن را اشرف صنابع میشمرد و اشارهای که در سطر ۲۳ صفح ۳۴۶ به قبیله تمیم دیده میشود مزید آن نواند شد که ناصرخسرر یکی از ملاکین قبادبان بوده و به دهقانی و زراعت نیز اشتفال دائبته است. امروز نیز قبادیان اسم بلوکی است در همان محل در شمال شرفی بلخ نزديك ترمد و نیز قریهای به همان آسم موجود است ولی فردو در ماوراء جیحون در نقنهها دیده میشود .
. مثل دولتشاه در نذ کرةالشعرا و لطفعلی بيك در آتشکده.
. به در نک اخیر «انه» در شرححالی که از ناصرخسرو درمجله انجمن شرقی آلمانی جلد ۳۳ و ۳۴ نوشته اشاره می کند . نک درمی قبل از ملاحظهُ تحقیقات مشارالیه به نظر خود نگارنده نیز رسید .
مت اس
شرح احوال ناصر خسرو ۹
ناصربن خسرو. اسم جذش حارث اگرچه در نسبنامة جعلی مندرح در تاریخ حیات مجعولالیسبه و انسانهآمیز منسوب به خود او (که بعد از این همهجا در اين دیباچه از آن به عبارت «سرگذشت شخصی» تعبیر خواهد شد ) مذ کور است و به این جهت اعتبار و صحت آن مورد اعتماد نباید بشوده لکن عین همان اسم در آخر رسالً مختصری که منسوب به ناصرخسرو و جواب أسثله است وننتفای از آن در نهران در تصرف جناب فاضل محترم آفای حاححسین آقا ملک است و ذکر آل دبای نیز ضمن نسب ناصرخسرو آمده است کنیتش نیز مسلّم است و هم در سفرنامه و هم در اشعار او ذکر شده عنوان حکیم نیز برای او در کتب و اشعارش خیلی ذکر میشود و واقعاً هم از حکما بوده و از اشعار وی و مخصوصاً از کتاب زادالمسافرین و روشنائینامه دیده میشود که به فلسفة ارسطو و افلاطون و فارابی و ابنسینا آشنا بودهو بسیاری از تألیفات حکمای قدیم یونان را خوانده و از آنها ذکر میکند .لقب حجت که اشعار او پر از آناست و اغلب مانند تخلص شعری میآید ناشی از این بوده که وی بعد از عودت از مصر به خراسان یکی از حجتهای دوازده گانة" دعوت فاطمی بود و از طرف هشتمین لیذ فاطنی المستنصربال بونميم فقذین علی که از سذ ۴۲۷ ت ۴۸۵ خلافت کرد حییت جزیرة خراسان برگزیده شده و برای نشر دعوت در ایران و ماورءلنهر مأمور شده بود و بههمین جهت خود را گاهی «حجت»" و گاهی «حجّت خراسان» و گاهی «حجّت مستنصری» و گاهی «حجّت فرزند رسول» و گاهی «حجّت نایب پیغمبر» و گاهی «سفیر» و گاهی «مأمور» و گاهی «امین امامزمان؛ و گاهی «مختار امام عصره و گاهی «مستعین محمد» و گاهی «برگزید؛ علیالمرنضی؛ مینامد. شهرت عغلوی که به اسم او در کتب تذکره و غیره تردیف میشود مأحذ و اساس صحیحی ندارد و ظاهراً از جعلیات متأخرین است و ناشی از نسب مجعولی است که در «سرگذشت شخصی» مجعول ناصر مندرج است که نسب او را با پنج واسطه به امام علیبن موسیالرضا(ع) میرساند و اگر در مأخذی قدیمتر از تاریخ انتشار «سرگذشت شخصیی» این عنوان برای ناصرحسرو پیدا شود باید
۱ . رادالسافرین ص ۰۹۸۰۵۲ ۳۴۳۰۳۱۸۰۲۷۸ و ۰۴۲۱
۲ . باطنی اسمعیلیه پیرران خلفای فاطمی. خلیفه فاطمی را امامزمان دانسته و بلافاصله مادون او ۱۲ نقیب یا باب را قائل بودند که هر کدام از آنان به يك قسمت از ممالك دنا ۱۳| بودند . هريك از این منطقههای دعرت «جزیرهه و باب یا نقیب آنجا «حجّت» آن جزیرهیعنی آن سامان نامیده شده و واسطف بین امام و اهالی آنجا و مخصرصا شیعیان بود . چنان که خود ناصرخسرو در صفح ۱۵۲دیوان گوید «زیشان به هر اقلیم یکیتند زبانیاست ۲2 کو را به صلاح گرهی کز صلحااند, و همچنین در سطر ۱۵ از همان صفحه و سطر ۱۳ صفحذ ۸۲ به این معنی آشاره میکند.
۳. در دبوان اشعار ناصرخسرو مانند تخلص شمرا دفعات بیشمار اين لقب ذ کر شده و در روشنانی نامه نیز دوبار آمده.
۷۰ دیوان ناصر خسرو.
تصور نمود که همانا به معنی طرفدار آل علی استعمال شدهاست " .چنان که وی در اشعارش خود را مکزر «فاطمی» هم میخواند که مقصودش طرفدار فاطمیان است.و نیز محتمل است منشاأً این شهرت خلط اشخاص تاربخی باشد که همیشه میان متأحرین از مآفین مبتلیبه است بعنی التباس با یک ناصر دیگری واقع شده باشد مانند ناصر موی از سادات حکام طبرستان در اوایل قرن چهارم که به ناصر کبیر معروف است. یا سید محمد ناصر علوی و برادرش سیدحسن ناصر علوی کههردو شاعر بودند و شرححال آنها در لبابالالباب عوفی جلد دوم آمده است. ورنه شکی نیست که وی از سادات نبوده و چنان که آفای غنیزاده در دیباچه سفرنامه (چاپ برلن) توضبح کردهاند وی خود سرافت نسب خود را انکار میکند ولی در بعضی کلمات خود به علوّ حسب و پاکیزگی نسب خود و بودن از نسل «آزادگان» که ظاهرا مقصود احرار بعنی اشراف ایرانیان قدیم است اشاراتی دارد.
از دو بیتی که در لبابالالباب عوفی از دهقان علی شطرنجی که ظاهرا از شعرای اواسط فرن ششم است ذکر شده استنباط میشود که لقب ناصرخحسرو حمیدالدین بوده است ولی در کلمات خود حکیم اشارة به این فقرهنیافتم ".
تاریخ سال تولاش را که سنة ۳۹۴ باشد خود شاعر در اشعار ود صريحاً ذکر میکند "و گاهی هم به اشاره میرساند. چنان که در سطر ۲۶ صفحذ ۲۳۲ دیوان می گوید که وی در موف انتبا از غفلت و سلوک سبیل حقیقتجولی ۴۲ سال داشته که مطابق با موقع خواب دیدن او در پنج دی مروالرود در سنه ۴۳۷ میشود. ماه ترلد هم که ذیالقعده باشد در پیت دیگری که بدبختانه تاریخ سال در آن تحریف شدهمذ کور است.
ناصر خحسرو ظاهرا از خانواده محتشمی که به امور دولتی و شغل دیوانی مشغول بودهاند بوده
س
. چنان که خیلی افسانههای دیگر راجع به ناصرخسرو مرا از اثارات اشعار او به تضیر غلط و افزودن شاخ و برگ استخراج و پرداخته شده امکان دارد که ابن نسبت هم از تاویل غلط سطر ٩ صفحه ۳۱۳ دیوان پیدا شده باشد . ظاهرا این نسبت در ترون اخیره به ناصر بسته شده ورنه حتی درلتشاه که تذ کرة خود را در سنهٌ ۸٩۲ تالیف کرده نسبت سیادت را به ناصر به عنوانشهرتضعیف ذ کر مي کند .
۲. بعد از اتعام تسوید این دیباچه جناب آقا میرزا مجتبی مینوی در ضمن مراسل خودشان نظر اينجانب را به اين نکه جلب کردند . بهعلاوه به عفید؛ ایشان ممکن است نسخه بدل «ابومعینالدین» در کنيه ناصر که در بعضی نسخ سفرناعه دبده شدهاز خلط لقب و کنیه ناشي شده باشد .
۳ دیوان صفجه ۲۳۲ سطر ۲۲ ۰ بستان المذاهب |نسخه چاپ بمبلی| تاریغ ولادت را سته ۳۵۹ و نسخهای که در دست
شفر بوده ۳۸۶ مینریسد. تاریخ گزیده [چاپ عکس ندن] سنه ۳۵۸ و نسخهای که در دست شفر بوده ۳۸۵ و
حبیبالسیر [به نقل شفر از آن] ۳۸۵و بنابر نسخذ چاب بمبلی[به نفل ریو از آن] ۳۵۸ ثبت می کند.
شرح احالناصر خسرو 1
است و از اشعار او معلوم میشود که در جوانی در دربار سلاطین و امراء رااداسته زیچان که خود در سفرنامه گوید «بارگاه ملوک عجم و سلاطین را چون سلطان محمود غزنوی و-پسرش مسعود» دیده و از اين فرار باید قبل از ۲۶ سالگی در مجلس سلطان محمود غزنوی حاضر داش فبل از سفر حج در ۴۳ سالگی به قول خود دبیر پيشه و متصرّف «در اموال و اعمال بلط ۰ د«و تبدکازهای دیرای متشون توو مان در نشف ماشرت موز تز بان را کرت بانمه تون لقب ادیبی و عنوان دبیر فاضل داشت و پیش وزرا محتشم بوده و با پادشاهان وفت هممجلس و همپیاله برده و شاه وی را «خواجه خطیره خطاب میکرده است. اينکه برادرش عبدالجلیل نیز به خحطاب «خواجه» مخاطب بوده اهر از ال و حواشی وزیر سلاجقه ابونصر (؟ شاید عمیدالملک
کندری) برده و همچنین مسافرت ناصرخسرو از نیشابور به قومس «در صحبت خواجه موف که خاجذ سلطان بود»دلیل بر تشخص وی و عزت و مقامش نواند شد. چه حواجه موف ظاهرا همان امام موفق نیشابوری «امام صاحب حدیثان» است که به فول بیهفی در موقع استبلای سلجوقیان به خراسان به نغزنویان مخالفت و با امرای سلجوقی موافقت کرده و نفرب عظیم پیش آنها بافت بهطوری که شاید محترمترین علمای خراسان شد ". حتی نظر به بعضی قرائن و امارات بعید نیست که ناصرخسرو در عهد غزنوبان یعنی زمان سلطان محمود و مسعود در بلخ که در واقع دومین پایتخت سلاطین غزنوی بود در خدمت ایشان بوده و شاید در همان اوقات مسافرت به هندوستان کرده و پس از تسلط سلجوقبان و تصرف آنها بلخ را (در سنه ۲۳۲) خود و برادرش به حدمت آنها انتقال یافته و به مرو که مقر حکومت ابرسلیمان چغریببگ داودین میکائیل بن سلجوفی متوفی سنه ۴۵۱ بود نقل مکان کرده و در آنجا مقام گزیده باشند و ظاهراً شکی نیست که بعدها در ایام کهولت ناصرخسرو هم اگر وی در مذهب غالب خراسان (حنفی و شافعی) بود و با همین قدر شیعه و اسمعیلی نبود در بلخ در حوزا
۱. برحسب روایت تاریخ بیهقی در اولین ورود سلجرقیان به نبشابور در سنة ۲۲۹ امام موفق پیش آنها رفت و در مجلس ایشان طرف خطاب بود و پس از عودت سلطان مسعود به نیشابور و نخلیة سلجوقیان آنشهر راءوی با طغرل برفت, از عنوان «امام صاحب حدیثان» معلوم میشود که وی رئیس و مقتدای شافعیان و سایر مذاهب اصحاب حدیث از حنبلی و فالکی و ظاهربه بوده است و ظاهراً این شخص همان امام مرفق است که بنابر فصا مشکوکالصحه استاد خواجه نظامالملک وزبر و عمر خیام بودهاست. به فول بافوت در معجمالادباه در ترجما حال باخزری عمیدالملک کندری اولین وزیر سلاجقه نیز از شاگردان امام موفق برده و به فول عماد کانب اصفهانی (در کتاب زبدءالتصره در ناریخ سلجوفیان طبعلیدن صفح ۳۰) همین موفق (که به صفت «پدر ابوسهل» ذکر شده) کندری را برای دبیری به طغرلبیک معرفی کرده و ظاهرا به واسط رسیدن دو نفر از نلامذه با حاضرین حوزا درس او (کندری و نظامالملک) به مقام وزات تلمد پیش او میمون به فلم رفته بود.
اعیان و اشراف مانده و به امرا هم تفرب کامل میرسانید و شاید مثل عمیدالملک و نظامالملک به درجه بالاتر نیز میرسید و فقط به واسط طریقه مذهبی خود به یمکان افتاد و از بلخ و دربار امرا دور ماند, بههرحال چیزی که مسلم است این است که در جوانی اغلب مرفهالحال و دارای عزت و جاه و دبدبه و جلال بوده است و مخصوصاً قبل از تبعید او از وطن خودش دارای مکنت و ثروت و «نعمت و ناز» بوده و باغها و خانها و ملک و «ضیاع و عفاره داشته, اگرچه به قول خود گاهی هم بینوا شده و از «حرص مال پی کیمیاه شده و با در ساعات استجابت دعوات دعای توانگری برای خود کرده. همچنین از خیلی از اببات او فهمیده میشود که در جوانی و حتی قبل از اخراج وی از بلخ قوی و تنومند و خوشاندام بوده و بعد از آوارگی شکسته و نزار و لاغر و پزمرده شده است.
عهد جوانی و تحصیلات علمی و مسافرتهای او
ناصرحسرو از ابتدای جوانی در تحصیل علوم و فنون و السنه و ادبیات رنج فراوان برده فرآن را حفظ داشت و تقرباً در تمام علوم متداولة عفلی و نقلی آن زمان و مخصوصاً علوم یونانی " از ارئماطیقی و مجسطی بطلمیوس و هندسذ اقلیدس و طب و موسیقی و بالااخص علم حساب و نجوم و فلسفه و همچنین در علم کلام و حکمت متألّپین نبحر پیدا کرده بود و وی خود در اشعار خویش و سفرنامه و سایر کتب خود مکرر به احاطة خود به این علوم و مقام عظیم فضل و دانش خود اشاره میکند و مخصوصاً در سفرنامه و روشنائینامه همهجا از خجوم و قرانات کواکب و کسوف حرف میزند. مخصوصاً در لحسا و قطیف. امیر عرب از او از روی علوم نجوم سئوال می کند که آیا لحسا را تواند گرفت یا نه. ولی ظاهرا با آنکه منکر تأثیرات نجرم نبوده و در روز فران راس و مشتری قضای حاجات را معتقد بوده به غیب گوئی از روی تنجیم چندان اعتقادی نداشته و به قول خود در جواب امیر عرب راجع به سئوال در باب فتح لحسا «هرچه مصلحت برده میگفته است. در علم حساب و جبر و مقابله و هندسه در مصر تدریس میکرده. در عَْذاب (بندر سودان در ساحل بحر
۱.رادالمسافرین پر است از ذکر اسامی و کتب حکمای سلف. چنان که گرید «و اين قول سفراط است اندر کتاب فاذون و فول افلاطون است در کتاب طیماوس و فول ارسطاطالیس است...هو گوید «و این فولاندر قدیم بالس فیلسوف گفته...؛ راضح است که چون اطلاع او بر اقرال و عقاید بونانیان از مجرای ترجمههای عربی و بلکه تفسیر حکمای اسلامی بوده لاد ان اطلاع به همان شکلی بوده که حکمای عهد خود او آن عقاید و کتاب را به حکمای پونان نسبت داده و مدون
کر ده بودند.
شرح احوال ناصر خسرو ۲
احمر) جند ماه خطیب شهر شده و آن کار خطیر را به عهده داشته. تصنیفات زیادی داشته در ادبیات عرب و عجم بد طولی داشته شته. از بْحتری و جربر و نابفه و حسان و رودکی و کسائی ودقیقی و عنصری و منجیک و آهوازی و قطران در اشعار خود و سفرناهاسم میبرد و شاعر آخری را شحصٌبلاقات نموده است. خود نیز اشعار عربی و حتی دیوان عربی هم داشته است. در نقاشی هم سروه یه داشتبو در موقم افامت در فلح (در عربستان) از روی ضرورت با فان قفش مزاب مد انب کنات معیشت کرده و صدمن خرما بهدست آورده و همجنین در بیتالمقدس کرسی سلیمال را در روزنامة سفر خود که داشته تصویر کرده است. در مسافرتهای خود مانند حکیم دانشمندی یادداشت شتهای علمی و تاربخی مفید برمیداشت و شهرها و قلعهها و مساجد و غیرهرا حود مساحت می کرد.
در علم ملل و نحل و کسب اطلاع بر مذاهب و ادیان نیز رنح فراوان برده و نهتنها مذاهب اسلامی را نع و غورسی نموده بلکه ادیان دیگر مانند دين هندوان و مانوبان و صابئین (که گویا مقصود خرانیین بودند که اين نسبت را بر خود بسته بودند) و بهود (که به کثرت آنها در بلخ اشارات متعددی در اشعار ناصر موجود است) و نصاری و زردشتیان را نیز تحصیل نموده و از کتاب زند و پازند مکرّر صحبت میکند. در طلب علم و فخص حقبقت با غالب ملل معروف آن زمان آميزش و مخالطه نموده و از آنها کسب معرفت کرده؛ ولی با وجود اين مثل اغلب شعرا و دانشمندان اسلامی اطلاعش از مذاهب غیر اسلامی خیلی صحیح نبوده و آثار حلط در آن باب دیده میشود " .ولی در علم فلک و حساب و هندسه ظاهرا اعلا درجة معلومات عهد خود را فراگرفته بود ". غیر از زبان فارسی و عربی (چه فصیح و چه زبان محاوره) " معلوم نیست که زبان دیگری میدانسته. فقط ممکن است اندکی هندی یاد گرفته بوده باشد. به اطلاغ حود بر علوم متداوله و تحصیل تمام فنون و اخبار و سیر و ادبیات خود در اشعارش تفصیلا اشارهمی کند و مخصوصاً گوید «نماند از هیچ گون دانش که من زان
۱ .در کتاب وجهدین صفحذ ۵۴ تورات را کتاب روسیان و انجیل را کتاب رومیان میخواند و دراشعار حود صفحذ ۱۴۵ سطر ٩ وصفحذ۵ع۱ سطر ۲۳ دیوان زند و پازند را کتاب پند و اندرز میشمرد و در سطر اول صفحه ۲۹ دوشنبه را روز عید هفتگی عیسویان حساب میکند و کستی را که کمربند زردشتبان است کمربند مسیحیان فرض میکند (دیران صفحه ۵۱۲ سطر ۱۷) و باز در وجه دین گرید که مغان را یعنی مجوس را کتاب نیست که بدان کار کنند چنان که ترسایان و بهود را است.
۲ .در سفرنامه از تعلق مد و جزر به ماه حرف میزند و در دیوان از ابعاد و اجرام و طب و مقیاس زمان و معادن سخن میراندو حلقت باران رابه طریق بخار از دریابیان می کند اگرجه اشکال اقلیدس را هارسطاطالیس و معرفت نجوم را به علم ارئماطیقی نسبت می دهد .
۳.در سفرنامه محاورا خود را به زبان عرنی با استاد حمامی در بصره حکایت میکند.
۷ دیوان ناصر خسرو
[] نکردم استفادت بیش و کمتر», اغلب ایام با کتب انیس و جلیس بوده و در سطر ۱۱ صفحه ۴۵۸ از دیوان گوید که با مصاحبت کتاب در یمکان «بسر بردم به پیری روز گاری» همچنین در سفرنامه علت عودت خود را از حجاز به مصر پس از ادای حح ماندن کتب خودش در مصر قلم میدهد و در فلح در موقعی که به نهایت استیصال رسیده بود هیچچیز از مال دنیا با او نمانده بود مگر دو سله کتاب و وفتی که از آنجا با سوءحال به نسیه شتر کرایه کرد که به بصره برود کتابهای خود را با برادرش روی شتر گذاشت و خود پیاده رفت و حتی در جوانی در ادبیات و کتابت و دبیری و نظم ونر شهرنی بهسزا و مقامی معلّی یافته بود.
حکیم ناصرخسرو ظاهرا از اوابل جرانی به کتابت و شعر مشفول بوده و اگر در صحت نسبت رسالة سابقالذ کر جواب اسئله به وی و در تاریخ تألیف که در آن نسخه ثبت است یعنی سنذ ۲۲۲ خدشهای نباشد اين فقره دلیل آن است که وی اقلا از ۲۸ سالگی به تصنیف و تألیف پرداخته است و نیز وی در جوانی ظاهرا به هندوستان و سند و ترکستان و افغانستان و دشت و شاید دیلم و بغداد مسافرتها کرده و علاوهیر خراسان و ماوراء النهر و ممالک صغیرة مجاور این ولایات آنچه از کلمات خحرد او بطور قطع دستگیر میشود لاهور و ملتان و سند و ترکستان و دشت را هم قبل از سفر معروف هفتسالهٌ خود دیده بوده است. در سفرنامه به حضور خود در مجلس سلطان محمود و مسعود غزنوی هم اشارهمی کند. در شعر گفتن او قبل از سفر مصر شبهه نیست اگرچه غالب و بلکه همذ اشعار او که در دست امت ظاهرا بعد از این سفر انشاء شده. خود ری در آغاز سفرنامه و هم در دیوان خود به شعر گفتن خود قبل از سفر اشارهمی کند و در عودت از سفر و وصول به بلخ هم چند بیت گفته که در سفرنامه درج است و در دیوالنیست.
از گزارش ابام جوانی ناصر جز اشارات متفرقه که در اشعار و تصنیفات وی جستهجسته دیده میشود اطلاع زیادی در دست نیست. به قول خود مدتی مثل اغلب شعرای زمان خود به باده خواری و عشقورزی و گفتن اشعار مدح و غزل و لپر و هزل گذرانده, در دربار پادشاه به نحدمت و هم مدیحه گوثی رفته و هم شاعر بوده و هم دبیر ملازم دربار و پس از سرخوردن از اين کار «چند سال از عمره در میان «اهل طیلسان و عمامه و ردا» گذرانید», چندی در جستجوی کیمیا بوده و غالبا در بحث و فحص و استدلال و حقیقتجولی بهسر برده و ظاهرا همین بحث و تحفیق و غور و تدفیق و به تول خود او «چون و چراءو نرفتن زیر بار تبد خاطر او را مشوش نموده و جوابی به سژالات بی پایان خود در سر حلفت و حکمت شرایع در ظاهر تنزیل و طربقة ظاهریان نیافته و در حدود چهلسالگی"
۱ .آنه بسیتی را که در نسخه ود چنیین داسته وبزد صبح جرد سیم از ضب چجل...»وازاینرو ۳۹
شرح احوالناصر خسرو ۵
وجدانش بیش از پیش مضطرب گردیده و در بی نحری حفیقت افتاده و چنان که گذشت شاید برای نحص حق و حقیقت و تسکین رجدان بیآرام خود بعضی مسافرتها به ترکستان و هنذوشتان و سند کرد وبا یاب این مب متفه عشرت و مات نموه وی بان هه جندگ اپ
شافی و تسکین بخشی به «جون و جرای» خود نیافته است.
مبدء انقلاب و آغاز تحوّل در زندگی او
عاقیت حکیم حقیقتجوی ما که ذهن وقاد و خاطر نیز او به اصول نقلی و عقلی زمان خود که اذهان متوسط را تسکین میداد قناعت نمی کرد به واسطه خوابی که در ماه جمادیالاخر سنه ۴۳۷ در جوزجانان دید به تصد وصول به حقیقت به سفر قبله عازم و با برادر کهتر خود ابوسعید و یک غلام هندی روانة حجاز شدند. این مسافرت که هفتسال طول.کشیده و با عودت به بلخ در جمادیالا خر نت4 22 و دیدار برادر دیگر خود خواجه ابوالفتح عبدالجلیل خحانمه یافته مىدء یک دورة حل ید
زندگانی اوست. در این سفر چهاربار حج کرده و شمالشرقی و غربی و جنوبغربی و مرک ایران و
ممالک و بلاد ارمنستان و آسیای صغیر و حلب و طرابلس؛ شام و سوربه و فلسطین و جزیرةالعرب و
مصر (که غریب سه سال آنجا بوده) و قیروان(در تونس) و نوبه و سودان را سباحت کرده و پس از آنکه
اغلب ایام حود را در پایتخت خلفای فاطمی بعنی مصر بهسر برده و در آنجا داخل مذهب اسمعیلیه و
طر یمه فاطمیان شده به فصد ترویج آن مذهب و نشر دعوت فاطمی در خراسان به وطن حویش عودت
نموده است, مشارالیه درجات سیر باطنیه را طی کرده و از مرانب مسنجیب و مأذون و داعی بالاتر رفت
به مقام حجتی رسیده و یکی از حجّتهای ۱۲ گانهة فاطمیان در ۱۲ جزیر؛ نشر دعوت شده از طرف
امام فاطمی آن زمان ابوتمیم مین علیالمستنصر باه «حجت جزیرة خراسان؛ تعیین شد و بهاين استدلال بهانتباه ناصر حسرو در چهل سالگی نموده و گرید در چهلسالگی وی به طلب حقیفت افتاده و از آنتاریخ تا سن چهل و دو سالگی یا چهل و دو ونیم مسافرتهایی کرده ولی به تقصود نرسیده نا به واسطه دیدن خوابی در ۴۳ سالگی به طرف قبله عازم شد ولی فرل خود شاعر در سطر ۲۶ صفحة ۲۳۲ صریح است در ابنکه در چهلو درسالگی نفس او «جویای خرد» و حقیقت شد.
۱ ساحت دعوت فاطمی یعنی در واقم تمام عالم اسلامی به چند منطقه دعرت تقسیم میشد که هر کدام از منطقهها را ناطمیان و بیروان آنها اسم «جز برهه میدادند و نراسان یکی از آن جزایر بوده جنان که در سطر ۲۳۹ صفحه؛۸ و سطر ٩و ۰ صفحه ۲۷۸ دیوان بهاين نکته تصریح شد». مقصود از خراسان هم در ترون وسطی خطه وسیعی از ولایات شرقی ممالک اسلامی بود نه بات خراسان حالیه عدة جزایر معلوم نیست چه بوده؛ از بعضی فقرات کتاب وجه دین جنان برمیاید که جزایر مطابق هفت افلیم برده ولی در موارد دیگر از آن کتاب» ۱۲۶ حجتان جزایر» دکر میشود که موهم این است که هر کداماز ۱۲ حجت جزیرهای داشته است.
۴ دیوان ناصر خسرو مأموریت یعنی دعوت مردم به طریقه اسمعیلیه و بیعت فاطمیان در ممالک خراسان (به معنی وسیع این خطه در آن زمان) و سرپرستی شیعیان آن سامان و به قول خودش شبانی رم متابعان دین حقّ» به ایران بر گشت. به اين فقره در اشعار خود او اشارات لابحصی هست و در زادالمسافرین هم گوید «ومر نوشت الهی را که اندر آفاق و انفس است به متابعان خاندان حق نمائیم به دستوری که از خداوند روز خویش بافهابم اندر جزیرة خراسان» ۱.
اسم و کنیه و لقب خلیفذ فاطمی المستنصربالله در اشعار او مکّر ذکر شده است.
تفصیل مسافرت حج و مصر که از روی بادداشتهای روزنامة سفر خود ناصرخسرو پس از مراجعت به بلخ به قلم خودش نوشته شده موضوع کتاب سفرنامة اوست که به قول خودش شرح مسافرئی است به مسافت ۲۲۲۰ فرسنگ. در آخر سفرنامه مشارالیه صد خود را به سفر دیگری به جانب مشرق اظهار می کند و وعده میدهد که سفرنام آن مسافرت را نیز بعدها ضمیم این سفرنامه بکند ولی معلوم نیست کهاين قصد بهموقع فعل آمده یا نه.
ناصرخسرو در اين سفر همهجا و در هر شهری در پی جستن حقیقت و پیدا کردن جواب سژالات و اشکالاتی که در ظاهر تنزیل و دین اسلام و احکام و شرایع به نظرش معقول نمیآمد پیش علما و دانایان و حکمای هر بلد از پیشوابان مذاهب مختلفه و طرق متعدد؛ اسلام و فلاسفه و منجمین راطباء و سایر ارباب فنون و همچنین دانشمندان نصاری و بهرد و صابئین (ظاهراً حرانیّین) و مانویان و هندوان و علمای ملل و افوام مختلفه از سندی و ترک و وومو عرب و عجم رفته و با آنها «چون و چراء آغاز نموده و در مشکلات و معضلات مسائلی که در دل داشته مباحثات کرده ولی برای این مسائل غامضه که مکنون ضمیرش بود جواب حلی شافی نبافته تا عاقبت به فاهره (مصر ) رسیده و در آنجا به توسط یکی از دعات یا نقبای فاطمینان که اسم او را نمیبرد ولی او را «دربان شهره علم مینامد و ظاهراً«باب؛ بعنی حجّت مصر یا حجّت اعظم منظور بوده " داحل طریقة باطلیة اسمعیلیه
۱. زادالمسافرین چاپ برن ص ۳۹۷- حجتها را «صاحب جزیره» هم مینامیدند چنان که در سطر ۲ از صفحد ۳۶۵ دیران ناصر خسرو خود را «صاحب جز بر ا خراسان» مینامد.
۳۲. سفرنامه صفحه ۱۴۴ - شاید به همین جهت بوده که بعدها پس از منواری شدن ناصر نسبت دادند که وی به چین و ماچین رفته چنان که از سطر ۱٩ در صفحه ۳۲۰ دیوان استنباط میشود.
۳. در صفحذ۲۳۵ سطر ۲۳ گرید داز رشک همی نام نگریمش در اين شعر...» در بیت بعد او را به صفت «مژید ز خسداوند»میمستاید ونسیزاورا عشوان«خسواجه»میدهد و درسطر ۱۱ صفح1 ۲۳۶ به همانشخص سلام فرستاده و در سطر ۸ ااز همان صفحه به درام حد مت او درپیش امام زمان دعا میکند.از سطر ۶صفح1 ۲۳۵ (که باز ظاهرآراجم به همان شخ ص است؛ استنباط میشود کهشخص
1۹
شرح احوال ناصر خسرو ۷
شده و از مراتب هفتگانه (بعدها نه گانه)! باطنیه چهار درجه پیموده؛ یعنی از درجه مستجیب که درجة
اول است و مهر خموشی بر دهن می گذارد و درجات ماذون و داعی (که دوباره ژبانش باز میشود)
ت
۱
مزبور شاعر و دبیر هم بوده است. ظن قوی براین است که شخص مزبور همان داعیالدعاء بوده که جر هه خلتهای فاطمی در مصر به قول مقریزی و مورخحین دیگر مدیر امور دعوت اسمعیلی بوده و معمرلاافنط نحل عهد از اشخاصی که داخل در آن طریقه میشدند و شاید واسطة نشرف بعضی از آنها به حضور امام نیز بوده ورئیس مجالس دعوت که مجالس الحکمه نامیده میشد و در حطط مقریزی از آن به اشباع سخن رانده شده نیز بود. صاحب این مقام و لقب به فول مقریزی بعد از قاضیالقضاة مقام دوم در مصر داشته و به کسونی نظیر کسوت او ملبس بوده و از قبولکنند گان دعوت فاطمی» وی عهد می گرفته و در زبر دست خود ۲ نقیب داشته و در ولایات و بلاد مصر وشام یعنی قلمرو خلفای مزبور نوابی داشته است و بعید نیست اگر در کتب تواریخ و سیر تفحص کامل شود هویت شخص مزبور به دست آبد. وی به هرحال یا یکی ازحجح چهارگانهکه از جملاٌ ۱۲ حجت همواره ملازم حضور امام بودند (وجه دین ص ۲۳۰ و ۲۳۱) برده و با چنانکه از عبارت مقریزی برمیاید رئیس همه ۱۲ حجّت برده و مقام وباب» داشته است. در جامع لتواریخ که ظاهر آشرح راجع به اسمعیلیه را از کتاب سر گذشت سیدنا از جملا کتب قلعة الموت اخحذ و نقل میکند و در ضمن شرح مسافرت حسن صباح به مصر در سنة ۴۷۱ گوید (بهنقل رون از آن) که در ررود ار به مصر از طرف «داعیالدعاةه ابر داود پذیرفته شده و مورد التفات المستنصر بالّه گردید ولی با وجود ۱۸ ماه افامت در مصر به دیدار حود خلیفه فاطمی نایل نگردید.
ابریعقوب (یا ابر ایرب) هم که ناصرخسرو از ار در سطر ۱۱ صفحد ۲۳۶ اسم برده و نقاضا می کند که سلاماو را به امام زمان «در مجلس بخواند محتمل است یکی دیگر از حجّتها بوده که در در »امام فاطمی بوده است و در «مجلس؛ که شاید مقصود همان «مجلس دعرت؛است که وجه دین آن را تأویل نماز میداند (ص ۲۵۱) و یا حضور لیف فاطمی است چنان که در سفرنامه آن را «مجلس امیرالمژمنین» میخواند» خطیب با دارای مقام مهمی بوده است. این ابریعقوب گمان نمیرود که ابویعقوب سگزی باشد که در زادالمسافرین از ویسخن رفته و ظاهر از اتباع فاطمینان بوده و چندین کتاب به اسامی سوسالبقا (يا سوسالنعام) وکشف المحجوب و رسالة باهره و غیره تالیف کرده و قاثل به نناسخ شده بود ولی امام زمان وی عقیدااو را نپسندید و رد کرد چه به این ابریعقوب در قصبده به عنوان زندهاشاره شده در صورتی که ابریعقوب سگزی نهتنها در موقع تیف زادالمسافرین در سنه ۴۵۳ درگذشته بوهاست چنان که از عبارت «علیهالرحمه» که به اسم او تردیف شده بر مپاید بلکه از عبارت دامام زمان وی» معلرم میشود کهوی قبل از عهد المستنصربالله یعنی فبل از سنة ۲۲۷ کتب خود را تألیف کرده بوده است و نیز از اشارهای که ابوریحان بیرونی در کتاب «نحقیق ماللهند من مقولة مثبولةفیالعقل اومرذولنه (ص ۴۰ چاپ لندن) به همین اب وبمقوب سگزی و کتاب کشفالمحجوب وی کرده (جناب آقامیرزا مجتبی مینوی توجه هرا به ذکر اين فقره در کتاب مزبور جلب کرد) ظاهر میشود کهابریعقوب مزبور حتی قبل از سنه ۲۲۲ که تاریختألیف کاب بیرونی است به تیف کتب خود پرداخته برد است (کتابی به اسم کش المحجوب و بهشیوا فارسی فرون اولای اسلام در تصرف آقای حاجی سید نصراله تفوی است که مژلف آن چنان که از مندرجات کتاب ظاهر میشود از اسمعیلیه بوده و در یکجا از کتاب اسم ابریعقوب هم ذکر شده ولی بهعنوان نقل و به عبارت «چنانک بابعقوب گویده و بعضی از مندرجات آن با آنچه بیرونی و ناصرخسرو از کشفالمحجوب ابویعقوب نقل کردهاند مطابقت دارد و بعید نیست که این کتاب همان تألیف ابو بعقوب سجزی و با ترجم فارسی آن کتاب باشد),
۷ دیوان ناصر خسرو
گذشته به درجذ حجتی رسید (اگرچه بعضی اشعار او موهم این است که این منصب بعدها به او در
عودت به وطن و افراشتن علم دعوت
مدت توقف ناصرخسرو در شهر خود یعنی بلخ معلوم نیست. در موقع مراجعت از مصر و حجاز به وطن خود پنجاهسال تمام قمری از عم او گذشته بود.فرر او از بلخ بههرحال قبل از سنة ۳ که تاریخ تأیف زادالمسافرین است واقع شده چه در آن کتاب از اخراج بلد شدن خود حرف میزند. و چون هم غالب قصاید و اشعار او که در دست است و هم اغلب مصنفات او بعد از هجرت از بلخ نوشته شده از کار او در بلخ پس از عودت از سفر مصر اطلاعی نداریم جز آنکه مسلم است که زهد و ترک دنیا و عبادت اختیار کرده " و به شوق و همت تمام مشغول نشر دعوت فاطمی در خفا بوده و داعیان و مأذونان به اطراف میفرستاد و به ترویج مذهب شیعذ سبعیّ اسمعیلیه می پرداخت "و
۳ دکتر انه ابریعقوب را کنبة خود ناصرخسرو فرض کرده و به دلیل مدح ابونصر نامی که در نسخة دیوان دسترس او ثبت بوده در ابیات ذیل:«خواجه بونصر که مر علم خداوندان را ] بهترین خاذن اوست (کذا) و قوبتر پندار 07 اگر از خار سخن گوید گل روید از او 0) وگر از خاک سخن گرید درآرد بار 2) کانب و عالمو نقاد و سخنسنح و حسب (کذا) 7) عاقل و شاعر و دراک وادیب و هوشیار ۲0 صفت خواجههمی نظم کنم من به مدیح آ] نکنم زآنچه بگفتم به خدا استغفار» حدس زده که آن شخص «دربان» و استاد و طبیب و راهنمای ناصرخسرو همان ابونصر بودهو وی نیز به اغلب احتمال ابونصر صدقاین بوسف الملاحی است که در سنة ۴۴۰ بعنی درست همان اوقات بودنناصرخسرو در مصر وزیر مستنصر بود.لکن این فرض به ادعای درام حدمت او منافی است. چه آن فصیده مسلماً بعد از عردت ناصر از سفر مصر انشاء شده ولی صدة بن بوسف از قرار نگارش ابنالقلانسی» در تاریخ دمشق در صن ۲۳۷ وزیر شده و در روزهای اولسال ۲۴۰ گرفتار و مقتولشد. ۱ ۱ داعی و مُذون در این صورت هر کدام منقسم به دو مرنبه میشد به این ترئیب: مأذون محدود. مأُذون مطلق, داعی محدود و داعی مطلق.
۱.در باب تفصیل ملاقات ناصر پا آن شخص سرآمیز (باب) و مباحثانش با وی و هدایت و ارشاد صدنش در دست وی شرح مبسوطی در فصیدا صفح ۲۳۶-۲۳۱ دیوان بیان میکند.
۲ از بیتی که در ۵۸ سالگی خود یعنی سنه ۲۵۲ راجع به ترك حلال دنبا گوید (دبوانص ۵۲۲ س ۱۷)زهد ار استتباط میشود و همچنین از سفرنامه معلوم میشود از موقع خواب دیدن و عزم سفر قبله کردن در سنه ۲۳۷ (چهلوسه سالگی) دنیا را نرك کرده بو .
۳. بعضی تصاید دبوان مانند صفحط ۳۷۱-۳۶۹ ر صفح؛ ۳۹۳-۳۹۲ (که اسم امام را به کنابه و حروف نهجی ذکر میکند . زیرا مقصود از مصرا ع « گشته بدو تام نام احمد و حیدر» کلمهٌ مد است که اسم مستنصر بود و با امتزاج کلمه احمد و علی اشارهشده و «نمام نمامان» نیز تلمیحی اصت به کنية ار «ابوتمیمه) باید از این زمان باشد.
شرح احوال ناصر خسرو ۷
فطعاً به واسط شهرت و معروفیت تمامی که در فضل و حکمت و قدرت عظیمی که در فن مناظرة شفاهی و کتبی او را برده" و در کار خود پیشرفت داشته ۲ و به واسطد همین ففره و مباحثات با علمای اهل سنت کم کم دشمنان وی زیاد شده و ظاهراً به سب خصومت علما و غوفاي تابه و هجوم آنها برضد او امرای سلجوقی درصدد آزار او برآمده و او را تبعید کردند وناچاز راز واوی گشته و از حانه و حانمان خود که در آن همه گونه راحت و عزت و ناز دشتهآواهشد زد خرآسان از خویش و بیگانه از او دوری میجستند. از بعضی فقرات اشعار و کلمات او گاهی استنباط میشود که شورش و ازدحامی برضد او شده و مردم جاهل برخلاف او برخاسته و هجوم به او و خانهاش کردهاند و حتی شاید خانه او را حراب کردهاند ولی بههرحال اخراج و تبعید او از طرف سلجوئیان شده چنان که صریحاً در اشعار خود ذکر میکند معلوم نیست که این کار در زمان ابوسلیمان چغری بیگ داود بن میکائیلبن سلجوق واقع شد که پایتخت او مرو بود و بلخ را نیز در قلمرو داشت يا بعد از وفات او در سنة ۴۵۱ که آلپارسلان پسر وق امیر خراسان و بعد سلطانشد " ظاهراً دورة حکومت آلپارسلان در تعصب برضد شبعه (رافضیان) از زمان پدرش سختتر و بدتر بوده خصوصاً که نظامالملک که دشمن بزرگ همذ مذاهب غیر صنی بود دبیر و وزیر او بودهءثیت ۵ در صفح ۳۲۱و بیت ۱۴ در صفح ۳۵۲ و بیت ۲۳ در صفحط ۴۴۹ به آقرب احتمالات اشاره بهآلپارسلان است,
نقطه اقامت ناصر خسرو بعد از عودت به خراسان هم درست معلوم نیست که در خود شهر بلخ در حانه حود ساکن بوده؛ چنان که از جاممالتواریخ رشیدالدین (به نفل پرون از آن) ظاهر است یا چنان که دبستانالمذاهب روایت میکند در سانج (با نون و جیم) که فریهای بوده از نواحی بلخ و یا در شادیاخ بلخ مقیم بودهاست.
۱.دیوانص۴۵۰ص ۷ در دیوانو کتب او اشارات لایحصصی برای این مطلب هست. لب بر حصم را در مقام احتجاج و بحت و «چون و چرا» مکرر از حصائص مسلم خود میشمارد.
۲ بدان پایه که چنان که از سطر ۳۴ صفح ۳۹۱ دیوان استنباط میشود اگر حکام سلجوقی او را بپرون نکرده بودند خراسان را به تبلیغات خود تسخیر میکرد و همچنین به تزابد عدا پیروان خود در سطر ۲ صفحه ۲۹۲ اشاره میکند.
۳.سطر ۱۶ صفحد ۵۰۶ دیران که جزو فقصیدهای است که در بمکان انشا شده مرهم آن تواند شد که چغریبیک و طفرلبیک هر دو زنده بردهاند و اگر استخراح این معنی از این ببت صحیح باشد نهننها تبعید ناصر از خراسان بلکه حتی ورود او به یمکان هم قبل از سن ۱ ۲۵ میافند ولی ممکن است که این پیت به عنوان حسرت بر گذشته گفته شده و اشاره به ابتدای تسلط سلجوقیان به حراسان باضد .
1 دبوان ناصر خسرو
تبعید از وطن و آوارگی
بههرحال پس از چندی اقامت در بلخ مجاهدات ناصرخسرو در ترویج مذهب اسمعیلی و دعوت به سوی خلیفة فاطمی که او را «میانجی» و «امام زمان» و «خداوند زمان؛ و «امیرالمژمنین» و خود را بنده و نایب و مأمور و امن و مختار و سفیر او میخواند و مکزر در دیوان خود اسم او را میبرد موجب تحریک غضب علمای خراسان و مخصوصاً بلخ " و شورش عامه " و سخط سلطان یا امیر سلجوفی " و شاید تکفیر خلیفة بغداد شده و به نهمت بد دینی و فرمطی و ملحد و رافضی بودن براو «غلبه کردند»" و او را داز مسکن و شهر خویش براندند» بعنی از بلخ و خراسان تبعیدش کردند و یا خود او مجبور به متواری و مخفی شدن و فرار شد و به قول خود «هجرت» کرد و این معنی در اشعار ار به کرات بر زبان او جاری شده است" و ممکن است که بهواسطة اعتراف خاص و عام به فضل و حکمت او و احترام مقام علم و ادب و حسب وی با همه آزاری که براو روا داشتند از فتل و رجم زست ورنه در آن زمان در خراسان کار بر شیعه که رافضی نامیده میشدند عموماً و به شیعة سبعیّه پیروان فاطمیان که به همت فرمطی بودن متهم بودند " خصوصاً حبلی سخت و خطرناک بود. چنان که در همان زمان جوانی ناصر خسرو. سلطان مسعود غزنوی, حسنک وزیر سابق پدرش سلطان محمود را به جرم عبور از مصر در سفر حج به حکم خلیف بغداد دار زد و حتی سلطان محمود غزنوی سفیر
۱ به یکی از این علمای زمان خود که ار را دامام کاغذ مال» و «امام بلخ» میخواند در سطر ۲۳ و ۲۴ صفحه ۵۲۳ دیوان اشارهمی کند.
۲.دیوان صفح ۳۳۴ سطر ۲۳ و همچنین خیلی ابیات دیگر که دلیل بر غرغای عامه و انبوه دشمن است.
۳ دیران اشعار پر است از اشارات به این فقره که گوید دیو با لشکر شیطان با یأجوج و مأجوج با منسر دین حصومت کردند و از خانه براندند و همهجا در این موارد مقصرد سلجوفیان است.
زادالمسافرین ص ۴۰۲- دیوان صفحه ۲۹۹ سطر ۲۳ که از فرار خحود به یمکان به لفظ «هزیمت» نعبیر میکند که مرهم مقاومت و مغلوبیت است.
۵. دیران صفحه ۲۵۳ سطر ۲۳و۲۴ و صفح ۲۲۴سطر ۲۳ و بسیاری از ابیات دیگر. به فول مولف دبستان المذاهب وفتی که ناصرخسرو از مکه به خراصان بر گشت در سانج مستقر شده مشغول دعوت فاطمی شد بعضی از «دشمنان اهل بیت رسول» فصد کشتن او را کردند و او نرسیدهو متواری شد و به کوههای بدخشان پناه برده و آنجا مخفی شد و ۲۰ سال در آنجا بهسر برد. در جامعالشواریخ به نقل برون از آن گوید ناصرخسرو پس از عودت از مصر در بلخ مشغول دعوت شد. دشمنانش قصد هلاک او کردند و او به کرهستان یینگان پناه برد و در آنجا ۲۰ سالمانده بآب و علف زندگی کرد.
1 .در آن عهد در خراسان نسبت فرمطی بدترین نهمت خطرناک بود و حکم نهمت زندقه را در اوابل عهد خلفای عباسی داشت. پیروان خلفای فاطمی |گرچه به معنی خحاص کلمه قرمطی نبودند ولی اساس عقیدا هردو طایفه و اصول طربقا آنها یکی بود.
شرح احوال ناصر خسرو ۸
خلفای فاطمی را بهقتل رسانید !. سلجوقیان هم در تعصب سنی گری و دفاغ از حقوق خلافت عباسی و تعقیب اهل بدعت و قرامطه و ملاحده و «روافض» از غزنویان عقبتر نمیماندنذ ز بلکه بهمرور زمان حصوصاً بعد از نصب نظاالملک به وزارت خیلی متعصبتر از پیشینیان شدند " همین ترا مره افش اف زقیی قس خر صوها بان نکر ترک بهطور عموم که اغلب به بزرگان آنها به عنوانات و اسامی بنال و تکین و طفان و طوغان رپیفوو ایلک و تاش و خان و خانون و سلطان اشاره کرده و به خود آن فوم یعنی سلاجقه اسم غز و تیچاق و ترکمانان میدهد و در یکجا به اسم طغرل و چغری تصریح مینماید بسیار طعن کرده و آنها را که نورسید گان بودند غاصب فرض نموده «اوباش» و «دونان» و «یأجوج و ماجوج» و «شبیخون خداء و «باد صرصره و دجخال و شیطان و اهریمن مینامد و از تمکین بدانان که میگوید سابفاً خوار و عاجز و بندگان خود او بوهاند اظهار نگ نموده و براستیلای آنان به حراسان و مخصوصاً بلخ که «خانة حکمت؛ برد دریغ میخورد در صورتی که از محمود غزنوی و اخلاف او به آن شدت بد گوئی نمیکند و از جلال و عظمت آنها باد میکند و از زوال دولت سامانی در خراسان و ماوراءللهر و شیربامیان و شارغرچستان به تأمف سخن میراند و به ابراهیم سیمجور به نیکی اشاره میکند" ,در اشعار خود اغلب سلجوقیان را و گاهی خلفای عباسی را دیز و فرعون میخراند و مخصوصاً از ظلم این خلفا دربارة خردش ناله میکند و آنها را همهجا به بدی باد و بر سیاهی شعارشان طعن نموده هامانامت میشهارد.
کاری که ناصرخسرو به عهده خود گرفته بود یکی از مشکلترین و خطرناکترین امور بود. در
۱ سفیر مزبور معروف به ناهرتی در سنه ۳٩۳ به دربار محمود آمد و به حکم علماء محمود ویرا کشت.شرح واقعه در تاریخ یمینی عتبی مندرج است.
۳۲. در زمان وزارت عمیدالملک کندری که خود حنفی مذ هب بود لمن بر شبعه و حتی بر اشعر به را در منابر خراسان مقرر کردند. نظامالملکهم که شافعی بود از سلف خود عقب نماند سهل است بر ضد باطنبه نندرونر از او بود.
۳ تعصب شدید آن عهد عموماً و نظامالملک شخصاً برضد اسبعیلیه از کتاب سباستنامة خرد آن وزیر به خوبی بیداست.
). دیوان صفح ۲۴۵ سطر ۲۵ - بنا بر روابت جامعالنواریخ «به نقل برون از آن» ابرعلی سیمجور و نصربن احمد سامانی و عد؛ کثبری از اتباع آنها مذهب اصمعیلیه را پذ برفته بودند. در باب انحراف نصربن احمد در اواعر ایام خود از مذهب سنت و منجر شدن این فقره بهانقلابات در بخاراه گردیزی هم (به نقل بار تولد از او )شرحی روایت میکند. به هرحال گویا دلیل ذکر حیر ناصرخسرو از این سلسلهها هم همین تمایل آنها به مذ هب باطنی بوده باشد.
۲ دیوان ناصر خسرو
خراسان عدشیع اسمعیلی کم و مخالفین آنها هم خبلی زیاد " و هم داران قوت و قدرت و هم خیلی متعصب و کینهور و وحشی بودند و دعات آسمعیلیه با به یه و اختدا و يا به نحصن در معل مصونی از عطر قتل ممکن بود محفوظ بمانند".
بعد از فرار از بلخ با متواری شدن در همانجا ظاهرا چندی در خفا کار میکرد و مفرش معلوم نبود " و فقط جمعی خواص جای او را میدانستند. چنان که از بعضی اشعار او استنباط میشود و در کتاب وجه دین هم گوید که حجّتها از انظار پوشیدهاند ولی معلوم میشود عاقبت مجبور به مهاجرت و قرار گرفتن در یک مرکز معینی شده و لهذا به مازندران پناه برد؟ و شاید به مناسبت اینکه امرای گرگان و اسپهبدان طبرستان شیعی مذهب بودند وی نیز مانند سلف خود فردوسی بدان دیار و به حمایت بزرگان آن سامان روی آورد. و مخصوصاً بعید نیست که به واسط انتشار دعوت اسمعیلیه در مازندران ابتدا ناصرحسرو و بعدها حسن صباح آنجا را مرکز اعمال خود گزیدند. بودن او در مازندران چنان که آقایغنیزادهاشاره کرده از اشعار ذیل استنباط میشود که گوید: گرچه مرا اصل خراسانی است لا از پس پیری و مهی و سری لا دوستی عترت و خانة رسول [] کرد مرا یمکی و مازندری» و نیز «برگیر دل ز بلخ و بنه تن زبهر دین ] چون من غریب و زار به مازندران درون». در کتاب بیانالادیان نیز در باب مذهب ناصریّه که منسوب به ناصرخسرو بود گوید که «بسیار کس از اهل طبرستان از راه برفته و آن مذهب بگرفته» که مزید بودن حکیم در مازندران است ولی در روایات و نلکرهها هیچ جا جز نذ کرةالشعرای دولتشاهذ کری از رفتن ناصر خسرو بهمازندران نیست.دولتشاه مقر او
۱.دیوان ص ۳۱۵ س ۱۷ دلایل این فقره در بعطون تواریخ بیشمار است. به حکم عمیدالملک کندری وزیر طغرلبیک سلجرقی» ضیعیان (رافضیان) را در منابر حراسان لعن می کردند.
۲ تاهرنی سابقلذکر و حسنک به عنوان متهم بهفرمطی بودن مقتول شددند و فردوسی به این تهمت در خحطر قتل افتاد. با وجود این اسامی چندنفر از دعات اسمعیلی در کتب قدیمه هست که با همة بیم خطر مشغول کار خرد بودند.مانند امیر ضراب که مرشد اولی حسن صباح بود و ابرالنجم سراج و مزمن که در جامعالتواریخ آمده و محمد ادیب در غزنه که بیانالادیان از او اسم می برد.
۳.شاید بهواسطة همین پنهانی او بوده که شهرتهای زبادی در افواه راجم به مقر او دایر شده و حتی بعد از استقرار او در یمکان و شهرت در آنجا نیز مردم باور نمی کردند و میگفتند به چین و ماچین رفته چنان که این فقرهاز یک بیتاو در ص ۳۲۰ س ۱٩۹ معلوم میشود.شاید هم این شهرت از نردیکی یمکان به خاک تبت و ختا بوده.
تاریخ و ترتیب مسافرتها و در وافع پناه بردن او از محلی به محلی دیگر معلوم نیست و با اطلاعات موجوده ئعیین این ترتیب تاریخی غیرممکن است. از مأغذهای مختلفه رفتن او بعد از فرار از بلخ به مازندران و نیشابور و سمنگان و بمکان امتخراج میشود ولی نقدم و تأغر این مسافرتها روشن نیست جز یمکان که ظاهراً آخرین نقط اقامت او بوده.
شرح احوال ناصر خسرو بل
را رستمدار و گیلانذکر می کند.
معلوم نیست که ناصرخسرو چه مدتی در دیار طبرستان بوده و قبل از آن و بغدازآنتا رسیدن به بدخشان کجاها برده است. بعضی مژلفین مثل دولتشاه ناصرخسرو را بعد از مازندرابعتی مفیم نیشابور مینویسند. در «سرگذشت شخصی؛ نیز حکایت او در بشابورمندرج گر قسخة صحیح محل اقامت در دبستانالماهب نیز شادیاخ بوده باشد. چنان که اته نقل میکند (نه سانح که در نسخ چاپی است) و مقصود از شادیاخ هم شادیاخ نیشابور باشد نه شادیاخ بلخ در آن صورت ممکن است فرض کرد که چنانکه دولتشاه گوید وی از مازندران به نیشابور رفته باشد که همسفر قد بمش امام موفق آنجا مرجم نافذ بودهاست" .از بعضی قرائن هم به نظر بعید نمیآید که انا به بلخ با حوالی آن عودت کرده و بعدها باز از آنجا مجبور به فرار به طرف مشرق شده و به قول جامالتواریخ به مسمنگان ؟ (سمنجان به کسر سین و میم در کتب عربی) و به فول مشهور به یمکان پناه برده است. بههرحال ممکن است میل به نزدیکی به خراسان که هم وطن خود و هم «جزیرث» مأموریت او بود از یکطرف و مأمن گزیدن در یکی از فلاع جبال مستحکم و منیع از طرف دیگر او را به قصبه پا فلع بمکان " در اقصای خاک بدخشان کشید که به فول قزوینی در آثارالبلاد» شهری حصین بود در وسط
۱.کن اگر هم از این مدارک بودن او در نیشابور امتخراح شود سایر عوارض و مقارنات سفر او به نیشابور مانند انسانة کفشدوز با نصیحت ابرسهل صعلوکی بر خروج از آنجا یا آمدن او به نیشابور از پیش ابوالحسن خفان و غیره که شاخو برگ این روایات است اساسی ندارد.
۲ . سهنجان به قول بافوت حموی شهری بود از طخارستان در ماوراء بلخ در وسط راهمیان خلْم و اندراب که فاصلة آن بههر کدام از این دو قصبه پنج روز راه بوده است و در سمنجان درهها و مغارههای زیاد بوده و جماعتی از قبیلا تمیم در آنجا ساکن بودند. این دو فرینة اخیر هردو رفتن ناصر را به آنجا محتمل میکند و ممکن است وی ابتدا به سمنجان رفته و پس از چندی به بمکان رسیده.
۳.در کتاب «راهنمای قطغن و بدخشان که ملخص سفرنامه سپهسالار و وزیر جنگ افغانستان محمد نادرخان است که در سنه ۱۳۰۳ هجری شمسی در کابل طبع شده شرح این ناحیه و نقشة آن مشروحاً دیده میشود و بنابه نگارش آن کتاب و نقشههای آن درا یمکان درا ممتدی است مشتمل بر قریب ۱۲ قطعه آبادی که از سمت جنوبی فصب جرم به طرف جنوب ممند میشود. فصبهٌ جرم فعلا قصبهٌ معروفی است که در نفشهها دیده میشود و در جنوب فیضآباد مرکز و حاکمنشین کنونی ولایت بدخشان به مسافت شش الی هفت فرسخ واقع است. بلوک یمکان به عنوان «تکاب یمکان» از مضافات جرم محسوب است و مشتمل بر ۲۳ قشلاق است که جمعا ۲۶۸۰ خانه و قریب بیستهزار نفر نفوس دارد (برحسب ادعای محمد نادرخان) و مولف گوید از قصبا جرم تا دهان «تنکی کران» بمکان گفته میشود. یکی از فری و آبادانیهای بمکان که در وسط دره و در فرب معدن لاجورد واقع است موسوم است به وزارت حضرت سبد»و احتمال دارد قبر ناصرخسرو باشد.اهالی اطراف جرم اغلب مانند تکاب وردوج و اهل درامنجان به قول مژلف کتاب شیع آغائی خانی (بعنی اسمعیلة آقاخانی) هستند. خوداهل درا بمکان را گوید زبانشان فارسی و مذهبشان
سمی آشتته
۳۴ دیوان ناصر خسرو
کوهها در نزدیکی بدخشان که به واسطه صعوبت مسالک آن احدی را قدرت تسخیر آن نبوده و از فرار معلوم تا آخر عمر در این قصبه مستقر و به ادارة کار دعوت فاطمی در خراسان مشتغل بوده است. تصرف قلاع محکم و صعبالمنال در قلل جبال ظاهراً در آن اوقات یکی از نقشههای دعات فاطمی در شرق بوده و احمد ین عبدالملکبن عطاش که خود و پدرش هردو معاصر و همقطار ناصرخسرو و حجت اصفهان و آذربایجان بودند در شاهدز اصفهان و حسین فائنی در فهستان و حسنبن صباح (که دو سال بعد از وفات ناصر قلع الموت را گرفته و کارش بالا گرفت) در رودبار" نیز فن جنگی پیشرو دانشمند و حکیم خود را تقلید میکردند. دبستانالمذاهب گوید خوف و هراس بر ناصرحسرو استیلا بافته در جبلی از جبال بدخشان نهان گشت. حاجی خلیفه در نقویمالتواریخ فرار ناصر را از بلخ و ورود او را به یمکان در سنة ۴۵۶ ثبت میکند.اين تاریخ برای روج یا فرار او از بلخ درست درنمیآید. چه فبل از تالیف کتاب زادالمسافرین در سنه ۴۵۳ وی را از خانمان حویش رانده و آواره کرده بودند ". چنانکه در آن کتاب گوید «... نا جهّال امت که ما را بد دین میخواندند و پرما غلبه کردند و از مسکن وشهر خویش ما را براندند سوی کسانی که از عقلا مرابن کتاب ما را تأمل کنند نکوهیده شوند» ولی شاید تاریخ مزبور برای ورود او به یمکان صحیح بائد اگرچه اته را عقیده برآن است که اين تاریخ را حاجی خلیفه یا صاحب مأخذی که آن مزلف از او احذ کرده است از «سرگذشت شخصی» یعنی تاریخ زندگی مجعول منسوب به نخود ناصر به حساب استخراج کرده است. بعنی جون در آنجا ذکر شده که ناصر بیست و پنج سال در یُمکان ماند این مدت را از ۴۸۱ سال که تاریخ وفات اوست تفریق کرده و مبداً ورود به یمکان را تعیین کرده است که در این صورت بیاعتبار خواهد بود. از آن طرف اه از بیت ذیل که از روی یک نسخ خطی نقل می کند: چون فکندندم در اين زندان و بند . زیر بار تن بماندم شصت سمال
استدلال می کند که ناصر خسرو در ورود به یمکان شصت ساله بود یعنی در سنة ۴۵۳ با ۴۵۴ به
۱. بنابر آنچه از عبارت جامالتواریخ مستفاد میشرد. حسن صباح در جرانی خود ناصرخسرو را ملاقات کرده بود (شاید در موقع عودتناصر از مصر )وبا به هرحال از طرف وی به طر یقَهٌ اسمعیلیه دعوت شده بودهاست.
۳.بیت ۱۷ و ۲۱ صفحه ۲۲۳ دیواننیز میرساند که ناصر در شصتسالگی یعنی در سنه ۴۵۲ دوراز وطن خود برده است.این فرض نیز به خاطر میرسد که اخراج وی از بلخ متعاقب وفات چغری بیگ برادر طغرل و پدر آلپارسلان که برادر ناصرخسرو در خدمت او بود واقع شده باشد چه جانشین وی آلپارسلان در حمایت مذهب سنت خیلی
متعصب بود.
شرح احوال ناصر خسرو ۵
آنجا رفته است. علاوه براین ابیات ذیل را از قصیدة صفح ٩۷-۹۶ دیوان که گوید:
ارجو که زود سخت به فوجی سپید پوش . کینه کشد خدای زفوجی .نسیه: سلب
وان آفتاب آل پیمبر کند به تیم خون پدر ز گرسنه عباسیان طلنی :۱
9 0
وز حون خلن خاک زمین حلهگونشود . از بهر دین حق ز بغداد تا حلب نا آنجا که گوید:
وز مغرب آفتاب چو سر زد مترس اگر بیرون کنی تونیز به یمکان سر از سرب
اشاره به تسلط ارسلان بساسیری در بغداد و اظهار بیعت فاطمیان میداند که اگرچه با دخول سلطان سلجوقی طغرلبیگ به بغداد در سنة ۴۵۱ آن ناثره حاموش شد باز ممکن است که خبر استیصال طرفداران فاطمیان در بغداد هنوز تا سنة ۴۵۲ با حتی ۴۵۳ به بد حشان نرسیده بوده است " و به این دلایل و فرائن دیگری که ظاهرا از لفظ «شادیاخ» در نسخه دسترس او از دبستانالمداهب استخراج کرده اته صربحاً ادعا نموده که اصرخسرو از بلخ گریخته در نیشابور در عزلت و انزوا بهسر میبرد تا وقتی که در سنذ ۲۵۲ یا ۴۵۳ از آنجا نیز مجبور به حروج شده و به یمکان رفت. نگارند؛این سطور گمان میکند که با آنکه بیرون کردن ناصرخسرو از بلخ قطعاًفبل از سنة ۲۵۳ واقم شده دلیل کافی و فوی بر رد فول تفویمالتواریخ که ورود ار را به یمکان در سنه ۴۵۶ قرار میدهد در دست
۱ این حدس با سیر و انتشار سریع اخبار و مخابرات در آن زمان در عالم اسلامی که دلایل زیادی برآن موجود است منافی است. علاوهبر آن در همان فصید» که اببات فوق مندرج است اشاره به گرفتن فاطمیان مکه را (ص ۷٩س ۱) شده که شاید مقصود از آن تصاحب مکه باشد در سنه ۴۵۵ از طرف علیبن محمد صْلیْحی که پیرو فاطمیان و صاحب دعرت ایشان در یمن بود و پس از آنکه در سنه ۰ آن مملکت را (یمن) به حیطة نفوذ و حکم خود درآورد کارش بالا گرفت تا مکه را نیز عافبت تصرف نمود. ولی بیشتر احتمال دارد که اشاره به گرفتن ثانوی بعنی استرداد مکه باشد در سنذ ۲۶۷ (ابن ابیهاشم که تابم خلفای مصر بود در سنه ۴۶۲ بیمت عباسیان را قبول کرد و خطبه به نم ایشان خواند ولی در ۴۶۷ باز به اطاعت مستنصر بر گشت و خطبه به نم او کرد و به فول زبدهالنواریخ این فترت و انقطاع خطب فاطمیان در مکه چهارسال و پنج ماه طول کشید) خصوصا که اين امید غلبه.فاطمیان به بغداد و برانداخثن عباسبان از احکام نجومی فوت می گرفت که از قران علویین (زحل و مشتری) در یکی از بروج مثلثذ خاکی حکم به این مسئله میکردند چنان که شرح آن بیاید و اين نوع فران دوبار متوالی در ۲۶ جمادیالاولی سن ۴۳۹ و در ۷ ذیالقعدا سنه ۴۵۹ اولی در برج جدی که خاکی است (در ۵ درجه و ۱۴ دقیقه) و درمی در برج سنبله که باز خاکی است (در ۲۱ درجه و ۳۳ دقیقه) واقم شده بود چنان که دخویه در جدول منضم به یادداشتهای خود در باب فرامطه
بت کردهاست.
۳ دیوان اصر خسرو
نیست ".و هیچ فصیدهای بهنظر نرسیده که اسم یمکان و سن ناصر در آن جمع شده باشد. جامعالتواریخ و دبستانالمذاهب افامت ناصر را در یمکان ۲۰ سال شمردهاند که در آن صورت هجرت وی به آنجا بر فرض وفات او در سنه ۴۸۱ به سال ۱ ۴۶ میافتد و اين فقره با افرال حود او که در شصت و دو سالگی خود از بمکان حرف میزند منافی است. خود شاعر در یکی از قصابد خود گوید «پانزده سال پرآمد که به یمکانم» که دلیل توقف طولانی وی در آنجاست. و چنان که معروف است همانجا نیز وفات یافته و مدفنش مدتها در آنجا معروف بوده و به فول بعضی سیّاحین هنوز هم در آنجا مردم قبر او را نشان میدهند. دولتشاه نیز گوید: «فبر شریف حکیم ناصر در درف یمکان است که آن موضم از اعمال بدخشان است» و عجب آنکه از تأثیر دعوت آن حکیم سخنور و صاحب نفس هنوز در خود بدخشان و نواحی مجاور آن خطه و در خوفند و فرانکین و ساری قول و خان و باسین و همچنین در یکی از نواحی بلخ و در درههای جلالآباد و کمار در کافرستان(؟ شاید کنر)و ظاهرا در بخارای کهنه نیز اسمعیلیه وجود دارند و شاید امروز وجود جماعت اسمعیلیه در اطراف نیشابور نیز ارتباطی با تعلیمات و تلقینات آن حکیم داشته باشد چه اگر افامت ناصر حسرو در شادیاخ نیشابور و اشتغال او به
تا و
دعوت. مدرک صحیحی داشته باشد در آن صورت بازماندن اثری از آن تلقینات بعید نیست. مخصوصاً قسمت بزرگی از اسمعیلیانایران ناصرّه نامبده میشدند به نسبت ناصرخسرو چنان که صاحب کتاب بیانالادبان که چهار سال بعد از وفات ناصر خسرو (یعنی در سنه ۴۸۵) تألیف شده و خود معاصر ناصر بوده گرید الناصرية اصحاب ناصر خسرو و او ملعونی عظیم بوده است و صاحب
تصانیف...» و نیز گوید ... به یمکان مقام داشت و آن خلق را از راه بسرد و آن طریقت او آنجا برحاست.»
اخراج ناصر حسرو از وطن خود و سختگیری و تهدید و بدگوئی و نفرین و طمن و لعن و هر گونه که به او وارد آمد او را خیلی متأثر نموده و از این ستمها و مظلرمیت وبیجارگی و آوارگی و محبوسی خود در تنگنای درة بمکان اغلب مینالد و از جفای روز گار و بدحالی و سختی زندگی و بیخانمانی و تنهائی و ناراحتی خود در آن «زندانه و مخصوصاً از غربت شکایت دلسوز میکند و اغلب از اینکه حتی دوستان و حویشان وی نیز از او بریدهاند حیلی اظهار تألم میکند و نیز از اینکه
۱ بلگه بالعکس شکایت سخت و نله ار از سال شصت و دوم عمر خرد واینکه گرید::با شصت و دو سالم حصومت افناد از شصت ردو گشت زار حالم» (ص ۳۴۹ س ۸دبوان) مژید احتمال بناه بردنار به بمکاندر ۶۲ سالگی بعنی ۶ است که سخت نرین ابام زند گی او هماز حیث ننهانی و درماندگی و بدحالی از آنجا شر رعمیشرد.
شرح احوال ناصر خسرو ۷
بعد از وی حال «دیار» ار یعنی بلخ و خانذ او در آنجا و باعها و عماراتش و برادرش و دوستانش چگونه شده و آیا هنوز آنآبادیها ِِِ با راب و باشیده شده اظهار نگرانی می کنذ وبه ومپیله باد به قوم خود پیام میدهد و با آنها بث ی کرده و از درددل و حال زار خود خبر ۷ بس از جلای وطن جندی مانند ده تفر ورد زد دلفکار شده ولی با وجود این همهجا گوید 0 را تحمل میکند ورنه عاجز از تحصیل جاه و عزت نیست و اگر از راه خود بررگردد همه گونه عزت و مقام در پیش امراء وی را مسلم است و گاهی هم اظهار امید میکند که«دین ح» غلبه کرده شوکت و یر ادا
ظاهراً مادامی که در اوایل امر حقیقت حال و کار و عقاید او معلوم و معروف نبوده به واسطة معروفیت و فضل و مقام علم و سخنوری که داشته میان خاص و عام محترم بود ولی بعد از اطلاع مردم و فقها بر حقیقت حال او از وی رمان شده و دوری جسته و حذر کردند و حتی چنان که از یک بیت مستفاد میشود گوبا مخصوصاً همان کسی با کسانی که به انکار وی برخحاسته و طعن بر وی کرده و شاید باعث فتنه شدند سابقاً با او مراوده و اتصال داشتند. در واقع آنچه از اشعار او استنباط میشود حالت مطرود و مبغوض بودن او از طرف پیروان مذهب غالب و رسمی چندان کمتر از آنچه در انسانة راجم به حکایت کفشدوز نیشابور و در سر سوفار آوردن قطعة گوشت شاگرد ناصرحسرو در «سرگذشت شخصی» مجعول ذکر شدء نبوده است و شبیه به حالت مرندهای تکفیر شده و مهدورالام پنجاه سال قبل بود. خلیفة عباسی در بغداد و خان ترک در کاشغر به او بد می گفتند امیر خراسان و «شاه سجستان و میر ختلان» از او متفر و «ترک و نازی و عراقی و حراسانی»دشمن او بودند و مردم«ز نام و نشان وی سخت می ترسیدند» و مانند «مارگزنده» از او هراسان بوده و دوری میجستند .و در واقع امرای ترک و فقهای سنی ظاهری و پیروان خلیفة بغداد و عامه ناس به قول معروف سایة او را با شمشیر میزدند و بر سر منابر او را لعن میکردند و وی را «رافضی و فرمطی و معتزلی» خوانده مهدورالام میدانستند و صد هزاران دشمن پیدا کرده بود. و به قول خودش در خراسان کسی نماند که قصد جان و مال او را نکرده و همه گونه آزار براو روا نداشته باشد. و «آزاد و بنده و پسر و دختر و پیرو جوان و طفل به گهواره» وی را «نشانة بیغاره» یعنی سرزنش و نکوهش کردند و لهذا «از اهلل خراسان
۱.برفسور دخویه را عقیده آن است که همذاین امیدواریها از فران زحل و مشتری در یکی از بروج مشلثة خاکی ناشی بوده که در مصر و لحسا و ایران آن را دلیل پر زوال و انقراض دولت عباسیان میدانستند. این نوع فران به قول وی در سنة ۹ در برج جدی و در سن ۴۵۹ در برج سنبله وائع شد.
۸ دیوان ناصر خسرو
صغیر و کبیر» مینالد و «فلیل و کثیر» آنها را دشمن خود میخواند. معذلک از اشارات اشعار او همهجا استنباط میشود که گوثی دشمنان او از حکام و رجال خراسنان, از اینکه چنان حکیم فاضل و دبیر شاعری طریقة بدعت گرفته و به این جهت از دست آنها رفتهمتأسف بودهاند و به فول خودش «رجال خراسان گاه و بیگاه عشاق مقال» او بوداند و شاید اغلب وی را به ثرک طربقة حود و عودت به وطن دعوت کرده و وعد؛ همه گونه عزت و مقام و تقرب درگاه به او میدادند ولی وی با وجود نهایت اشتیای به دیدار وطن و تألم بیاندازه از هجران آن و غربت چنان که از حسبحال و آهو نله دلسوز او در این باب دیدهمی شود محض تبات و پافشاری در دین به عودت تن درنمیداد.
بعید نیست که ناصرخسرو در زمان توقف در بمکان با جمعی از پیروان خود آنجا نفوذ و مقام رباستی داشته است و شاید همین فقره موجب اسناد سلطنت به او شده و حتی آثارالبلاد او را پادشاه بلخ میخواند که به سبب خروح اهل بلخ بر او در بمکان که قصبه حصینی در مبان کوهها بود نحصن اختیار کرد و نیز گوید وی در آنجا باغها و فصور و حمامهائی ساخته بوده و شرحی مفصل از اين حمامهای عجیب طلسمآسا و جادوآمیز ذکر نموده و گوید نظر به روابت حسامالاین ابوالیّد بن اللعمان هنوز این حمامها در دست اعقاب ناصر خسرو هستند " .ابیاتی نیز در دیوان مشعر بر شاخحص بودل وی در بمکان هست و مکرر در اشعار حود از یمکان توصیف میکند و آنجا را دبستان حکمت و معرفت می خواند. با وجود اين نقریباً همهجا خود را میان کوهها در دره و غار و زندان سنگی و حصار و کوهسار پر از سنگ و خار یمکان که آن را «زندان سلیمان» و زمین تنگ و حشک دره و جبال و تلال پر از خار و غار مینامد مغلوب و مقهور و مسجون و محصور و محبوس ر مهجور و «متواری و نهان؛» و «معزول و پنهان» و مفلس و رانده و تنها و هزیمتی و پناهنده و خوار وزار و «بیچاره و مانده در حصاره و بی مونس و بیزوار و بی حویش و یار نحوانده و از تأثیر غربت و دور افتادن از وطن و شهر خویش و تنهائی و بیمونسی و بیباری نالا تلخ میکند. و مسلم است که در بمکان اگر هم امنیتی داشته رفاه حال و عرٌ و نعمتی نداشته است. چنان که خودش صریحاً در اشعار خود میگوید که آنجا مفلس و بینوا بوده و مال و منال نداشته و وی را آنجا فوم و خویش و آشنائی هم نبوده و فقط فرار از دست دشمنان وی را به آن در؛ خشک و کوه و تلّ بیطراوت کشانبده که با هم سختیها ۲ گرفتاریهای طافتفرسا ابن حسن را داشته که از تسلط دشمنان و امرای خراسان در آنجا ایمن بوده و
۱ آثارالبلاد در مادا یمکان ازآفلیم رابع- محتمل است که افانه ملطنت از عنوان «شاهه که انباع او بعدها مانند صوفیه به مرشد خود داده بودند ناشی شده باشد و با آنکهاز بعضی اشعار او که بر سبیل مجاز و اظهار بینیازی خود را شهریار و پادشه میخواند استنباط شده,
شرح احوال ناصر خسرو "۲
آنان دسنرس به او نداشتند .و وی از ترس آزار و لجاج و غوغا و بلکه سوء فصد مخالفین به رعایت حزم از آن دره هیچ بیرون نمیآمد و قدم به حارج عموماً و به خراسان حصوصاً نمی گذاشت ". حتی گاهی در بعضی اشعاربه گرسنگی و برهنگی خود نیز اشارهمیکند و چنن که گفته خود را ههار زندان تنگ و درة غارآسا که هیچ نو اسباب راحت و نعمت و حتی مزرعه و کشت و کاری همنذأثته «به بند سخت گرفتار» و «مسجونه و در زحمت و عذاب نشان میدهد که کسی به آق نمی گذرد و وی تنها و پریشان مانده. ولی ظاهرا به کلی درویش و محتاح هم نبوده است. اغلب هم خود را در یمکان در غار مقیم خوانده و حال خود را در آن تشبیه به اختفای پیغمبر در غار میکند و بعضی اوقات هم «هجرت خود را بدانجا نشبیه به هجرت آن حضرت و با تبعید سلمان فارسی از طرف عمربن الخطاب مینماید و از طول اقامتش در یمکان خود را مثل نهالی میشمارد که از خاک کنده شده و در سنگ یمکان دوباره ريشه انداخته باشد به حدی که از نسبت قبادیانی به نسبت یمکانی تبدیل شهرت کرده و عمر خود را در آن درة شک و ننگ و پراز خار و سنگ بهسر برده است. «سرگذشت شخصی) افسانهآمیز کلانتری را رئیس قصبة بمکان مینویسد ولی در موضع دیگر جهانشاهبن گیو نامی را پادشاه یمکان مینامد ". اینکه تذکرهها و «سرگذشت شخصیی» ناصرخسرو را واقعاً در مغارهای ساکن میپندارد که بهگیاه تغذیه می کرد باید مبالغه باشد کهاز عبارات اشعار وی استخراح کردهاند ورنه دلیل صریحی برای این ادعا در دست نیست بلکه بالعکس در بعضی ابیات حکیم اشاره به عمارت و آبادی «مسکن)» خود میکند و از آن اشارات چنین استنباط میشود که در سنه ۵ قسمتی از آن محل خراب شده بود ولی پس از یکسال باز به کمال آبادی رسیده بوده است. بهاين مسکن اسم خانه نمیدهد ولهذا نصور میشود که مقصود خانة او در بلخ نبوده ولی از یمکان نیز صحبت نمیکند و سبب خرابی را هم که آفت طبیعی مانند زازله و غیره و يا دست دشمن بوده ذکر
۱.دیران ص ۴۵۸ س ۱۸ - ص ۴۷۴ س ۷ سب خروج حوزا بمکان از داثرا تسلط سلاطین سلجوقی برای نگارنده درست معلوم نیست و شاید ملوک بدخشان تابع سلاطین خراسان نبودهاند. دوری آن خطه از بلخ و مرو نیز مزید این فرض است. جه مسافت یمکان نا بلخ بیشتر از مشصت فرسخ است و اين فاصله با وضع طبیعی کوهستانی بسیار ناهموار آن سامان دلیل کافی برای دوردستی آن نقطه در آن زمان میشود به حدی که ناصرخسرو دیگر از بلخ خبر نداشته که عانه و باغش باقی و برادرش زنده است یا نه,
۳۲ . یکبار صحبت از بیرون کردن پای خرد از گلیم و خروج برای استقبال یکی از دوستان حود که از حج برمی گشت میکند (ص ۳۰۷ س ۱۳).
۳ در کتب تواریخ از میران بدخشان سخن میرود. محمد نادرخان نیز در کتاب خود در ضمن تاریخ بدخشان از این میرها ذکر میکند.
ِ دیران ناصر خسرو
نمی کند.
شکی نیست که ناصر خسرو در همان زمان خود خیسلی معروف و مشهور بوده و صیتِ علسم و فضل و حکمت و همچنین دعوت او به طریق اسمعیلی و تشیع همهجا رسیده بود و با وجود طعن به دین ار عاص و عام به فضل و حکمت او معترفت بودند و حتی گاهی انحراف او را از دین به فضل مفرط نیت دادن در شعر نا شرفت عفام بلندی داشت و با آنکه غزلسرائی و مدبحهگوثی و هجو و هزل شعرای زمان را سخت تقبیح و خود از این کار به شدت تبری میکند» خود فن شاعری و دبیری را که هنر خود و حرفت فدیمش بود بیمعنی نمی پندارد و گاهی میستاید ولی این دو فن را علم و هنر ندانسته پيشه میخواند و به خود اسم شاعر نمیدهد و شعر را به تنهائی فخر خود نمیداند و نقط شعر زهد و طاعت و پند و حکمت و یا منقبت اولیای حق و با مصیبت وارده بر ائمه را ممدوح میداند. و خود نیز گوید که اغلب اوفات خود را صرف انشای اشمار و خطب در دو زبان و «مناثب و مقتل» و تصانیف و جواب سوالات وارده و نوشتن دعوتنامهها که به قول خحود هر ساله یکی به اطراف ولایات میفرستاد و نشر حکمت به نظم و نثر مینموده است و خود فوقالعاده به بلندی اشعار خرد و قوت طبع و سخنوری خویش در نظم و نثر فارسی و عربی معتقد و به پایٌ علم و حکمت خود مفتخر بوده خصوصاً بعد از عودت از سفر مصر که به قول حودش پایه علمش یک بر هزار بالا رفته و نسبتی با زمان سایق نداشته است. نظم و نثر او در زمان خودش پیش دوست و دشمن مطلوب و مرغوب بوده و وی خود را در عهد خود در کتاب بگانه و بینظیر میدانسته است؛ چنان که درنظم عربی خودراباجریروبحتری وحسان ودرنظم فارسی بارود کی وعنصریمعادلمیشمارد.
ناصرخسرو در مژلفات و اشعار خود از خیلی از حکما و علماء و ادباء و شعراء اسم میبرد که بعضی از آنان را خود ندیده و زا قتضا بلقت کرو ات از 0 سای زا (گذشته از پادشاهان تاریخ قدیم مانند ساسانیان و فراعنه و غیره) از یعفوببن لیث صفار و سلطان محمود و مسعود غزنوی و ابراهیم بن سیمجور و ابوصالح جیل جیلان جستانبن ابراهیم مرزبان دیلم و ابومصور وفسودانین محمد پادشاه آذربایجان و ابرنصر احمد نصرالدوله امیر احلاط و قسمتی از آسیای صغیر و پسر ابوکالنجار دیلمی و خلفبن احمد و غیره و همچنین از طغرل و چفری سلجوقی چنان که گذشت و از حکما از بحبی نحوی و محمدبن زکربای رازی و ایرانشهری" و
۱ اين حکیم بزرگ ظاهرا همان ابوالعباس ابرانشهری است که بیرونی نیز در کتاب الاثار الباقية از ار مطالبی نفل مي کند . خود ناصرخسرو به او معتفد بودهو اسم او را به تمجید میبرد و از کتب او به نام جلیل و اثیر مطالبی نقل می کند .
شرح احوال ناصر خسرو ۳۱
بریعقوب سکزی" وابنسینا" و همچنین از خیلی از حکمای بونان و از صوفیه از بایزید بسطامی و ذاُ مصری و ابرهيم ادهم همشهری خود واز شعرای عرب چنان که گفته شد از بحتری و نابغه و جرپر و حسّان و ابوالعلاء معری و از شعرای فارسی باز چنان که گفته شد از رودکی (که گاهي انلو صریحاًاسم بردهو گاهی مانند دفیقی او را ه کنایة یره چشم شاعر روشنبین» میستاید )و از آشعار زهد و پند او بهنیکی یادمیکند " و اهوازی (که هویت او درست معلوم نیست) و عنصّی و ذیّفی و منجیک و قطران (که وی را شخصاً در تبریز ملاقات کرده) و کسائی مروزی اسم میبرد و مخصوصأاز این شاعر اخری بیشتر از همه سخن میراند و نا او مفاخره و مباهات میکند و ظاهرا بودن کسائی از مرو که مقر ایام جوانی ناصر بوده و این که به فول تذ کرهها «اکثر اشعار او در زهد و وعظ و در مناقب اهلبیت نبوت» بوده و شاید هم ناصر اواخر ایام کسائی را درک کرده باشد چه تاریخ وفات کسائی معلوم نیست (ولادتش در سنه ۳۴۱ بوده) علت رقابتی که از اشعار ناصر نسبت به کسائی با وجود فرب مشرب احساس میشود شاید آن بوده است که کسائی برحسب روایات شیعه اثناعشری بوده و ناصرخسرو اسمعیلی. عجب است که ناصر خسرو نه از فردوسی اسم می برد و نه علامتی در آثار کتبی او از اطلاع وی بر شاهنامة فردوسی دیده میشود و اگر آنجه دیباچه بایسنفری شاهنامه از سفرنامة ناصرخسرو راجم به رباط راه طوس که از وجه صلهُ فردوسی ساخته شده نفل میکند و در نسخههای سفرنامه که فعلا در دست است مذ کور نیست بیاساس بوده باشد "؛ دیگر هیچ دلیلی براین که ناصر
۱. این شخص که مژلف کتب چندی به نام سوسالبقا و رسالةباره و کشفالمحجوب بوده: هرا یکی از حکمای پیرو طریقهُ اسمعیلی و تابع خلفای فاطمی برده و ناصرخسرو شرحی از عفید؛ او در مذهب نناسخ را در زادالمسافرین ذ کر کرده. اسم کتاب سرسالبقا که به ار نسبت داده شده نیز مزید اسمعیلی بردن ارست. چه ان کلمه از اصطلاحات آنها بوده و گاهی به جای کلم اساس برای وصی پیفمبر استعمال مي کرد ند .
۲. آنچه از کتب ناصرخسرو ظاهر میشود . وی ابوعلی سبنا را که در سنه ۴۳۸ بعنی در ابام جوانی ناصر وفات کرده بود شخصا ملاقات نکرده ولی به فلسفة او آشنا بودهاست.
۳. از يك مصراع منسوب به رودکی که گوید «اندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی» زلباب الالباب) بعضی اینطور استنباط کردهاند که وی نیز مانند ممدوح خود نصرین احمد سامانی به مذهب اسمعیلی تمابل داشته است. اگر این حدس صحیع باشد در ابنصورت ذکر خیر ناصر از او موجه میشود . لکن نگارنده نمیداند که قبل از اشتهار خلفای مفرب به نسبت «فاطمی» ابا لفظ فاطمی به اسمعبلیه اطلان میشد با نه.
), اگرچه در نسخ چایی شاهنامه در دیباچه تاریخ عبور ناصرخسرر را از رباط مزبور سنه ۴۳۸ مینویسد و این با ترئیب تاریخی مسافرت ناصر منافات تاربخی دارد , لکن در نسخههای قدیمتر سنه مزبور ۴۳۷ دیده شده که با همان اوقات سفر ناصر از راه طوس به نیشابور مطابق ميآبد و چون قرائن دیگری نیز براینکه نسح موجود سفرنامه ناصرخسرو تلخیص نسخة اصلی سفرنامه است موجود است. لهذا بعید نیست که تفصیل منفول در دیاچذ شاهنامه صحیع بودهو
در نسخه اصلی رجود داشته است.
۳۲ دیوان ناصر خسرو فردوسی را میشناخته در دست نداریم.
عقاید و اخلاق ناصر
عقاید ناصرخسرو کاملا مطابق طربقة بان اسمعیلیه و آراه پیروان خلفای فاطمی مصر و مغرب است که آنها را در کتب قدیمه گاهی هم شیعذ سبعیّه و دشمنان آنها آنان را ملاحده و قرامطه مینامیدند ولی به معنی تام کلمه فرمطی نبوده و در سفرنامة خود از فرامطُ بوسعیدی لحسا به لهجة طعن حرف میزند. وی چنان که از کلمات او برمیآید بعد از عودت از مصر خیلی زاهد و پارسا و متقی و عابد بوده شراب نمی خورد و به نماز و روزه مداومت داشته و بلکه به درجة ریاضت شائه و به قول خودش «ترک حلال» در زهد مبالغه و به احکام شرعیه و واجبات و مستحبات مواظبت می کرد و در سفرنامه به ترک مال دنیا تصریح و در بیت ۲۱ از صفح ۱۳۲ دیوان به دست شمتن از لذات دنیا از روزی که از نهر فرات عبور کرد (یعنی به قلمرو فاطمیان قدم گذاشت) اشارهمی کند.
چنانکه ذکر شد باطنیة اسمعیلیه به هفت درجه مراتب فائل بودند که از بالا به پائین به اصطلاحات_ناطق" و اساس "و امام " و حجت و داعی و مأذون و مستجیب نامیده میشد و ناصرخسرو درجات پائین را سبر کرده و به مرتبا حجتی رسبده و یکی از حجتهای ۱۲ گانه * شده بود که تالی اما زمان" شمرده میشدند. در اشعار خود اغلب به اين مراتب اشاره میکند؛ ولی این مسئله کهآ او قبل از سفر مصر در چهل و چهار سالگی چه مذهبی داشته درست روشن نیست,
دبستان المذاهب ارتباط ناصرخسرو را با ملاحدة الموت رد و نفی میکند و اين معنی علاوهبر اینکه تأسیس حکومت حسن صباح در الموت مه سال بعد از وفات ناصرخسرو به عمل آمد دلیل دیگری هم دارد و آن پیروی اسمعیلیان الموت است از نزار پسر مستنصر که برخحلاف مذهب رسمی دربار مصر بود که پسر دیگر مستنصر را که مستعلی باشد به خلافت و امامت شناختند و به همین جهت حسنبن صباح طریقه حود را که نزاری باشد «دعوت جدبده» اسم داد.
۱. شش بیغمبر اولوالعزم به زعم ابشان و قائم که محمد بن اسمعیل باشد .
۲ وصی فرکدام از آن هفت ناطق که از آن جمله در اسلام حضرت علی است- گاهی به جای اساس «سوس» نیز مصطلع بوده است.
۳ امام هر زمان که در عهد ناصر مقصود خلفای فاطمی مصر بوده و آنان این مقام را داشتند .
4. به همین ۳ حجت در صفح ۳۹۲ س ۱۰ دیراناشارهمی کند.
۵. در اين مورد مقصود المستنصربالله خلیفه فاطمی است.
شرح احوال ناصر خسرو ۳
اقه در بیان عقاید ناصرخسرو و ارتباط آن با عقاید اخوان الصفا و فارابی و ابنسینا و صوفیه با دلایل کافی از کلمات خود او شرح مفصلی نگاشته که نقل آن موجب طول سخن میشود: ..
در اين که ناصرخسرو بعد از قبول دعوت فاطمی در تشیع به آل علی و حبّ اهل بی از رنض خلفای ثلثه و باد از وقعة کربلا و اظهار حزن ابدی و ماتمداری از آن واقعه و دشمنن باجرشتان وب بهاندازف یک شیعی عهد صفویان متعصب بوده شکی نیست و دیوان او پر استاز افعازطنن صریحو حتی لعن بر خلفای ثلثه و عايشه و امویان و مخصوصاً عباسیان و ابرحنیفه و شافعی و مالک و احمدبن حنبل و همة اهل ست و علمای آنها (کهآنها را ناصبی میخواند) و انواعآثار توی و تبزی مگر در بعضی موارد نادره که بهابویکر و عمر چندان اظهار بغضی نمیکند و حتی در بعضی ابیات نسبت به آنها قدری معتدلانه حرف میزند. ظاهراً در اینکه او قبل از سفر مصر اگر هم احساسات حبٍ اهل بیت رسول داشته شیعه و به طریق اولی پیرو فاطمیان نبوده شبههای نباید باشد» چه وی اغلب از ضلالت و گمراهی و باطل گذشتن عهد جوانی خود مکرر در اشعار خود سخن میراند و یکجا صریح گوید «ز پیری برنجست هرکس مگر من (] که از وی رسیدم به آل پیغمبر». ولی بعد از عودت از مصر محققاً شیعه و «رافضی» بوده و مردم نیز او را رافضی میخواندند و وی خود با کمال صراحت خرد را «فاطمی»و مخالفین خود را ناصبی می خواند.
از معتزله اغلب به عبارات متین حرف میزند و به آنها طعن نمیکند ولی به اغلب مذاهب و طرق دیگر اسلامی و مخصوصاً به آنها که در راسان رواج داشته مانند کرامبّه و حروریه ولالی (؟)و حنابله و هم مذاهب ظاهری" بد میگوید. حتی بر فرامطذ لحسا هم که طربقه آنها با عفیدة خود ناصر فرق زیادی نداشت چنانکه ذکر شد طعن میکند. به دهریان و طبیعیان (به اصطلاح وی طبایعیان) و فلسفیان و معطله هم طعن و عقاید آنها را رد مینماید. معذلک به خود او نسبت قرمطی و
معتزلی میدادند.
شمایل شخصی و خانواده
از شکل و شمایل و لباس و منظر ناصرخسرو چیزی در دست نیست مگر اشاراتی که در اشعار خود به تنومندی و کشیدگی قامت خود در جوانی و لاغری و شکستگی زباد بعد از آوارگی از وطن ۱. ظاهریان بهطور اعم آنان را میگفتند که ظاهر فرآن و احادیث (تنزیل) را گرفتهاند. برخلاف باطنیان که باطن آنها
(تاویل) را بیروی کرده و تمام آبات و اخبار و احکام را تاویل ميکردند . در دیوان مکرر طعن صریح بر «ظاهری» دیده میشود .
زد دیوان ناصر خسرو
میکند و در یکجا به عمامة بزرگ خود اشاره میکند و در جای دیگر از گیسوهای پلند خود حرف میزند.
وی را ظاهراً خانوادة بزرگی بوده و ما از دو برادر او که یکی ابوالفتح عبدالجلیل ناو کنی داشته و در خدمت وزیر سلاجقه بود و دیگری همسفر او در سفر حجاز و مصر که «سرگذشت شخصی او را ابوسعید مینامد اطلاع داریم و همچنین از یک پسر وی که در اشعار خود مکرر به او اشاره می کند. ظاهراً پدرش در جوانی او فوت شده بود چنانکه از اشاره به نصیحت او در ابام جوانی مستفاد میشود. اقارب وی هم ظاهرا اغلب به سبب دعوت او به مذهب اسمعیلی یا بیم از خصومت مردم و عز و جاه خودشان از او دوری گزیدند. اگرچه از اين که کتاب وجه دین را مخصوصاً برای برادران و خویشاوندان خود نوشته و از یک بیتی در دیوان او استنباط میشود کرد که خانواد؛ وی پیرو عفاید او بودهاند. فراق زن و فرزند و حویشان به او در غربت اجباری خیلی مزثر شده و اين فقره را با تعلق خاطر و انس و الفت شدید بهآنها در اشعار خود نشان میدهد و از آن زمان که اهل و عیالش با وی بودند یاد کرده و گوبد که خوشبختی او نقط با حضور آنان ممکن است. از اين اظهارات معلوم میشود که هیچکس از خانواده و خویشان او در ایام همجرت اضطراری او با وی نبوده و در بلخ مانده بدهاند. «سرگذشت شخصی» پسرعمی هم از او به نام منصور ذکر میکند که وی (ناصر) کتابی از مصّفات خود را در موقع وفات خود برای او گذاشت و وصیت کرد که به او برسانند و اگر روایت آثارالبلاد صحیح باشد اعقاب ناصرخسرو هنوز در اواسط قرن هفتم دز یمکان دارای املاک ناصر بودهاند.
وفات و فبراو ۱ در تاریخ وفات ناصرخسرو افوال مختلف است و اغلب ضعیف و غیر معتبر و رویهم رفته تاریخ ۴۸۱ که در نقویملنواریخ حاجی خلیفه ذکر شده آفرب اقوال به صحت به نظر میآید .و
۱ عجب آنکه حاجی خلیفه در کشفالظنون تاریغ وفات ناصر را سن ۴۳۱ و در تقویمالتواریخ ۴۸۱ ثبت مي کند . دولتشاه نیز در نذ کرةالشعرا ۴۳۱ می نویسد - «سر گذشت شخصی» روز و ماه وفات را روز جمعه از ماه ربیع الاول در غار یمکان ثبت کرده ولی تاریخ سال را ذکر نمی کند و فقط گوبد که شمس در اسد و قمر در سرطان بود. اين قرانن نجومی با ربیعالاول سنهٌ ۴۸۱ موافقت نمی کند چه در آن وفت شمس در ور و جوزا بوده و چنین نقارن از روی حساب فقط در سنه ۸ ممکن است ولی چون «سرگذشت شخصی» اصلا ضعیف و غیرقابل اعتماد است مطالب مندرجه در آن چندان قابل بحث و ندقیل نیست. بهطورکلی قرائن داخلی و خارجی احوال ناصر و تاریخ عهد وی مژید صحت رابت راجع به تاریخ وفات نیست و بلکه موجب استبعاد است و هیچ قرینٌ قوی برای زندگی او بعد از سنه ۲۶۰ یا منتها ۴۷۰ نیست لکن با نبودن روایت و سند دیگری در دست برخلاف آن, رد روایت موجود مشکل است و در مقابل نص منفول جز اظهار
شرح احوال ناصر خسرو ۳۵
مخصوصاً این که مژلف کتاب بیانالادیان ناصرخسرو را معاصر خود و در همان زمان «معروف و صاحب جریده [جزیره]» میخواند ولی ضمناً در مرقع تألیف کتاب (سنه ۴۸۵) از ناصر به عبارت «بوده است» حرف میزند مژید رفوع وفات وی قبل از تاریختألیف آن کتاب است و همچنین حملال مستوفی در تاریخ گزیده که گوید ناصرخسرو فریب صدسال عمر کرد؛ بر فرض وقوع وفاث دل مد ۱ خیلی مبالغه ندارد حصوصاً که افسانة ۱۴۰ سال عمر که در «سرگذشت شحضذ کر شنده دلیل 9ص ۰ ۰ ۱ ری ۱ این است که از قدیم در حصوص عمر وی مبالغة زیاد بوده است .در مشرقزمین رسم أست هرکسی که عمر وی از هفتاد و هشتاد گذشت در سن او خیلی مبالغة عظیم میشود ولی آنچه موجب تعجب است این است که چنان که آقای غنی زاده اشاره می کند اگر وافعاً اصرخسرو به سن ۸۷ سالگی رسیده بوده است هیچ اثری از اواخر ایام او در دست نیست و شاید تصیدهای که در آن اشاره به توقف بانزدهسال حود در پمکان میکند یکی از آخرین آثار اوست و اگر روشنائینامه در 22 تالف شاه باشد آن رساله آحرین تألیف موجود اوست ".در صورتی که بنابر روابات مزبور ۲۱ سال دیگر بعد از آن زنده بوده است و این مدت مصادف وسعت و انتشار دعوت فاطمی در عراق عجم و طبرستان بوده است و ظاهرا بایستی اثری از آن درکلمات ناصر دیده شود. شکایت شاعر رادر بعضی اشعار ود از پیری و شکستگی زیاد و ضعف قوی و فتور بدن و باز ماندن از حرکت و خمیدگی؛ قربنة عمر طویل تن فرض کرد. خرد ناصر خسرو در جندجا از اشعار به سن خود اشاره می کند و از پنجاه و پنجاهواند )۳ پنجاهو هشت و شصت و شصتو دو و شصتواند سالگی خود حرف میزند و آنجا که اشاره به ۱۵ سال اقامت در یمکان می کند (دیوان ص ۳۲۹ س ۱۵ ) لابد سنش از شصت و پنج گذشته بوده است. شکایت از پیری و ضعف و انحطاط قوا و تغییر منظر و سفیدی مو و خمیدگی قد و شکستگی و لاغری و سستی دندان از شصت شالکی شروع می کند و از سن ۶۲ سالگی شدت می گيرد. قبر ناصرحسرو در درا یمکان بوده و ظاهراً هنوز هم آنجاست. چنانکه ذکر شد قزوینی در پ ۱ شك و تامل حکم دیگری نتوانیم داد . بعد از اتمام نسوید دیباچه نسخهای از دیوان ناصر به خط مرحوم رضا قلیخان هدایت بهنظر رسید که در ضمن دیباچهای که آن مرحوم برآن کاب نگاشته, تاریخ وفات او را به نقل از کتاب شاهد صادق. سنه ۲۷۱ ثبت کرده. کتاب شاهد صادق به نظر نگارنده نرسیده ولی ثاریخ روایت شده قریب به عقل است 1 ممکن است منشا اين مبالفات تحریفی است که در شعر خود ناصر راجع به تاریخ تولاش در بسیاری از نسخهها وائع شده و سنه ۳۵۷ نوشته شده است. ۲. مگر آنکه تلیف رسالذ جواب اسئله را در ۲۶۴ فرض کنیم.
م1 دپوان ناصر خسرو _
آثرالبلاد.انیه و عماراتی به ناصر نسبت میدهد و شرحی از حمامهای شگفتانگیز که وی پنا کرده ذکر میکند که تا زمان خود فرویکیی باقی بوده.
عقاید ناصرخسرو
مقصود.از اين عنوان به طور مخصوص عفاید شخصی ناصرخسرو بالخصوص نیست که تا اندازهای در صفحات گذشته بدان اشاره شد بلکه بهطور کلی ولی به نهایت اجمال شرح عقاید و اصول آن نهضت دینی است که از فرن دوم هجری شروع به تکامل کرده و در فرون چهارم و پنجم و ششم به اعلا درجه وسعت و انتشار خود رسیده آثار سیاسی تاریخی عظیم مانند حکومت فرامطه و دولت فاطمیان مغرب و مصر و شام و حکومت الموت از آن در دنیا ظاهر شد و مخصوصاً در مورد ناصرخسرو و شرححال او و اشعار و تألیفانش فهم کامل مطالب بدون اطلاع اجمالی صحیحی از عفاید اسمعیلیه ممکن نیست.
مذهبی که پیروان آن در کتب ملل و نحل و تواریخ و سیر بهاسامی و عنوانات مختلف اسمعیلی و باطنی و فرمطی و فاطمی و شیعذ سبعیّه و به اصطلاح دشمنان آنها ملاحده ذکر میشود؛ شعبهای از مذهب شیعه بود که فقط به هفت امام قاثل بودند. بعنی از ائمة ۱۲ گانة شبع اثناعشری؛ فقط تا امام جعفر صادق را معتقد بودند و پسر وی اسمعیل را امام هفتم دانسته و دورف امامان را با وی ختم شده میدانستند. پسر اسمعیل مزبور محمد را قائم موعود میپنداشتند و پس از وی امامت را در الاد او به ترنیب مخصوصی فائل بودند. مژسس این طریقه خود محمد بن اسمعیل ولی مروج و مجدّد و بلکه در واقع مزسس حقیقی شالودة آن عبداللهبن مبمون القداح بود که خلفای فاطمی خود را از اعقاب او میدانستند.
خلاص عفاید بای این طائفه آنکه" خدای تعالی را بالاتر از حذ صفات دانند و مبد اعلی را بعد از خدا عقل کل و پس از آن در درجه ثانی نفس کل دانند و گویند بهتأیید عقل کل و ترکیب نفس کل این عالم پدید آمدهو پس از دو جوهر غلوی که گاهی فقط به تعبیر اول و ثانی از آنها نام میبرند به سه لواحق با سه فرشته فائلند که عبارت است از جذ و فتح و نخان هر پنجتا را روی هم پنج حد علوی خوانند و گویند که مظهر عفل کل در این عالم انبیای اولوالعزم هستند بهعلاوا قائم که جمعاً
۱ . اغلب مطالب این فصل از کتاب وجهدین و اند کی هم از اشعار دیوان ناصر و رادالمسافرین او اخذ سل . ۲ . ظاهرا اين سه لواحق رمز از هیولای کل و مکان و زمان مطلن بودند .
هفت نفرند و آنان را «ناطق» اسم میدهند که دزجه سوم است " (بعد از عقل کل و نفس کل) و مظهر نفس کل وصی هریک از این ناطقین است و این وصی را «اساس؛ نامند و درجذ چهارم دارد و بعد از اساس در رتبه, امامان میآیند که با اساس هفت نفر هستند ۳ یکی بعد از دیگری و بعد از برجلمم درجات حجّت و داعی و مأذون میآید. در اسلام حضرت رسول صلعم را ناطق و ری( اساس و امام حسن و حسین و زینالعابدین و محمد بافر و جعفر صادق و پسر او یل زا ثم هفت گانه آن دور دانسته, محمدین اسمعیل را فائم و خلفای فاطمی را جزو امامان دور فاثم دانند و هر امام را ۱۲ حجّت بوده و هرکدام از حجّتها در منطقهُ مخصوصی از روی زمین حکم و مأموریت دعرت و سرپرستی شیعه و به فول ناصرخسرو «شبانی رمه» را داشتند که اين منطقه را «جزیرفه او مینامیدند و در زیر حکم هریک از حجتان سینفر داعیان بودند و هریک از داعیان نیز مأُذونان در زیر حکم خود داشتند که به دعوت عامة اشخاص و در واقع اهل استعداد از مسلمین مشغول بودئد به ترتیبات مخصوصی که ذکر آن باعث تطویل میشود و کسی را که تازه به طریقة آنها ورود میکرد «مستجیب» مینامیدند. این درجات هفتگانه یعنی مستجیب و مأذون و داعی و حجّت و امام و اساس و ناطق درجات و مراتب سیر آنهاست و پنج درجه اخیر را پنج حد جسمانی خوانند و گاهی برای حجَت جزایر و امام درجهای ذکر میکنند به اسم «باب» که شاید همان است که گاهی هم «حجت اعظم) نامیده میشد و در طریقة صبّاحبّه (پیروان حسن صبّاح که به دعوت جدپده معروف بود به عنوان رئیس مجلس دعوت در مصر «داعیالدعات» نامیده میشد که ظاهراً«باب» امام زمان و دربان دعوت او منظوراست" و گاهی هم مأذون و داعی را بهدو درجذ فرعی تقسیم کنند که محدود و مطلق نامند و به اين جهات درجات گاهی هفت و گاهی نه و گاهی بیشتر ذکر میشود. از حجّتهای ۲ گانه که هرکدام حجّت یک جزیره بود چهار نفر همیشه ملازم حدمت امام زمان و هفتنفر مأمور جزایر سبعه (هفت اقلیم) بودند که از آن جمله در عهد المستنصرباله ناصرخسرو حجّت جزيرة خراسان(به معنی جغرافیائی این کلمه در آن عهد ) بود.
چنان که گفته شد این اسامی و اصطلاحات از کتب و اشعار ناصرخسرو استخراح شده ولی
۱. و گاهی درجه ششم بعد از پنج حد علوی.
۲ و گاهی درجه هفنم وقتی که لواحق روحانی را نیز حساب می کنند .
۳. هر ناطق در هر دور هفت امام بعد از خود دارد . ۱
.این فقره از کتب ایشان درست واضح نیست که آبا «باب» که مرنبذ آن بالاتر از حجت است از میان خود حجتهای ۲ گانه انتخاب میشد و یکی از آنها بوده یا غیراز ۱۲ حخت بودهاست.
۳۸ دیوان ناصر خسرو
ظاهرا اتباع حسن صباح که پیروان «دعوت جدیدف» نزاری بودند برای درجات سیر اصطلاحات دیگری داشته مانند سوس و داعی کبیر و رفیق ولاصق و فدائی و غیره و ظاهرا ابنان منطقاٌ دعوت حجْتها را عوض جزیزه«بحرهمی گفتند .
اسمعیلیه به تأویل قائلند و آبات و احادیث و احکام شرع را چنان که ذکر آن گذشت تماماً تأویل میکنند و منکرین تاویل و پیروان ظواهر شریعت و تنزیل را «ظاهری» نامند ۲ و برآنها خیلی طعن کنند و معروف آن است که اسمعیلبان خود و اقلا درجات بالاتر آنها باطاً بهاحکام و ظواهر دین اصلا فائل نیستند و وقتی کسی داخل طریقة آنها شد و دعوت را پذیرفت ابتدا با او مدارا کرده و کشف راز نمی کنند ولی پس از آنکه به درجات بالاتر رسیدهو در سیر در مرانب ترقی کرد حقیقت اعتقاد خود را که انکار ظواهر شرع است براو افشا نمایند؛ ولی از اظهارات ناصرخسرو در اشعار و تألیفات خود خلاف این مطلب ظاهر میشود و وی نهتنها خود به اعلا درجه مواظب و مراقب اعمال شرعیّه بوده بلکه در کتاب وجه دین که برای خود اسمعیلیان و مستجیبان نوشته شده صریحاً منکر ظاهر را از باطنیان؛ دحال باطنیان مینامد و براو طعن میکند همانطور که منکر تأویل را دخال ظاهر بان میخواند " ولی به تیه و حیله در دعوت و اظهار مطلب برحسب عفل و فهم مخاطب که رو ایشان بوده ترصیه می کند .
ان طایفه به حروف جُمّل و معانی رمزی آن اهمیت عظیم میدهند و اغلب استدلالات و بیانانشان از روی حروف است جنان که این طربقه میان اغلب مذاهب و طرق اسمعیلی و شیعی دیگر عموماً ر بکتاشیها و صوفیه و شیخیّه و اکثر مذاهب اشراقی و باطنی دیده میشود . در کلمات ناصر فحسرو بعضی آثار عقابد تصوف دیده میشود و واضح است که این فقرهاز شیوع آن عقاید در آن فرن بوده که هر حکیمی کم يا بیش بهرهای از آن داشت ولی خدمت و صحبت او با شیخ ابوالحسن علیبن احمد خرقانی متوفی سنذ ۴۲۶ که دولتشاه شرحی در آن باب می نویسد چندان معقول نیست و
۱. ظاهرا هم شعبه از اسمعیلیه اصطلاحات دیگری داشتند مثلا دروز اصطلاعات کلمه و سابق و نالی و متمم و ذومعه ر ذومصه و جناح ر مکاسر برای مرانب مذ کوره استعمال می کنند چنان که در کتب حمزهبن علی بن احمد مژسس مذهب درور دیده می شود .
۳۲. مسلك و مشرب ظاهری خود طریقه معروفی در فرون اولای اسلام بودهو مروج عمد؛ آن داود ظاهری معروف است.
ان وجه دین ص ۲۸۰ ر ۸۱- مگر انکه تمام این اظهارات و نظاهرات صادتانه نبرده و مبی بر روبه مخصوصی برحسب اصول ر فن معاملهُ با ظاهربان و مستضعفان بوده باشد .
. بعد از انمام مسود؛ دیباچه نسخه رسالة جواب اسئله که ذ کرش گذشت بهدست نگارنده رسید . در ابن رساله حتی بعضی کلمات و اصطلاحات معروف را نیز به حروف مقعطه و رمز مانئد مینگارد .
شرح احوال ناصرخسرو ۳
در صورتی که از بایزید بسطامی و ذوالنون مصری در اشعار خود اسم میبرد اسم ابوالحسن خرقانی در کلمات وی به نظر نرسیده است. جامی در بهارستان بعضی اشعار ناصرخسنرو را از کتاب زبدةالحقاتق فی کشفالدقائق در حالات صوفیه تألیف شیخ محمد همدانی معروف به عیاض که در سنه ۵۲۵ میزیسته نقل کرده است و ظاهرا مولف آن کتاب وی را صوفی مشرب میدت ات چنان که گفته شد اه در مقالً خود در تاریخ زندگی ناصرخسرو از اشارات دال بر آشنالی نت تصوف شرح داده و مخصوصاً نزدیکی عقاید او را بهآراه و عقاید اخوانالصفا (که ظاهرًآان نیز اسمعیلی بودند ) و طربقة نصوف ایرانی بیان می کند.
اسمعیلیه علم و اعتقاد را نغایت وجود بشر میدانند و به بهشت و دوزخ جسمانی فائل نیستند ولی به مبتدیان این کلمات را به معنی معمول و معروف تفسیر میکنند و به کلی انکار نمینمایند ولی به ارباب مراتب بالاتر بهشت را نفس انسان کامل و دوزخ را نفس انسان جاهل و دور از خدا تأویل میکنند بعث و نشور جسمانی را هم قاثل نبودند و بعضی اشعار ناصرخسرو نیز در این معنی صریح است. احکام دینی را هم چنان که از کتاب وجهدین سر نا پا دیده میشود تلویل میکردند و احکام ظاهری فقه را «هوی و هوس ریاستجویان مینامیدند. 7 بران, ۳۰ بهمن ماه ۱۳۰۵ هجری شمسی
سیل حسن تقیزاده
فهرست
الف
۱. اقب گردندبی روزن خضرا
۲. به چشمنهان بین نهان جهان را
۳. آزرده کرد کردم غربت جگر مرا
۴. سلام کن زمنایباد مر خراسانرا
۵ نیز نگیرد جهانشکار مرا
۶ نکوهش مکن چرخنیلوفریرا
۷ ایرویدادهصحبتدنیا را
۸ نیکوی توچیست و خوش چه.ایبرنا؟
٩ حکیمانراچهمی گویند چرخ پیرو دورانها ۰ ای گشته جهان و دیدهدامش را
۱. پادشا بر کامهایدل که باشد؟ پارسا
۲ خواهی کهنباری بهسوی خویش زیانرا ۳ خداوندی که در وحدت قد یم است از همهاشیا ۴ ای کردهفال و فیل و راشیدا
۵. ای پیر.نگه کن که چرخ برنا
۶. ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون...
با قامت فرتوتیو با قوتبرنا
که چشم عیان بین نبیند نهان را
گوئی زبوننیافت ز گیتی مگر مرا
مراهل فضل و حرد رانهعانادان را نیستدگر با غمانش کار مرا
برون کن ز سر باد خیرهصریرا
شادان و برفراشتهآوا را
دیباست نو رانکو و خوش حلوا
به سیر اندر ز حکمت بر زبانمهر و آبانها صد بار خر یدهمر دلامش را
پارسا شو تاشویبرهر مرادی پادشا
از گفتن ناحوبنگهدار زبانرا
نهاندر وحدتش کثرت.نه مُحْدث زین همه تنها هیج از خبر شدت به عیان پیدا؟
پیمود بسی روزگار بر ما
دریایسبز سرنگون پر گوهر بیمنتهی
۴ دیوان ناصر خسرر
را آن کت یکیدختر دوشیزازیا
۸ به چه ماند جهان مگر به سراب
4 بر من بیچاره گشت سال و ماو روز وشب ۰ ایشبتازانچون زهجران طناب
۱ ایروا کرده فریبندهجهان بر تو فریب
۲ ایآنکه جز طرب نههمی بینمت طلب
۳ این جهان خواب است. خواب ای پور باب ۲ ای غریب آب غریبی ز تو بربود شباب ۵ ایباز کردهچشم و دل خفته را ز خواب
۶ برتواین خوردن و این رفتن و این حفتن و خاست ۷ هرکه چون خر فتنه خواب و خور است
۸ باز جهان نیز پرو حلق شکار است
6 شاخ شجر دهر غم و مشفلهبار است
۰ آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست
۱ خرد چون به جانو تنم بنگریست
۲ از گردش گینی گلهروانیست
۳ مرچرخراضررنیست وز گردشش خبرنیست ۴ جرن در جهاننگه نکنی چون است؟
۵ ای بسر ار عمر تو یکساعت است
۶ هرکه گوید کهچرخ بی کار است
۷ آنبینن و جان جیست کو رواناست؟
۸ بلی.بی گمان این جهان رن گباست
٩ جز جفا با اهل دانش مر فلکرا کار نیست
۰ ای به خور مشغولدایم چوننبات
از بوی و مزهچون شکر و عنبر سارا ۸۸ سپس او نو چوندویبهشتاب؟ ۸۸
کارها کردند بس نغز و عجب چوبْمجب ۰ ٩۰
علت خوابی و تورانیست خواب ۳ مر تور خوانده و خود روینهاد به نشیب ۵ گر مردمی ستور مشومردمی طلب ۴ شاد چون باشی بدب نآشفته خواب؟ ۷ وز غم غربت از سرت بپرید غراب ۹ بشنو سژال خوب و جوابی بده صواب ۱۰
نیک بنگر که که انگند,وز این کار چه خواست ۱۰۱ گرچه مردم صورت اس تآنهم خر است ۳ باز جهان را جز از شکار چه کار است؟ ۶
زیرا که بر این شاخ غم و مشغله با است ۱۸
گر به دل اند يشه کنی زین رواست ۱۱۰ زا ینهردو بیچاره بر جان گریست ۱ هرچند کهنیکیش را بقانیست ۱۱۴ عالم یکی درختی است کش جز بشر نمر نیست ۱۱۶ کز گشت چرخ دشت چو گردون است ۱۸ ایزد را بر تو درو طاعت است ۱۹ پیش جانش ز جهل دیوار است ۱۳۱ کهشنید روانی که بیرواناست؟ ۱۲۳ جر این مردمان را گمانی خطاست ۱۲۵
زانکهدانا رااسوینادان بسی مقدار نیست ۱۳۷ جیست نزد تو خبر زین دایرات؟ ۱۳۱
2 ۶۱ ۶۲
. این تخت سخت گنبد گردانسرایماست . جهانا چوندگر شد حال و سانت
. ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است
. اگر بزرگی و جاهو جلالدر درم است
. گویند عقابی بهدر شهریبرخحاست
. هرجه دوراز خرد همه بند است
. سفلهجهان ای پسر»چو چشما شور است , نشنیدهای که زیر چناری کدو بنی
. چون تیغ به دس آری مردم نتوان کشت
. ایند نشسنه خوض و بر نخت کشیدهنخ
. ای خوانده کتاب زند و پازند
. از اهل ملک در این خیم کبود که بود
. یکی بیجانو بیتن ابلق اسپی کو نفرساید . این جهان بیوفا را برگزید و بدگزید
هُ مردم نبرد صورت مردم حکمااند
۰ ز جور لشکر خرداد و مرداد
. این رقیبان که براین گنبد پیروزهدرند
. چون که نکو ننگریجهان چونشد؟
گزینم فران است و دین محمد
آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمتآن کنند .درا مقاماگرمی مقامباید کرد
. چند گوئی که؟ چر ایام بهار آبد
۳ در درجسخن بگشای بر پند ۴ آزردنما زمانه خو دارد
با خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست دگر گشتی چودیگر شد زمانت! . چشم بیناست همان اگرت گوش کر است ز کردگار بر آنمرد کم درمستم است
وزبهر طمع پر به پرواز بپاراست ... ن.,
این سخن مایه خردمند است جشما شور از در نفایه ستور است بر رستو بر دوید برو بر بهروز بپست؟
نزدیک خداوند بدینیست فرامشت
گرنخونخت بمالدت چنین بخبخ
زین خواندنزند نا کی وچند؟ که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟ به کوهو دشت و دریا برهمی تازد کهناساید
۳۳
۱۳۲ ۱۳۷ ۱۳۸
۱۷۲
۱۴۲ ۱۳۲ ۱۳۳ ۱۳۳
۱۳۳
۱۳۴ ۱۳۵ ۱۳۶
لاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید ۱۴۸
دیگر حس و خارند و فماشاتو دغالند تواند داد ما راهیج کس داد؟
گرچه زبرند گهی جمله هميشه زبرند خیر و صلاح از جهان جهان چونشد؟ همین بود ازیرا گزین محمد
تا بداندشوارها بر حویشتنآسان کنند به کار حویش نکوتر قیام باید کرد
گل بیاراید و بدا هبار آید _
غزلرا در به دست زهد در بند
ما زار آزو گرت بیازارد
۱۵۱ ۱0۳ ۱90 ۱۷ ۱0۸ 1۳4 ۱۶۲
۱۶۳ ۱۶۵
۱۶۶
3
۵ خردمند را می چه گوید خرد؟
۶ کسی که قصد ز عالمبه خوابو خور دارد ۷ خوب یکی نکته با است ز استاد
۸ جان و خرد رونده براین چرخ احضرند ٩ بالایهفت چرخ مدور دو گوهرند
۰ چند گردی گردم ای خیمهی بلند؟
۱. ایهفت مدبر که بر این پردهسرائبد ۲. ای خراجه جهان حیل بسی داند
۳. هرشیارانز خواب بیدارند
۴ مردچو با خویشتن شمار کند
۵. صبا باز با گل چهبازار دارد؟
۶. هر کهجان خفته راز خواب جهل آوا کند ۷ کسی کر راز این دولاب پیروزه خبر دارد ۸. جرنهمی بودهها بفرساید
٩ آمد بهار ونویت صحراشد
۷
تا مرد خرو کورو کر نباشد
. ای شده چاکر آندررگهانبوه بلند
: جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند . نندیشم از کسی که بهنادانی
مردمسفله بسان گرسنه گر به
. این دهر باشگونه چو بسنیزد
. چوننها بوی گربمات مون سسآید
. ز بند آز بجز عافلان نرستهستند
. از بهر چهاین خر رمه بیبند و فسارند؟
رعد؛این چرخ همه باد بود . فرومایه چون سیر خورده بباشد
. گویمت چگونه شود زنده کو هلاک شود
. بر دشمنی دشمنت جودیای
دیوان ناصر خسرو
چه گویذش؟ گوید «حذر کن ز بد»
اگرچه چهرهش خوب است طبع خر دارد گفت «نگش تآفریدهچیز بهاز داد» یاهر دواننهفته در این گویاغبرند؟
گر نورهردو عالم و آراممنورند
چند تازی روز و شب همچوننوند؟ تاچند جو رفتند دگرباره برآئید؟
وز غدر همی به جادوی ماند
گرچه مستان حفته بسیارند
داند کاین چرخ میشکار کند
که هموارض از خواب بیدار دارد
۱8۷
۱۷۱
۱۸۴
خویشتن را گرچه دون است»ای پسر:والا کند ۱۸۶
به خوابو خور چوخر عمر عزیز خویشنگذارد ۱۸٩
بودنی از چه می پدید آید ؟ وین سالخورده گیتی برناشد از کار فلک بی خبر نباشد
وز طمع مانده شب و روز برآندر چوکلند
که فلک باز شکار است و همه حلق شکارند. با من رسن ز کینهشاندارد
گاهبنالدبهزار و گاه برد
شیر زیان به دام درآویزد
به ویرآن درون جغد مسعود باشد
دگر بهنیغ طمع حلق خویش خستهستند یک ذزهنسنجند اگر بیستهزارند وعدهرطب کرد و فرستاد نود
همه عیب جوید همهشر کاود
آب با ز آب شود خاک باز خاکشود فعلش,نهنشان و نهداغ 1
۱۱ ۱۹۲ ۱۹۴ ۱۹۶ ۱۹۸ ۱۹۹ ۱۹۹
۳۰۰
۳ بر ره مکر و حسد مپویازپراک
ر
۴ نبینی بر درخت این جهان بار
۵ برکن ز خواب غفلت پوراسر
۶. ای کهن گشته در سرای غرور
۷. ای گشته جهان و خواندهدفتر
۸ با خحویشتن شمار کن ایهوشیار پیر ٩ این چنبر گردنده بدین گویمدوّر
۰ این زردتن لاغر گل خوار سیهسار
۱. اصل نم و صر ومایهی خوب و زشت و خیر وشر ۲ ایبههواو مراداین تن غدار
۳ یکی خانه کردند بس خوب و دلبر ۴ ایزده تکیه بر بلند سریر
۵. ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر ۶. ایذات توناشدهمصور
۷ بنالم به تو ای علیم قدبر
۸. ایحجت بسیار سخن, دفتر پیش آر ۹ ای خردمند و هنرپیشه و بیدار و بصیر ۰. ای بار سرود و آبانگور
۱ هشیار باش و خفته مرو نیز برستور ۲. برآمد سپاه بخار از بحار
۳ نگه کن زدهصف دو آنبوه لشکر
۴. ند بدادمت منای پور؛ پار
۵. نشنودهای که دید یکی زیرک
م۹۹ ای کهن گشته تن و دیده بسینعمت وناز
هر که به راو حسد رود بتر آید
مگر هشیار مردهایمرد هشیار واندر جهان به چشم خرد بنگر خورده بسیار سالیان و شهور بندیش ز کار خویش بهتر
تا بر تونوبهارچهمایه گذشتو ثبر چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر زرد است و نزار امس و چنین باشد بل خوار نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر ماندهبه چنگال باز آز گرفتار
درو همچنو خانهبی حد و بیمر
بر سرت خر و زیر پای حریر
نوبرزمی و از برت این چرخمذور
اثبات تو عقل کردهباور
از اهل خراسان صفیر و کبیر
وزنوک فلم در سخنهات فروبار
کیست از خلق به نزدیک تو هشیار و خطیر نهپار منی بح والطور
تانو فند ستور نوناگه به جر و لور
سوارانش پر در کرده کنر
یکی را یکی ایستادهبرابر
چون بگزیدیتو برآننورنار؟ زردآلوی فگنده به کواندر
روزنازتو گذشتهاست بدونیزمناز
1۵
اش
۱
۳۷ ۳۹ ۳۱۱ ۳۵ ۳۹ ۳۳۱ ۳۳۴ ۳۶ ۳۳۹ ۳۳۱ ۳۳۶ ۳۳۸ ۳۳۹ ۳۳۲ ۳۳۳ ۳۳0۵ موف ۳۳۸
۳۳۸ ۳۳۹
۳۳۹
1۹ دیران ناصر خسرو
۷ ای نو را آرزوینعمت و ناز آز کرده عنان اسپنیاز ۳۵۲ ۱۸ کسی پرخانهدشتی دید هرگز نه دیوار و نهدر بل پست و موجز ؟ رل س
۹. ای خداوند این کبود خراس صد هزاران تو راز بندهسپاس ول ۰. ای بسته خود کردهدل حلق بهناموس ز اندیشه تورارفته بههر جانب جاسوس ۳۵۵ ۳
۱ مرد را خوار چهدارد؟نن حوش خزارش چون نو را خوار کند چوننکنی خوارش؟ ۰ ۲۵۶ ۲. ایمتحیر شدهدر کار خویش راستبنه بر خط پرگار حویش ۲۳۵۸ ۳. پشنم فوی به فضل خدای است و طاعتش تادررسم مگر به رسول و شفاعتش ۲۶۰
۴ .چه بود این چرخ گردان راکه دیگرگشت سامانش؟ بهبستانجامهزریفت بدریدند خوبانش ۲۶۲ ۵. نگذاشت خواهد ایدرش بر رغم او صورت گرش جزخاکهرگزکی خوردآنراکه حاکآمد خورش ۲۶۷ ۶ . صعب نر عیب جهان سوی خرد جیست؟ فناس پیش این عیب صلیم است بلاها و عناش ۳۶۹
۷. چرن گشت جهانراد گر احوال عیانیش؟ زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش ۲۷۲ ۸. گردشاین گنبد و مکر و دهاش گرد برآرا همی از اولیاش ۲۷۴ ۹ بفربفت این زمانجو آهرمنش ناهمچو مومنرم کند آهنش ۷۶ ۰ وبال است بر مرد عمر درازش چوعمر درازش فزود اندررازش ۲۷۸ ۱ هرکس به سب نیکندانی و به آلش برنسبت او نیست گوا به زفمالش ۲۷ ۲. ای خفته همه عمر و شده خیرهو مدهوش وز عمر و جهان بهرفخود کردهفراموش ۱۳۸۱ ۳. جهان رادگرگونهشد کاروبارش ُرومهربان گشت صورث نگارش ۱۳۸۲ ۴. چر شمشیر بایّذت بودهای برادر» بهجای بدی بد بهجای خوشی خوش ۰ ۰ ۲۸۵ ق
۵. ایطارم بیفرارازرق بربرد زمن جمال و رونق ۲۸۵ گ
۶. ای فگنده امل دراز آهنگ پست منشین که نیست جایدرنگ ۱۸۶
1
۱۳۷ 1۳۸ 1۳ این بازسیه پیسه نگربی پر و چنگال
۱ اینام شنوده عاجل و آجل
. طمع ندارم ازین پس ز خلق جاهو محل . گسستم دنیای جافیامل
. مانده به یمگان به میان جبال
دیوان ناصر خسرو
گر دگرگون بود حالت پارسال ای بسر برده خیره عمر طوبل گنبد پیروزه گون پرز مشاغل
. امنت را چوننبینی بر چهسانند؟ ای رسول
. حاجیان آمدند با تعظیم
. این روزگار بی خطر و کار بینظام
: اگر کار بودهاست و رفته قلم
۰ دام است جهان نوءای پسر.دام
به راهدین نبی رفت ازان نمی یاریم
بسی رفتم پسسآز آندر این پیروزه گون پشکم : گر مستمند و بادلغمگینم
: دل ز افتعال اهل زمانهملا شدم
. از بهر چهاين کبود طارم
. ای بار حدایو کرد گارم
. ای شستهصر و روی باب زمزم
ای عجب از دشمن من خود منم
. پانزدهسال برآمد که به یمگانم
. این چه خلق و چه جهان است. ای کریم؟
همهبر قل قال و گفتن فیل
چند بگشتهاست گرد اپن کرا گل؟ کو هیچنهآرامهمی یابد ونهمال
مگر به حالن و دادار حلق عروجل تور باد بند و گشاد وعمل
نیستم از عجز و نهنی از کلال
نکو چون جوانی و حوش چون جمال
بیشتر جز مر سنورن را نمانندای رسول
شاکر از رحمت خدای رحیم
وام است بر تو گر خبرت هست.وام.وام چرا خورد با به ببهوده غم؟
زیندام ندارد خبر دد و دام
کهراه با خطر و ما ضعیف و بیياريم کمآمد عمر و نامد مایهآز وآرزو را کم خیرهمکن ملامت چند ینم
ز ایشان به قول و فعل ازیرا جداشدم پر گرد شدهاست باز و مفتم؟
من فضل نو راسپاس دارم
حح کرده چو مردان و گشنه بی غم خبره گله چون کنم از دشمنم؟
چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم
کزتوکسرامینبینمشرموبیم
۷
۳۸
۳۳۲ ۳۴ ۳۶ ۳۳۷ ۳۳۹ اور
دیوان ناصر خسرو
. از من برمید غمگسارم
. من چو نادانان بر درد جوانی ننوم . اگر بر تن خویش سالار و میرم
. گر نویای چرخ گردان مادرم
. اگر با رد جفت و آندر خوریم . من دگرم با دگر شدهاست جهانم . از صحبت خلق دل گسستم
. دوش تا هنگام صبح از وقت شام . ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیم . از دهر جفا پیشه زی کهنالم؟
, شاید که حال و کار دگرسان کنم . عقل چهآورد ز گردون پیام
.ای تن تیرهاگر شریفیاگر دون ایستمگر فلکای خواهر هرمن . مر جانمرا روانمسکین
. ای شده مشغول به کار جهان
. سوار سخن را ضمیر است میدان . بر جستن مراد دلایمسکین
. ز من معزول شد سلطان شیطان
. حکمتی بشنو به فضل ای مستعین . که پرسد زین غریب خوار محزول . بشنو که چه گو ید همیت دوران
. چرخ پنداری بخواهد شیفتن
. دیر بماندم در این سرای کهن من . امهات ر نبات با حیوان
. ای دننده همچو ذن کرده رخان از خحون دن
چوندید ضعیف و حنگسارم کهدر این درد نه من باز پسینمنه ونم ملامتهمی چون کنی خبر خیرم؟ چوننهای نو دیگر و مندیگرم؟
غم خور چو خر چند و تاکی خوریم؟ هست جهانم همان و من نه همانم اندیشه ندیم دل بسستم
بر کف دستم ز فکرت بود جام
روی بر نافته از رحمت رحمال رحیم گویمز که کرده استنالنالم؟
هرج آن به است فصد صویآن کنم خاصهسوی خاص نهانی ز عام؟
نبسا گردونی و نبیرا گردون
چون نگوئی که چهافتاد تور بامن؟ دانی که چه کرد دوض تلقین؟
غره چرائی به جهان جهان؟
سوارش جه جیز است؟ جان سخندان چرگانت گشت بشت و رخان پرچین ندارم نیز شیطان را به سلطان
پاک چرن ماء مین از بو ُعین خراسانرا که بیمن حال تو چون؟ پیاماز این چرخ گرد گردان زانهمی پوشد لباس پر درن
تا کهنم کرد صحبت دیو بهمن بیخو شاخند و بارضان انسان
خوندن خونت بخواهد ریخت گرد دنمدن
1/۳۸
۹ چهگویی ؟ایشدهزین گوی گردان پشتتوچوگان
1۹۰ ۱٩۱
دیوان ناصر خسرو
درد تس رگ شب دوشین
درد گنه رانیافتند حکیمان ۱
. چند کنی جایچنین به گزین؟
. این گنبد پیروزة بیروزن گردان
. ای شدهمفتون به قولهای فلاطزن؛
. بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان . بر جانور و ثباتو ارکان
. غریبی می چه خواهد پارب از من؟
. از کین بت پرستان در هند و چین و ماچین . مکرو حسد را ز دلآوار کن
. ایافسر کوهو چرخراجوشن
. چرخ گردندهو اجرام و چهار ارکان
. چیست آنلشکر فریشتگان
جوانی شد.او رافزاموش کن
: ایمر تو را گرفته بت حوش زبان زبول»
. از بهر چه. ای پیر هشیوار هنربین»
ر
۶ فریادبها لاه
۷ جون فروماندیز بدکردار خویش ۳
۸ ایا گشته غره بهمکر زمانه
۹ گرگ آمدهاست گرسنهو دشت پر بره ۰ دورباش ای خواجهزین بیمر گله ۱ ناید هگرز از این یله گرباره
هیچنارامید این خاطر روشنبین
به دست سالیان شسته زمان از موی نو قطان ....
وز نیرماهتیرهتر آمد بهار من؟
جز که پشیمانی؛ای برادردرمان #
0 بر
چون نروی سویسرائی جز این؟ چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟ حال جهان باز جونشده است دگرگون؟
تا جونکهسال و ماهدوانند هر دوان
سالار که کردت ای سخندان؟
که با من روز و شب بستهاستدامن
پردرد گشت جائت رخ زرد وروی پرچین وین تن خفتهت را بیدار کن
خود یره بهرویو فعل توروشن
کان جان است.جنین باشد جانرا کان
که بيایند از آسمان پران
سرنانوانی در آگوش کن
نو حوش بدو سپردهدل مهبان ربون براسپهوا کرد دلتبار دگرزین؟
زین بیمعنی زمانة بدخو پارسا گشتی کنون و نیکخو
ز مکرش بهدل گشتی آگاه بان افتادهدر رمه رمه رفته به شب جره کهتنياید چیز حاصل جز گله
جز درد و رنج عاقل بیچاره
۴۳۸ ۳۰
رف ۳۳۱ ۳۳۳ ۴۳۳۴
۵.۰
۳۱ ۳۱۳
۳۳ ۱۳۴ ۳۳۵ ۳۳۶ ۳۳۷
. ایزود گرد گنبد بررفته
. گشت جهان کودکی دوازده ساله . بد خو جهان تر راندهد دسته
. بسی کردم گهو بیگ نظاره
. ای خخورده حوّش و کرده فراوان فره . به فرش واسپ و استام و خزینه
. مکر جهانرا پدید نیست کرانه
. داری سخنی خوب گوش یا نه؟
. بگسل رسن از بیفسار عامه
. جهادامگاهی است بس پُرچنه
. تا کی خوریدریغ ز برنائی؟
. چورسم جهان جهان پیش بینی
. گر نخولهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی
. ای کردهسرت خو به بیفساری
. ایآنکه ندیم باده و جامی
. اآنکه به تن ز ارزوی مال چونالی . گشتناين گنبد نیلوفری
. ای عورت کفر و عیبنادانی
. کارو کردار توای گنبد زنگاری سفلهجهاناچو گرد گرد بای
. ای گشت زمان زمن چهمی خواهی ؟ . ای غرهشدهبه پادشائی
. جهان رانیست جز مردم شکاری . ایا دیده تا روز شبهای ناری
. نماند کار دنیا جز بهبازی
. بگذرای بد دلافروز خراسانی
دیرآن ناصر خسرو
خانهی وفا بهدست جفا ژفته از سمنش رویوز بنفشه گلاله
نا توز دست او نشویرسته
ندیدم کار دنا را کناره
اکنون که رفت عمر چه گونی که چه؟ چه افزاری چنین ای خواجه سینه؟ دام جهان را زمانه بینم دانه
کامروز نه مشیاری از شبانه
مشغول چه باشی بهبارنمه؟
طمع در چنهی او مدار از بنه
زین چاهآرزو ز چه برنای؟ حذر کن ز بدهاشاگر پیشبینی
۴۵ ۳۶ ۳۳۷ ۳۸ ۳۳5۹ ۳۳۰ ۳۳۱ ۳۳۲ ۳۳۴ ۳۳۴
وفوف ۳۳۶
پشت پیش اینوآن پس چونهمی چون نون کنی؟ ۲۳۸
تا کی بود این جهل و باد ساری؟ ناعمر مگر برین بفرجامی
از من چر ستم خود کنی از بهر چهنالی؟
گر نههمی خواهد گشت اسپری پرشیده به جامه مسلمانی
نههمی بینم جز مکر وستم گاری هم بش رآئی اگرچهدیر بپائی
نیزم مفروش زرق و روباهی
بهتر بنگر که حود کجائی
نه جز خور هست کس رانیز کاری براین تخت سخت این مدور عماری بقائی نیستش هر چونطرازی
بر یکی مانده بهیمگاندرهزندانی
وف ۳۳
۳۴۴ ۳۶
۳۳۸ ۳0۰ ۵۲ ۴۵۴ ۴۳۵۵ ۳۷ ۴۳۵۹ ۳۶۱ ۳۶۲
۳۳۸ ۳۳۹
۸ ۹
۱0۲ ۱0۳
۵۴ ۲۵۵
0۶ ۱۷ ۳0۸ ۳0۹ ۱۶۰ ۱۶۱ ۱۶۲
دیوان ناصر خسرو ۵۱
. گر خرد را برسرهشیار خویش افسر کنی سخت زود از چرخ گردانءای پسرهسر برکنی ۲۶۵
. ای شده مشغول به ناکردنی گرد جهان بیهدهتا کیدنی؟ ۳۶۸
. ای مانده به کوری و نگ حالی بر من ز چههمواره بد سگالی ۱ ۳۷
. تمییز و هوش و فکرتو بیداری چونداد حبره خیره تو را پاری؟ ۱ ۷۳
این چه حیمه استاین که گوثی پر گهر دریاستی یاهزارانشمعدر پنگاناز جناستی ۳۷
. دگرره باز باهر کوهساری بخار آورد پیدا خار خاری ۴۷۷
. پیش این چرخ چیست؟ مفتعلی نایدش از خلقشرم و نه حجلی ۳۷۹
. جهان بازیگریداند مکن با این جهان بازی کهدرمانی بهداماواگرچهتیز پربازی ۲۸
. ای به خطاها بصیر و جلد و ملی نایدت از کار خوبش, خود حجلي ۴۸۲
. شاد و جوانیو پیشگاهی خواهی و ضعیفی و نم نخواهی "۳
ای آدمی به صورت و بیهیچ مردمی چونی به فعل دی چو فرزند آدمی ۱۸۵ گرتباید که تن خریش بهزندانندهی آن بهآید کهدل حریش به شیطان ندهی ۴۸۷
. چه چیز بهتر و نیکوتر استدردنیی؟ سپاهنی ملکینی ضیاع نی رمهنی ۳۸۸
. شبی تاری چو بیساحل دمان پر یر دریانی . فلکچون پرزنسرین برگنیل آندودهصحرائی ۲۹ آسایشت نبینم ای چر خآمیائی خود سودهمی نگردیماراهمی بسائی ۰ ۲۹۴ ان کهن گیتی ببرد از تازهفرندانئوی ماکهن گشتيم وارنوایئت زیباجادوی! ۰ ۲۹۶
. ایطمع کردهزنادانی به عمر هر گزی بافزونی و کمیمرهرگزیراکیسزی؟ .۰۰ ۲۹۸
. آمد و پیغام حجّت گوش دار ایناصبی پاسخش ده گر توانی»سر مخارهایناصبی ۰ ۵۰۰
. آنجنگی مرد شایگانی معروف شده به پاسبانی ۴
. دیویاست جهان پیر و غداری کهش نیست به مکر و جادوی پاری 0۶ اگرز گردش جافی فلکهمی ترسی چنین بسانستورانچراهمی خفسی؟ ۰ ۵۰۸
. آن فقوت جوانی وان صورت بهشتی ای بی خرد تن من از دست چون بهشتی؟ 0۰
. جهانا عهد با من جز چنین بستی نیاری یاد از آن پیمان که کردهسنی 0۱۱
. ای گرد گرد گنبد طارونی یکپارگی بدین عجبی چونی؟ 0۱۲
ای گشته سوار جلد برتازی خر پیش سوار علم چونتازی؟ 0۱۴ ۳ بر م رکبی به تندی شیطانی گشتم بگرد دهر فراوانی 0۵ ۴ بهار دل دوستدار علی همیشه پر است از نگار علی ۵۷ ۵ جهانا مرا خیرهمهمان جه خوانی؟ که تو میزبانی نه بس نیک خوانی 0۹
لك دیوآن ناصر خسرو
۶ نگه کن سحر گه به زرین حسامی نهان کردهدر لاژوردین نیامی 0۱ ۷ ایا همیشه بهنوروز سویهر شجری نوناپدید و پدید از توبرشجرآثری لد ۸ مر دماگر این تن ساسیستی جز کهیکی جانور او کیستی؟. 0۴ 4 چنین زرد و نوانمانندنالی نکردهستم غم دلبر غزالی روز ۰ دلیت بابد پر عفلو سر ز جهل تهی اگرتآرزوستامر ونهی و گاءوشهی ۲۷ ۱ بینیآنباد که گوثی دم بارسنی باش بر بو خر خیز گذارستی 0۳۹ ۲ از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی . دراین پر گردوناخوش جایدل خیرهچرابندی؟ ۵۳۰ ۳ ایدادهدل و هوش بدین جایسپنجی بیماست کهازکبر در اینجاینگنجی ۰ ۰ ۵۳۲ ۲ ای تن من نو مگر بچه گردونی بچه گردونی زیراسوی من دونی راد ۵ آنجهت بهکار نیست چرا جوئی؟ رانچهت ازو گزیر چرا گرئی؟ 0۳۵ ۶ جهانا چه درخورد و بایستهای| رگرچند با کسنهایستهای 0۳۵ ۷. اگر نه بست این بیهنر جهان شدهای چرا که همچر جهان از هنر جهانشدهای؟ ۰ ۵۳۶ ۸ ای خواجه نو رادر دلاگر هست صفائی بر هستی آنچون کهتو رانبستضیائی؟ ۰ ۵۳۸ ۹ جنین در کارها بسیار مندیش مگو ورنه بکن کاری که گفتی 0۳۸ ۰ چند گردی گرد این بیچارگان؟ بی کسازیرا جولی از نس بیکسی| ۵۳۸ ۱ ایهمه گفتار حوب بی کردار: بیمزهای و نکو چو دستنبوی ۵۳۸ ۲ نا کی ا زآرزریجاهو خطر بهدر شاهو زیامیر شوی؟ 0۳۸ رباعیات ۳ کیوان چو فان به برج خاکی افنگند ز احداث زمانه را به پاکی انگند ۵۱ ۲ اذاتنهادهدر صفائیم همه : عین خرد و سفراذانيم همه ۴۱ ۵ .ارکان گهر استو ما نگاریم همه وز قرن به فرن یاد گاریمهمه ۴۱
۶ با گشت زماننیست مرا ننگدلی کایزد به کسی داد جهان سخت ملی 0۲
۱ ای ی گردند؛ بیروزن خضرا فرزند تواین تیرهتنخامشخاکی است تن خانة این گوهر والای شریف است چون کارخودامروز دراین خانه بسازم زندان تو آمد پسرا اين تن وء زندان دیبایسخن بوش به جان بر .که تورا جان این بند بینی که خداوند نهاده است در بند مدارا گ و دربند میان ر گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی بشکیب ازیرا که همی دست نیابد ورت آرزوی لذت حشّی بشتابد ازار مگیر از کس و برحیره میازار برکینهمباش ازهمگان دایمچون. خار گ گندفتاده انتت به جاهاندر نت گرا کر موم ان وان چون باز موافق نبود تنها بهتر غورشد. که تهاست ارام ستت بر تیگ از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل اتخرال عهان رتم عنونده ابیت
ناجسته به آن چیز که او با.تو نماند
در هه ون فانک واه سیون تووزا کوی :
ایمادر ماچونکههمی کین کشیازما؟ باکیزه خرد نیست نه این جوهر گوبا تو مادر اين خانُ اين گوهر والا مفرد بروم, خانه سپارم به تو فردا زیبا نشود گرچه بیوشیش به دیب هرگز نشود ای پسر از دیبا زیا بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟ در بند مکن خیره طلب ملکت دارا
ی
مت هی از ملک ار باراد
بر ارزوی خویش مگر مرد شکیبا بیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا کس را مگر از روی مکافات مساوا نه نیز بهیکباره زیون باش چو خرما وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا بر راه خرد روه نه مگس باش نه عنقا تنها به صدبار چو با نادان همتا بهتر ز ثریاست که هفت است ریا با دهر مدارا کن و با خلق مواسا
۰
سرما زپس گرما سرا پس ضرا ۰
بشنو سخن خوب ومکن کار به صفرا ۰۰« چه زیر کریجی و چه در خن خضرا
۵ دیوان ناصر خسرو
با آنکه برآورد به صنعا در غمدان دیویاست جهان صعب و فریبنده مراو را ۲ هیچ خرد داری وهشیاری و بیدار ابیاست جهانتیره وبس زرفبدو در جانت بهسخن با شودزانکهخردمند فخرت به سخن باید آزیرا که بدو کرد زنده به سخن باید گشتنت ازیراك بیدا به سخن باید ماندن که نمانده است آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراك جون نیرسن راست کن آنگاه پکریش نیکو به سخن شونه بدین صورت ازیراك پادام به از پید و سپیدار بهبار است بیدار چو شیداست به دیدار. ولیکن دریایسخنها سخن خوب خدایاست شور است چودریا به مثل صورت تنزیل اندر بن دریاست همه گوهر و لژ اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت: غوّاص نورا جز کل وشورابه نداده است معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم فندیل فروزی به شب قدر به مسجد فندیل میفروز بیاموز که فندیل در رهد ای بینا لیکن به طمع در گر ماز نهای دایم از بهر چرایند مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه آسیمه بسی کرد فلك بیخردان را دارا کههزاران خدم وخیل و حشمداشت
بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا هشیار و خردمند نجسته است همانا چون مست مرو براثر او به تمنا زنهار که تیره نکنی جان مصفا از راه سخن برشود از چاه به جوزا فخر آنکه نماند از بس او ناقهٌ عضبا رده به سخن زنده همی کرد مسیجا
در عالم و بی سحن بیدا, ۳ و
اگفته سخن به بود از گفتة رس ببهوده مگو, چوب مهرتاب ز پهنا الا به سخن گرد مردم نه به بالا هرجند فزون کرد سپیدار درازا پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا تاویل چو لژلژست سوی مردم دانا غواص طلب کن. چهدوی برلب دریا؟ چندین گهر و لژلژ. دارندهٌ دنیا؟
«تأویل به دانا ده و تنزیل به غوغا» ۰
زیرا که ندیده است زتو جز که معادا خرسند مشو همجو خر از قول به وا مسجد شده چون روز و دلت جون شب بلدا شون شرف ار دلبر-عیا. لا برخوانی در چاه به شب خط معا مومن زتو ناایمن و ترسان ز تو ترسا زیرا که نشد وقف تو این که غبرا و آشفته بسی گشت بدو کار مهی بگذاشتهمه پا و بشد خودتن تنها
۳
۵
بازی است ربابنده زمانه که نيابند روزیاست از آن پس کهدر آنروزنيابد آن روز بيابند همه خلق مکافات آن روز درآن هول وفز ع برسر آن جمع
زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا 1
8۵
خلق از عکم عدل نه ملجا و نه منجا " هم ظالم و هم عادل بیهیج محابا :
یش شهدا دست من و دامن.زهزا. ..
نا داد من از دشمن اولاد بیمبر بدهد بهتمام ایزد دادار تعالی
۲ به چشم نهان بين نهان جهان را نهان در جهان جیست؟ آزاده مردم جهان را به آهن نشایدش بستن دو چیزاست بندجهان, علم وطاعت تنت کان و, جان گوهر علم و طاعت بسان گمان بود روز جوانی چگونه کند با قرار آسمانت سوی آن جهان نردباناین جهان است در این بام گردان و بوم ساکن نگه کن که چون کرد بیهیج حاجت چه گوئی که فرساید این چرخ گردان ازیرا سزا نیست اسرار حکمت چه گوئی بود مستعان مستعان گز اگر اشتر و اسپ و استر نباشد مکان و زمان هردو از بهر صنع است اگر گوئی این در قران نیست؛ گویم
که چشم عیان بين نبیند نهان را ببینی نهان را, نبینی عیان را بهزنجیر حکمت ببند این جهان را اگرجه گشاد است مر هر دوان را بدین هردو بکمار تن را و جان را قراری نبوده است هرگز گمان را جو خود نیستاز بنفراراسمان را به سر بر شدن باید این نردبان را ببین صنعت و حکمت غیبدان را
مس
به جان سبكك جفت جسم گران را! ۰
مر این تیرهگوی درشت کلان را؟ جو بیحد ومر بشمرد سالیان را؟ نه آب روان و نه باد پزان را مگو این سخن جز مراهل بیان را مراین بیفساران بیرهبران را کجا قهرمانی بود قهرمان را ازین نیست حدی زمین و زمان را همانا نکو میندانی قران را
ه-
۵1
فران را یکی خازنی هست کایزد بیمیر شبانی بدو داد از امّت برآن برگزیدهی خدای و پیمبر معانی فران را همی زان ندانی قران خوان معنی است.هانای قران خوان ازین خوان خوب آن خورد نان ونعمت به مردم شود آب و نان تو مردم ازین کرد دور ازخورشهای آن خوان جوهاروت وماروت لب خشااز آناست اگر دوستی خاندان بایدت هم مخور انده خانومان چون نماند زدیا زیانت زدین سود کردی به خاك کسان اندری, بست منشین,
یکی شایگانی بینگن زطاعت
دیوان ناصر خسرو
حواله بدو کرد مر انس و جان را ۲۰
مر خدای این رمهیی بی کرانرا گزیدی فلان و فلان و فلان را که طاعت نداری روان قران را یکی میزبان کیست این شهره خوان را؟ که بشناسد آن مهربان میزبان را بت کهسکشی کل آب وتان زا مهین شخص آن دشمنخاندان را ابر شط دجله مرآن کمان.را چوناصر به دشمن بده خان و مان را
همی خانومان توسلطان وخان را .
اگر خوارگیری به دين سوزیان را مدان خانه خویش خان کسان را که دورآن برو یست چرخ گران را
یکی رایگان حجتی گفت» بشنو
ز حجت مراین حجت رایگان را
۳ آزرده کرد کزدم غربت جگر مرا در حال خویشتن چوهمی زرف بنگرم گویم: جرا نشانه تير زمائه کرد گر در کمال فضل بود مرد را خطر کر بر قیاس فضل بکشتی مدار چرخ نینی که چرخودهر ندانند قدر فضل «دانش به ازضیا ع وبه ازجاه ومال ومُلك» با خاطر منور روشنتر از قمر با لشکر زمانه و با تیغ نیز دهر
گوئی زیون نیافت ز گیتی مکر مرا صفرا همی برآید از انده بهسر مرا چرح بلند جاهل بیدادگر مرا چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟ جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا ناید بهکار هیج مقر قمر مرا دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا
۲
دیوان ناصر خسرو
گر من اسیر مال شوم همچو این و آن اندینه مر مرا شجر خوب برور است بایدت همی که ببینی مرا تمام منگر بدین ضعیف تنم زانکه درسخن هرچند مسکنم به زمین است. روز وشب گینی سرای رهگذران است ای سر از هرچه حاجتاستبدو بندهرا, خدای شکر آن خدایرا که سوی علمودین خود اندر جهان به دوستی خاندان حق وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد گر من در این سرای نبینم در آن سرای ای ناکس و نفایه تن من در اين جهان من دوستدار خویش کمان بردمت همی بر من نو کینهور شدی و دام ساختی تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی ط رحمت خدای نبودی و فصل او کون کال دریشت: کنو دمن مش خواب وخوراست کار نوایبی خرد جسد کار خر است سوی خردمند خواب و خور من با تو ای جضد ننشینم دراین سرای آنجا هنر به کار وفضایل, نه خواب و خور چون بیش من خلایق رفتند بیشمار روری به بر رز طاعت از اين گنبد بلند هرکس همی حدر زفضا و قدر کند نام فضا خرد کن و نام قدر سخن واکنون که عقل و نفس سخنگوی خود منم ای گشته خوش دلت زفضا وقدر به نام
اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا
پرهیز و علم ریزد ارو زک تومیر مرا
چون عأقلان به چشم بصیرت نگر مرا
۷
تن جرج برستاره فزون است اثر میا ...
ی چرج هفتم است مجال سفر مرا زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا کرده است بینیاز در اين رهگذر مرا ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا چون دشمنان خویش بهدل کورو کر مرا
امروز جای خویش, چه باید بصر مرا؟ .
همانهاش تون کی از بو ۱ جر تو نبود پار بهبحر و بهبر مرا
وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا
از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا انگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا نیز از دز دست نو نگوارد شکر مرا لیکن خرد به است ز خواب و زخور مرا نگ است ننگ با خرد از کار خر مرا کایزد همی بخواند به جای دگر مرا
مس خوابوخور تو را وخرد باهنر مرا .
گرچه دراژ مانم رفته شمر مرا بیرون پریده گیر چو مرغ بهر مرا وین هردو رهبرند فص و قدر مرا باد است اين سخن زیکی نامور مرا
۲0۵
چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا
04۸ دیوان ناصر خسرو
فول رسول حق چو درختی است بارور چون برگخوار گشتی اگر گاو نیستی؟ ای آنکه دين تو بخریدم به جان خویش دانم که نیست جز که بهسوی توای خدا گرجز رضای نوست غرض مر مرا زعمر واندررضای خویش تو,بارب.به دوجهان همچون پدر به حق نو سخن گوی و زهد ورز
برگش تو را که گاو توئی و ثعر مرا انصاف ده, مگوی جفا و مخور مرا از جور اين گروه خران بازخر مرا
روز حساب و حشر مفرو زر مرا .
بر جیزها مده به دو عالم ظفر مرا از خاندان حق مکن زاستر مرا
گوئی که حجتی تو و نالی به راه من ازنال خشك خبره چه بندی کمرمرا
۴ سلام کن زمن ای باد مر خراسان را خبر بیاور ازیشان بهمن چو داده بُوٍی بگویشان که جهانسرو من چو چنبر کرد نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش فلان اگر به شك است اندر انجه خواهد کرد ازین همه بستاند به جمله هرجهش داد از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان نگهکنید که دردست اینوآن جوخراس به مُلك ترك چرا غرهاید؟ یاد کنید کجاست آنکه فریفونیان زهیبت او چو هند را بهسم اسپ ترگ ویران کرد کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان چوسیستان زخلف. ری زرازیان؛ بستد فریفته شده می گشت در جهان وء بلی شما فریفتگان پیش او همی گفتید به فرْ دولت او هرکه فصد سندان کرد
مر اهل فضل و خرد را نهعامنادان را زحال من بهحفیقت خبر مر ایشان را به بکر خویش و خود اين است کارگیهان را که ار وفا نکند هیچ عهد و پیمان را جهان بدو, بنگر, گو, به چشم بهمان را جنانکه بازستد هرجه داده بود آن را دگر زمان بستاند بهفهر بستان را به چندگونه بدیدید مر خراسان را جلال و عزت محمود زاولستان را
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟ .
+ ای پلان بسرد خال ختلان را همی به سندان اندر نشاند بیکان را وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را چنو فریفته بود اين جهان فراوان را «هزار سال فزون باد عمر سلطان را» به زیر دندان چون موم بافت سندان را
۱۵
دیوآن ناصر خسرو پریر فبلةٌ احرار زاولستان بود جنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را کجاست اکنون آن فرٌ و آن جلالتوجاه که زیررخویش همیدید برجسرطان را بریختچنگش وفرسوده گشتدندانش چو نیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را
بسی که خندان کردهاست جر خ گر بان را فرارچشم چهداریبه زیر چر خ ؟چونیست کناره گیر ازو کاین سوار تازان است بترس سخت زسختی چوکاری آسان شد برون کند چودرآید بهخشم گشت زمان بر آسمان زکسوف سیه رهایش نیست میانه کار بباش, ای بسرء کمال مجوی ز بهر حال نکو خویشتن هلاك مکن نگاه کن که به حیلت همی هلاك کنند اگرشراب جهان خلق را چومستان کرد نگاه کن که جو فرمان دیو ظاهر شد به ول بنده بزدان قادرند وليك بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید خوشت خفت لین بر و :ای هبار زبان نبود و نباشد ازو جنانکه نبود نورا تن توچوبند استواینجهانزندان زعلم وطاعت جانت ضعیف وعریان است به فعل بنده بزدان نهای به نامی تو به آشکاره نن اندر که کرد جان بنهان؟ خدای باتو بدین صنع نيك احسان کرد جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی مناین سخن که بگفتم توا نکومثل است دلنو نامة عقل و سخنت عنوان است
۵۹
بسی که گریان کرده است نیز خندان ران:۲
فرار هیچ بهيك حال چرخ گردان را کسی کنار نگیرد سوار تازان را که چرخ زود کند سخت کار آسان را زفصر فیصر را و زخانومان خان را مر آفتاب درفشان و ماه تابان را که مه تمام نشد جز زبهر نقصان را به درز و مرجان مفروش خیره مر جان را زبهر بر نکو طاوسان پرأن را توشان رها کن جون هوشیار مستان را
نماند فرمان در خلق خویش یزدان را .
به اعتقاد همه امتند شیطان را کهدیو خواند خوش آید هميشه دیوانرا مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را مقر خویش مندار بند و زندان را ب علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را خدای را نو چنانی که لاله نعمان را به بیش او دار اين آشکار و بنهان را
به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را
به کشت باید مشغول بود دهقان را .
که تا یکی به کف آری مگر زمستان را سل بسنده بود هوشیار مردان ر بکوش سخت و نکو کن زنامه عنوان را
4 ن
۳
تو را خدای زهر بقا بدید آورد نکاه کن: کهقا را لمگوته قن کشرز بقا به علم خدا اندراست و فرقان است اگر بهعلم و بقا هیچحاجت است تورا در سرای نه جوب است بلکه دانایی است به جُد او و بدو جمله باز باید گشت مرا رسول رسول خدای فرمان داد کنون که دیو خراسان بهجمله ویران کرد جو خلق جمله به بازار جهل رفتهستند مرا بّدل زخراسان زمین یمگان است
نو را و خاك و هوا و نبات و حیوان را به خردگی منگر دا سهندان را سرای علم و. کلید و درست فرفان را سوی درش بشتاب و بجوی دربان را که بنده نیست آزو به خدای سبحان را
به روز حشر همه مژمن و مسلمان را
به مومنان که بدانند قدر فرمان را
ازو چگونه ستانم زمین ویران را همی بیم نیارم شاد دکان ر کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را
زعمر بهرههمین است مر مراکهبهشعر بهرشتهمی کنم این زر و درو مرجان را
یز نگیرد جهان شکار مرا"
دیدمش و دید مر.مرا و بسی چون خورم آندوه او چو می بخورد چوننکنم بیش آزینش خوار کهاو هرکه زمن درد سر نخواهد و غم هرکه بیاده بهکار نیستمش چند بگشت این زمانه بر سر من یار من و نغمگسار بود و. کنون مکر تو ای روزگار بیدا شد نیز نخواهد گزید اگر بهشم امن نپسندم نو را به بود کنون سر تو دیگر بد. آشکار دگر یار من امروز علم و طاعت بس
شت گرا عماسن کار خوردم خرماش و خست خارمرا گردش این چرخ مردخوار مرا؟ برکند از پیش خویش خوار مرا؟ گو بهغم و دردسر مدار مرا نیست به کار او همان سوار مرا گرد جهان کرد خنگسار مرا غم بفزوده است غمگسار مرا یز دگر مکر پیش مار مرا رنه شین از اتشتت: هار مرا چون نبسندی همی نو تار مرا سرٌ یکی بود و آشکار مرا شاید اگر نیستی تو یار مرا
۳۵
دیوآن ناصر خسرو
بار نخواهم سوی کسی که کند شاید اگر نیست بر در ملکی چون نکنم بر کسی ستم نبود چون نهسندم ستم ستم نکنم ننگرم از بنبه سوی حرمت کس زمزم اگر زابها چه پاکتر است خواندن فرفانوزهد و علموعمل چشم و دلو گوشهریکی همه شب گوش همی گوید از محاللو دروغ چشم همی گوید از حرام و حرم دل چه کند؟ گویدم همی ز هوا عقل همی گویدم «موکُل کرد نیست ز بهر تو با سپاه هوا سر زکمند خرد حگونه کشم؟ دیو همی بست بر قطار سرم گرنه خرد بسندی مهارم ازو غار جهان گرجهتنگونارشدهاست هیچ مکن ای پسر زدهر گله هست بدو گشتم و. زبان و سخن دهر همی گویدت که «بر سفرم دهر چهچیز استآعمر سویخرد عمرشد, آنمایهبود و.دانش دین راهبری بود سوی عمر ابد این عدوی عفر بود رهبر تا سنگ سیه بودم از یاس و خرد خار خلان بودم از مثال و. خرد دل زخرد گشت پر ز نور مرا
منت او بست.. زیر بار مرا جر بهدر کرد گاز :تبار مرا بند چنین داد هوشیار مرا پاکتر از زمزم است ازار مرا مونس جانند هر چهار مرا راه بکن سحت و استوار مرا بسته همی دار زینهار مرا سخت نگهدار مردوار مر بر تن و بر جانت کردگار مرا کار مگر حرب و کارزار مرا» فضصل خرد داد بر حمار مرا عقل برون کرد از آن قطار مرا دیوکشان کرده بد مهار مرا عفل بسند ۵ اتیت بار غار مرا زانکه زوی شکر هست هزار مرا هردو بدو گشت پیشکار مرا تنگ مکش سخت در کنار مرا» ماند ازو سود بادگار مر این عدوی مستعار مرا سوی خرد داد رهگذار مرا کرد چنین در شاهوار مرا سرو سهی کرد و بختیار مرا سر ز خرد گشت بیخمار مرا
۱
۳۵
۳۵
1
پیشروم عقل بود تا به جهان بر سر من تاج دین نهاد خرد از خطر آتش و عذاب ابد دین چو دلم باك دید گفت «هلا بیش دل اندر بکن نشست گهم کردم درجانش جای و نیست دریغ چوننکنم جان فدای آنکه بهحشر لاجرماکنون جهان شکارمن است گرچه همی خلق را فگار کند
کرد به حکمت جنین مشار مرا دین هنری کرد و بردبار مرا دین و خرد کرد در حصار مرا هين بهدل پاك برنگار مرا وز عمل و علم کن نثار مرا» این دل و جان زین بزرگوار مرا اسان گردد بدو شمار مرا؟ گرجه همی دارد او شکار مرا کرد نیارد جهان فگار مر
جان من از روزکار برتر شد
بیسم نیاید ز روزگار مرا
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
بری دان از افعال چرخ برین را
همی تاکند بيشه, عادت همی کن هم امروز از بشت بارت بیفگن چوتو خود کنی اختر خویش را بد بهچهرهشدن چونبری کیتوانی؟ بدیدی به نوروز گشته به صحرا اگر لاله پر نور شد چون ستاره تو باهوش و رای از نکو محضران چون نگه کن که ماند همی نرگس نو درحت نریج از بر و برگ رنگین سپیدار مانده است بیهیج چیزی ار تو از آموختن سر بتابی پسوزند چوب درختان بیبر
برون کن زسر باد و خیرهسری را نشاید زدانا نکوهشبری را جهان مرجفا راه تومر صابریرا مینگن به فردا مر این داوری را مدار از فلك چشم نيكاختری را به افعال ماننده شو مر بری را به عیوق ماننده لالهیی طری را چرازو نهذرفتصورتگریرا؟ همی برنگیری نکو محضری را؟ زبس سیمو زر تاجاسکندری ر حکایت کند کل فیصری را ازیرا که بگزید او کمپری را نجوید .سر تو همی سروری را سرا خود همین است مربیبری را
0۵
درخت تو گر بار دانش بگیرد نگر نشمری» ای برادر گرافه که ات شهار ات یکره نها ده دگرگونه راهی وعلمی است دیگر بلیاینو آن هردو نطق استلیکن چوکبگ دری باز مغ استلیکن پیمبر بدان داد مرعلم حق را به هارون ۳ داد موسی فران ر تورا خ قید علوم استو. خاطر ازین گشتهای, گر بدانی تو, بنده اگر شاعری را تو پيشه گرفتی تو بربائی آنجا که مطرب نشیند صفت جندگوئی به شمشاد و لاله بهعلم و به گوهر کنی مدحت آنرا به نظم اندر اری دروغی طمع را پسنده است با زهد عمار و بوذر من آنم که در بای خوگان نریزم تو را ره نمایم که چنبر کرا کن هر( برد سجده دانا که یزدان کسی را که بسترد آثار عدلش امام زمانه که هرگز نرانده است نه ری بجر حکمتش مردمی ر جو باعدل درصدر خواهی نشسته بشو زیامامی که خط بدزش است ببین گرت باید که بینی به ظاهر نیارد نظر کرد زی نور علمش
به زیر آوری چرخ لیلوفر ی را بهدانش دييري و نه شاعری را مرالفندن نعمت آیدری را مرالفندن راحت آن سری را نماند همی سحر ییغمبری را خطر نیست با باز کبگ دری را کهشایسته دیدش مراینمهتریرا نبودهاست دستی برانسامری را چو زنجیر مر مرکب لشکری را باشی سزاوار جز چاکری را شه شگنی و میر مازندری را یکی نیز بگرفت خنیاگری را سزد گر ببرزی زبان جری را رخ چون مه و زلفك عنبری را؟ که مایه است مرجهل و بدگوهری را دروغ است سرمایه مرکافری را کند مد ح محمود مرعنصری را؟ مر اين قیمتی در لفظ دری را بهسجده مراین قامتعرعری را گزیدهستش از خلق مررهبری را ز روی زمین صورت جائری را بر شیعتش سامری ساحری را نه عیبی بجز هقتش برتری را نشانده در انگشتری مشتری را +نعوید خیرات مر خیهری را ازر صورت و سیرت حیدری ر که دردست چشم خرد ظاهریرا
۳
۳۵
۳۵
1
دیوآن ناصر خسرو
اگر ظاهری مردمی را بجستی ولیکن بَقر نیستی سوی دانا مراهمچوخودخرهمی چونشمارد؟ بیند که پیشش همی نظم و نثرم
به طاعت. برون کردی از مسر خری را اگر جویدی حکمت بافری را چهماند همی غل مرانگشتری را؟ جو دیبا کند کاغد دفتری را؟
بخوان هردو دیوان من تا ببینی یکی گشته با عنصری بحتری را
ای روی داده صحبت دنیا را فدت چوسرو و رویت چوندیبا شادی بدین بهار چو میبینی برنا کند صبا بهفسون اکنون تا تو بدین فسونش به برگیری وز تو بهمکر و افسون برباید جون کودکان بخیره همی خرّی لیکن وفا نیابی ازو فردا دنیا بهجملگی همه امروز است فردات را ببین بهدل و امروز چندینهزار بویو مزهو صورت رنگین که کردو شیریندر خرما خرماگری زخاك که آمخته است بنگر بهچشم خاطر و چشم سر گر گشتهای دبیر فرو خوانی بررس که کرد گار جرا کردهاست ویرانهمی زبهرچه خواهد کرد
شادان و برفراشته آوا را ار هیا دنا ۳ چون بوستانخسرو صحرا را این بر گشته صورت دئیا را این گندهپیر جادوی رعنا را این فر و زیب و زینت و سیما را زین گندهبیر لابهو شفرا را امروز دیدباید فردا را فردا شمرد باید عقبا را بگشای تبز دید بینا را مشئو محال دهری شیدا را بردهریان بساست گوا ما را خالٍ درشتِ ناخوش غبرا را؟ اين نغفز بيشه دانةٌ خرما را؟ بویاز کجاست عنبر سارا را؟ ترکیب خویش و گنبد گردا را اين خطهای خوب معا را اين کنبد مدوّر خضرا را باز اين بزرگ صنم مهیّا را؟
۵
چون بند کرد در تن پیدائی وینجان کجاشود چومجرد شد جوناستکار از بسچندان حرب بهمن کجا شدهاست و کجا قارن رستم چرا نخواند به روز مرگ آنها کجا شدند و کجا اینها؟ غرّه مشو به زور و توأنائی برنا رسیدن از چه و چند وچون نشنودهای که جند بپرسیده است والا نگشت هیچکس و عالمْ شیرینو سرخ گشت چنان خرما بررس به کارها به شکیبائی صبر است کیمیای بزرگیها باران به صبر پست کند, گرچه از صبر نردبانت باید کرد یاری زصبر خواه کهیاری نیست «صبر از مراد نفس و هوا باید » بندهی مراد دل نبود مردی درکار صبر بندتو جون مردان تا زين جهان بهصبر برون نانی صبر است عقل را بهجهان همتا فضل تو چیست, بنگره برترسا؟ تو مومنی گرفته محتّد را ایشان ییمبران و رفیقانند بشناس امام و مسخره را آنگه حجت بهعقل گوی ومکن دردل
ین جان کارجوی بدا را؟
آمروز مر ۷۳ دارا را؟ زان س کهفهر کردند اعدارا؟ زين بازبس یکسره دانا را عار است نورسیده و بُرنا را نادبده مر عم والا ر چون برگرفت سختی گرما را زیرا که نصرت است شکیبا را نستود هیچ دانا تِ را نرماست, روزی | ن که خارا را گرزیر خویش خواهیجوزارا بهتر ز صبر مر تن تنها را این بود فول عیسی شعیا را مردی مگوی مرد همانا را هم چشم و گوش را و هم اعضا ر جونیابی آن ن جهانمصفا نا را؟ کاینجا بلید ظ صهبا را برجان نهاين بزرگ دوهمتا را از سر هوس برون کن و سودا را او کافراست گرفته مسیحا را جوندشمنی نوبیهدهترسا را؟ فسّیس را نکوه ر جلیپا را باخلق خیره جنگ ومعادا را
1۵
۳۵
۳۵
۹ دیوان ناصر خسرو
در عقل واجب است یکی کلی او را بحق بنده باری دان او را ار شناختهای بیشك توحید نو تمام بدو گردد رازی استاین که راهندانستهاند آن را بدو بهل که همی گوید کان کوردل نیارد بدرفتن
این نفسهای خرده اجزا را مرجعبدوستجمله مراینها را دانستهای ز مولی مولا را مر کردگار واحد یکتا را اینجا در اين بهایم غوغا را «من دیدهامفقیهبخارا را بند سوار دلدل شهبا را
حجت ز بهر شیعت حبدر گفت
این خوب و خوش فصید؛ غرا را
۸ نیکوی نوچیست وخوش چهایبرنا؟ بنگر که مر اين دو را چه میداند حلوا نخورد چو جو بیابد خر- جز مردم با خرد نمیباید حلوا به خرد همی دهد لات جان را به خرد نکو چو دیباکن شرم است نکو بحق وء خوش دانش دیبای دل است شرم زی عافل حورا توی ار نکو و با شرمی گر شرم نیایدت ز نادائی کوری نو کنون بهوقت نادانی نو عورت جهل را نمیبینی رت توت نکن نا ای آدمی ار تو علم ناموزی جون ست بودذت قامت دانش
داناً زتو چون جرا و چون برسد
دیباست تو را نکو و خوش حلوا ان است نکو و خوش سوی دانا دیبا نود به گاو بر زبا هنگام خورو بطر خوشی زینها
قیمت به خرد همی گرد دیبا
تا مرد خرد نگویدت «رعنا» هردو خوش و خوب و درخور وهمتا حلوای دل است علم زی والا گر شرمگن و نکو بود حورا
بیشرمتر از تو کیست در دنیا .
اموختنت کند بحق بینا آنگاه شود بهچشم نو بیدا در طاعت دیو از آدم و حوا جون مادرو جون بدر شوی رسوا چون سرو چه سود مر تو را بالا؟ بالات سخن نگوید. ای برنا
شاید که ز بیم شرم و رسوائی ناموخت خدای ما مرادم را بنگر که چه بود نيك آن اسما تا نام کسی نخست ناموزی از نام به ناسدار ره یابد خرسند مشو بهنام بیمعنی این عالم مرده سوی من نام است سوی همه خیر راه بنماید دو نام دگر نهاد روم و هند بوی است نه عین و نون و با و را چندین عجبی زچه پدید آمد این رستنی است و نازوان هرسو این زشت سپید و آن سیه نیکو از چشمةٌ چشم و از یکی صانع این جزوکهاست چونش بشناسی از علت بودش جهان بررس انگار که روز آخر است امروز چون آخر عمر اين جهان آمد کشت نعرد است ندست فروق زن گر با خردی چرا نهرهیزی با طاعت و ترس باش همواره پرهیز به طاعت و به دانش کن تا بسته نگیردت یکی جاهل از طاعت و علم نردبانی کن زین چرخ برون, خرد همی گوید, زانجا همی آید اندر اين گنبد هرگ نشده است خلق از اين زندان
چون عوروبزهنه گشت جز کاسما منگر ۳ درو غ عامه و غوغا
در مجمع خلق چون کنیش آوا .
چون عاقل و نیزهش بود جویا نامی تهی است زی خرد عنفقا ان عالم زنده ذات او والا این نام رونده بر زبان ما این را که نو خوانیش همی خرما
از خاك بهزیر گنبد خضرا؟ وانبیسخن است واین سیم گویا آن گندو تلخ وین خوش و بویا
یافوت جراست ان و این مینا؟ ۰
بر کل دلیل گرددت اجزا بفگن بهزیان دهریان سود زرا که هنوز نامده است فردا امروز. ببایدش یکی مبدا نا غرفه نگردی اندر این دریا ای خواجه از این خورنده اژدرها؟ تا از تو بهدل حسد برد ترسا بر خیره مده به جاهلان لالا هر روز بسان گاوك دوشا
ح-
وانگه پرشو به کوکب جوزا .
صحراست یکی و بی کران صحرا از بهر من و تو اين همه نعما جز کز ره نردبان علم آنجا
۳
۰۸ دیوان ناصر خسرو
چون جانت بهعلم شد برآن معدن ببرست خدای را و تو بشناس وان را که فك به آمر او گردد کان بندهٌ ایزد است و فرمانبر
سرما زتو دور ماند و هم گرما از با صفت و ز بیصفت تنها ۲۵ ایزذش مگوی خیره, ای شیدا مولای خدای را مدان مولا
بر حجّت دین چرا کنی صفرا؟
حکیمان را چه میگویند چرخ پیر و دورانها به سیر اندر ز حکمت بر فیان مهر و آبانها خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن که گویدشان همی بیشك به گرماها حزیرانها به فول چرخ گردان بر زیان با نوروزی
حریر سبز در بوشند بستان و بیابانها
درخت بارور فرزند زاید بیشمار و مر
در آویزند فرزندان پسیارش ز بستانها
فراز آیند از هرسو بسی مرغان گوناگون
پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحانها ۱ بسان پرستاره آسمان گردد سحرگاهان
ر سبزهی آبدار و سرخ گل وز لاله بستانها
به گفتار که بیرون آورد چندان خز و دیبا
درخت مفلس و صحرای بیجاره ز نهانها؟ نداند باغ ویرآن جز زبان باد نوروزی
به قول او کند ایدون همی آباد ویرانها
چو از برج حمل خورشید اشارت کرد زی صحرا نگونسار ایستاده مر درختان را یکی بینی
دیوان ناصر خسرو
دهانهاشان روان در خاك بر کردار ثعبانها . **ب درختان را بهاران کار بندانند و تابستان ۴ 9
ولکه ان مایتشر اما ادها به قول ماه دی آبی که یازان باشد و لاغر بیاساید شب و روز و برآماسد چو سندانها که گوید گور و آهو را که جفت آنگاه بایدتان همی جستن که زادنتان نباشد جز به نیسانها؟ درآویزد همی هريك بدین گفتارها زینها صلاح خویش را گوی به چنگ خویش و دندانها بدین دهر فریبنده جرا غره شدی خیره؟ ندانستی که بسیار است او را مکر و دستانها؟ نجوید جز که شیرین جان فرزندانش اين جانی ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها همی گوید به فعل خویش هرکس را زما دایم اگر باتو نمیدانی چه خواهم کرد. نندیشی
که امسال آن کنم با تو که کردم پار با آنها؟ همی بینی که روز و شب همی گردی بهناکامت به پیش حادنات من چو گوئی پیش چوگانها ز میدانهای عمر خویش بگذشتی و میدانی که هرگز باز نانی نو سوی این شهره میدانها که آراید. چه گوی, هر شبی این سبز گنبد را بدین نو رسته نرگسها و زراندود پیکانها؟ اگر بیدار و هشیاری و گوشت سوی من داری بیاموزم تو را يك يك زبان چرخ و دورانها
1۹
دیون ناصر خسرو
همی گویند کاین کهسارهای محکم و عالی
نرستهستند در عالم مگر کز نرم بارانها
زمین کو مایٌ تنهاست دانا را همی گوید
که اصلی هست جانها را که سوی او شود جانها ۲۵ به تاریکی دهد مزده هميشه روشنائیمان
که از دشوارها هر کز نباشد خالی آسانها
به مال و فوّت دنیا مشو غره جو دانستی
که روزی آهوان بودند آن بر آرد انبانها
وگر دشواریی بینی مشو نومید از سانی
که از سرگین همی روید چنین خوش بوی ربحانها
چهارت بند بینم کرده اندر هفتمین زندان
جرا ترسی اگر از بند بجهانند و زندانها؟
در این صندوق ساعت عمرها را دهر بیرحمت
همی برما بپیماید بدین گردنده پنگانها ۳ ز عمر این جهانی هرکه حق خویش بستاند
برون باید شدنش از زیر این بیروزه ایوانها
چو زین منزلگه کمپیشها بیرون شود زان پس
نیابد راه سوی او زيادتها و نقصانها
بماند تشنه و درویش و بیمار آنکه نلفنجد
در این ایام الفغدن شراب و مال و درمانها
کهرا ناید گران امروز رفتن بر ره طاعت
گران آید مرآن کس را به روز حشر میزانها ۳۵ به نعمتها رسند آنها که ورزیدند نیکیها
به شدتها رش انیا که بشکستند بیمانها
خداوند جهان باتش بسوزد بد فعالان را
دیوان ناصر خسرو . ۷۱
برین قایم شده است اندر جهان بسیار برهانها .زب ازیرا ما خداوند درختانيم و سوی ما 9 سزای سوختن گشتند بد گوهر مغیلانها
بدی با جهل یارانند, هرکو بد کنش باشد
نپرهیزد زید گرچه مقر آید بهفرقانها
نبینی حرص این جهّال برکردار بد زان سس
که پیوسته همی دزند بر منبر گریبانها ۴ به زیر قول چون مبرم نگر فعل چو نشترشان
بسان نامههای زشت زیر خوب عنوانها
ز بهتان گویدت پرهیز کن وانگه به طمع خود
بگوید صد هزاران بر خدای خویش بهتانها
اگر يك دم به خوان خوانی مروراء مژدهور گردد
به خوانی در بهشت عدن برحلوا و بریانها
به باغی در که مرغان از درختانش به بیش نو
فرود افند جو بریان شکم آگنده بر خوانها
چنین باغی نشابد جز که مر خوارزمیانی را
که بردارند بر بشت و به گردن بار کپانها ۵ جنین چون گفتی ای حجت که بر جهّال این امّت
فرو بارد ز خشم نو همی اندوه طوفانها؟
براین دیوان اگر نفرین کنی شاید که ایشان را
همی هر روز بر گردد به نفرین تو دیوانها
ایگشته جهانو دیده دامشرا . صدبار خریده مر دلامش را نف سیفن سا روری.. ار شتردهای. لانشن را گفتهاستتوراکه«بی مقأمممن» تاجند طلب مقامش را بارنده به دوستان و یاران بر نمنیست غماست مرغمامشرا
۷۲
اتوان تخت
چون داد نوید رنج و دشواری بر یخ بنویس چون کند وعده جزکشتن یار خویش وفرزندان چون چاشت کند ز خویش و پیوندت گر برتو سلام خوش کندروزی کسن:را به نظام دیدهای حالی وزباب و ز مام خویش نربودش برهیز کن از جهان بیحاصل وآگاه کن, ای برادر؛ ازغدرش آن را که همی ازو طمع دارد گر بر فلك است بام کاشانهش من کزهمه حال وکارش آگاهم وین دل که حلال او نمیجوید آن را طلب. ای جهان, که جویایمت واشفته بدو سپاری و برکه ور مشنری و قمر بیارانی آخر بدهی به ننگ و رسوائی هرجند که شاه نامور باشد واشفته کنی به دست بیدادی بشنو بدرانه. ای بسر. نندی برهیز کن از کسی که نشناسد وز دل بهچراغ دين وعلم حق زودستبنویو جر به خاموشی بگذارش تا بهدین همی خرّد منگر به مثل جز از ره عبرت بل تا بکشد به مکر زی دوزخ بر راه امام خود همی نازد
آراسته باش مر خرامش را گفتار محال و فول خامش را کاریمشناس مر حسامشرا توساخته باش کار شامش را دشنام شمان مر سلامش را کورخنه نکرد مر نظامشرا؟ یا زو نربود باب و مامش را ای خورده جهان و دیده دامش را دور ونزديك وخاص وعامشرا گو «ساخته باش انتقامشرا» چوندشت شمار پست بامشرا هرگز طلیم مراد وکامش را؟ چون خواهد جست مر حرامش را؟ این بیمزه ناز وعز ورامش را شاهنته ری کنی غلامش را مر قبقب زین و اوستامش را بیشكک يك روز لاف ولامش را نابوده کنی نشان و نامش را احوال به نظمو نفز و رامشرا آن بند که داد نوح سامش را دنیق و نعیم بیپوامش را نتواند برد مر ظلامش را باسخمده, ایبسر » بیأمش را دنبای مزر و خطامش را رخساره خشك جون رخامشرا دیواز بس خویشتن لگامش را او را مپدیر و مه امامش را
۱۱
دیوان ناصر خسرو ۷۳
دیوی است حریص و کام او حرصش جون صورت وراه دیو آودیدی
بشناس به هوش ایو کامشر
نازکب
وین منت و نعمت تمامش را بگزار بهجهد و جد وامشرا ۳۵
شکری بگزار علم و دینش را
زان به که شراب یا طعامش را
بادشا بر کامهای دل که باشد ؟ بارسا
بارسا شو تا شوی بر هر مرادی یادشا
بارسا شو تا بباشی بادشا بر آرزو
کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا
بادشا گشت آرزو بر توزبباگی تو
حان و دل بایدت داد اين بادشا را باژ و سا آز دیو نوست چندین چون رها جوئی ز دیوا تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها
دیو را بیغمیران دیدند و رآندندش ز بیش
دیو را نادان سید من نمودم مر نو ۴ ۵.
خویشتن را حون فریبی؟ جون نپرهیزی ز بد؟ جون بهی: جون خود کنی عصیان, بهانه بر فضا؟ جونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه
ور یکی نیکی کنی زان مر تو را باید نا؟
جز به دشست توا نگیرد ملكك کس دیوء ای شگفت جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا
دست و فولت دست و قول دیو باشد زين فیاس
۷
دیوان ناصر خسرو
ور نباشی نو نباشد دیو جیزی سوی ما ۱ 5 چند گردی گرد اين و آن به طمغٌ جاه و مال
کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا
گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده
بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا
ای چرای گور. گرد دشت روز و شب چرا
ننگری کاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟
جون جرا جونی از انك از نو جرا جوید همی؟
این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید. چرا؟
مر ستورآن را غذا اندر یا بینم همی
باز بیدانش یا را خاك و آب 3 غدا 4 جون بقای هردو را علت نیامد جز غدا
نیست بای بر حقیقت نه ستور و نه گی
خاك و آب مرده آمد کیمیای:زند گی
مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا !؟
چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام
ات را تسه ضورت کت این ریک زرا
این ردای خاك و آب آمد سوی مرد خرد
گرچه نور آمد بهسوی عام نامش یا ضیا
ای برادر. جز به زیر این ردا اندر نشد
اين همه بوی و مزهی بسیار با خاك آشنا 1 کشت زار ایرد است ان علق واداس آوشت مرک
داس این کشت ای برادر. همجنین باشد سزا
اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بی گمان
هرکه کارد بدرود. بس چون کنی چندین مرا؟
کردمت بیدا که بس خوب است قول آن حکیم
کاین جهان را کرد ماننده به کرد کُندنا
دیوان ناصر خسرو _. : ۷۵
مت مشت: زان قط دانی صوابی را همی
وین نباشد جز خطاء وز مست ناید جز خطا ی
بر مراد خویشتن گونی همی در دین سخن
خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا ۲۵ دين دبستان است و امّت کودکان نزد رسول
در دیشتان است امتاز ابتدا با آتها
گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی
جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا
حجتی بپذیر و برهانی زمن زیرا که نیست
آن دبیرستان کلی را جز ایسن جزوی گوا
مادر فرفان جو دانی نو که هفت ایت جراست؟
یا شهادت را جرا بنیاد کردهستند ل۷؟
بر فیاس خویش دانی هیج کایزد در کتاب
از چه معنی جون دو زن کرده است مردی را بها؟ ۹ ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس
هردو راءکشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟
وز فیاس تو رسول مصطفائی نیز و
زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا
وز قیاس تو جو با برند برنده همه
پر دارد نیز ماهی, جون نبرد در هوا؟
وز قیاست بوریا. گر همجو دیبا بافته است»
فیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا!
بیش ازین, ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش.
کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا 0 نیستی آگه چه گزیم مر تو را من؟ جز همانك
عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا»
کهربای دین شدهستی, دانه را رد کردهای
۷۹
دیوان ناصر خسرو
کاه بربانی همی از دین بسان کهربا
مبتلای درد عصیانی به طاعت باز گرد
درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا
گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود
مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا
راست گوی و راهجوی و از هوا پرهیز کن
کز هوا چیزی نزاد و هم نزاید جز عنا ۳ گر براندیشی بریدهستی رهی دور و دراز
کر بات نا ها کی
بیعصا رفتن نياید چون همی پینی که سگ
مر غریبان را همی جامه بدرّد بیعصا
ره کردهستن جامق ین تور لاجر
آن سگان مست گشته روز حرب کربلا
آن سگان کز خون فرزندانش میجویند جاه
روز محشر سوی آن میمون و بیهمتا نی
آن سگان که ت جان نگردد بیعوار از عیبشان
نا نشولی تن به آب دوستییْ اهل عبا ۵ چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر
نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا
ای شده مدهوش و ببهش, پند حجّت گوشدار
کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا
بر طریق راسترو, چون نال گردنده مباش
گاه با باد شمال و گاه با باد صبا
جز به خشنودیی و خشم ایزد و پیفمبرش
من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا
خوب دیبانی طرازیدم حکیمان را کزو
تا فيامت مر سعادت را نبیند کس جرا 0۰
دیوان ناصر خسرو
گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من . ی
سوده کردی شرم و خجلت مرکسائی را کسا ۳
۲ خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را کتار ریا اش ,ولیک را نز گنتار به عقل است, کهرا عقل ندادند؟ فروم که سخن یز زان است که دارد پس بچة عقل آمد گفتار و نزیبد جان و خرد از امر خدایند و نهانند ننجفت نهاناست و بهفرمانت رواناست فرمان روان جان و روان زی تو فرستاد گر قابل فرمانی دانا شوی ورنی زنهار به توفیق بهانه نکنی رانك بشناس که توفیق تو این پنج حواس است سمع وبصر وذوق وشموحس کهبدویافت دیدن ز ره چشم و شنیدن ز ره گوش پنجم ز ره دست بساوش که بدانی محسوس بود هرچه دراین بنج حس آید این پنج در علم ازان برتو گشادند اجسام ز اجرام و لطافت ز کتافت ارکان و موالید بدو هستی دارند اين را که همی بینی از گرمی و سردی گرمای حزیران را مر سردی دی را ویناز بی ان یت که زا نیست شود طبع فصد دبران نیست سوی نیستی او
ترتیب عناصر نشناسی نشناسی
از گفتن ناخوب نگهدار زیان را تا سود به يكسو نهی از بهر زیان را مر گاو و خرو اشتر و دیگر حیوان را عقلی که بدید آرد برهان و بیان را که بجَةُ عقل تو زیان دارد جان را پیدا نتوان کرد مراين جفت نهان را تأثبر چنین باشد فرمان روان را تا پروریش ای بخرد جان و روان را کردی بهجهنم بدل ازجهل جنان را
۷۷
هی
معذور ندارند بدین خرد و کلان را ۰
هر پنج عطا ز ایزد مر پیر و جوان را جوینده ز نایافتن خیر امان را بوی.از ر بینی جو مزه کام و زیان را نرمی ز درشتی جو زخز خار خلان را محسوس مراین را دان معقول جز آن را نا بازشناسی هنر و عیب جهان را ندویز زمين را و تداویر رمان زا تا ثیر درو مشمر در وی حدتان را از ترق و خشکی و ضعیفی و نوان را
فك
مر ابر بهاری را مر باد خزان را .
بارش کر او داه ه عنعت ذیران را اندازةٌ هرجیز مکین را و مکان را
۷۸
دیوان ناصر خسرو
۱۳
وز علم و عمل هرچه تو را مشکل کرد
شاید که بیاموزی, ای خواجه. مران را ۲
خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا
چه گونی از چه او عالم بدید آررد از لور
که نه مادت بُد و صورت, نه بالا بود و نه بهنا
چنان چون بر عدد واحد, و یا بر کل خود اجزا
به معلولی جو يك حکم است و يك وصف آن دو عالم را
چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟
هرآنج امروز نتواند به فعل آوردن از قوّت
نیاز و عجز اگر نبود ورا چه دی و چه فردا ۲ همی گوئی زمانی بود از معلول تا علت
زمانی کز فلك زاید فلك نابوده جون باشد
زمان و چیز ناموجود و ناموجود بیمبدا
اگر هیچیز را چیزی نهی قایم به ذات خود
تشن اب نقس وحدت را مصاد و مثل در آلا
ور زین صورت هیچیز حرف و صوت میخواهی
مسلم شد که بیمعلول نبود علت اسما
زمان حاصل مکان باطل حدث لازم ندم برجا ۳ مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری
مگو فعلش بدانگونه که ذاتش متفعل گردد بر 2 چنان کز کمترین قصدی به گاه فعل ذات ما مجوی از وحدت محضش برون از دات او چیزی
گر از هر بینشش بیرون کنی وصفی برو مفزا
دو باشد بیخلاف آنگه نه فرد و واحد و یکتا
اگرچه بیعدد اشیا همی بینی در این عالم
زخاك و باد و آب و آتش و کانی و از دریا 1 جو هاروت ار نوانستی که اینجا ای از گردون
از اینجا هم توانی شد برون جون زهرهٌ زهرا
زگوهر دان نه از هستی فزونی اندر این معنی
که جز يك جیز را يك جیز نبود علت انشا
خرد دان لین موجود, زان بس نقس و جسم آنگه
بات و گونٌ حیوان و آنگه جانور گویا
همی هريك به خود ممکن بدو موجود ناممکن
جو در صحرای آذرگون یکی خرگاه از مینا؟ ۲۰ به خود جنبد همی, ور نی کسی میداردش جنبان
ویا بهر چه گردان شد بدینسان گرد اين الا
چو در تحدید جنبش را همی نقل مکان گوئی
و یا گردیدن از حالی به حالی دون یا والا
بیان کن حال و جایش را اگر دانی؛ مراء ور نی
مپوی اندر ره حکمت به نقلید از سر عمیا
چو نه گنبد همی گوئی به برهان و فیاس, آخر
چه گونی چیست از بیرون اين نه گنبد خضرا؟
اگر بیرون خلا گوئی خطا باشد, که نتواند
بدو در صورت جسمی بدینسان گشته اندروا وگر گوئی ملا باشد روا نبود که جسمی را نهایت نبود و غایت بسان جوهر اعلا.
چه میدارد بدین گونهمعلتق گوی خاکی را میان آتش و آب و هوای تندر و نکبا؟
گر اجزای جهان جمله نهی مایل برآن جزوی که موقوف است چون نقطه میان شکل نه سیما جرا بس جون هوا او را به قهر از سوی آب ارد به ساعت باز بگریزد بهسوی مولد و منشا؟ اگر ضدند اخشیجان چرا هر چار پیوسته
بونذ از غایت وخدت پر آدروان در یلیفا وگر کُوئی که در معنی نیند اضداد يكک دیگر نفاوت از جهشان آمد میان صورت و اسما؟ ز اولهستی خود را نکو بشناس و آنگاهی عنان برتاب ازاین گردون وزین بازیچة غبرا تو اسرار الهی را کجا دانی؟ که تا در تو
بود اپلیس با آدم کشیده تیغ در هیجا
تو از معنی همان بینی که در بستان جان برور ز شکل و رنگ گل بیند دو شم مرد ناپینا
ای کرده فال و قیل تو را شیدا نا غره گشتهای به سخنهانی
تا گوش و چشم یافتهای بنگر
3 حون دو گوا گذشت بر آن دعوی
گر زیتو قول ترسا مجهول است
هیچ آزخبر شدت بهعیان بیدا؟ کاینها خبر دهند همی زانها! تا تپز نشتو3ه "هنت درا شتا آنگاه (اشتت 3 کوب
معروفنیست قول تو زینرسا
دیوان ناصر خسرو
او بر دوشنبه و تو بر آدینه ویر فصای یرانق روز و شب تو از شب و روز او موسی به قول عام چهل رش بود بس فضل فاضلان نه به اعراض است بفزای فامت خرد و حکمت بویات نفس باید چون عنبر تنها یکی سپاه بود دانا غرّه مشو بدانجه همی گوید کز دیده بر شنوده گوا باید گویند عالمی است خوش وخرم صحراش با غ و زیر نهفتش در آن است بیزوال سرای ما وین قول را گواست در این عالم زیرا که خاك تیره به فروردین وز چوب خشك در فرو بارد وین چهرههای خوب کهدر نورش دانی که نیستحاضرو نهحاصل بیشکی از بهشت همی آبد وانج. او ز دور مرده کند زیده بس جای جون بود » جو بود زنده؟ برگفتة خدای ز کردارش بر قول ار بهجمله گوا یابی وانج از قرنش نیست گوا عم تاوبلش از خزانهٌ آن یابی فردی که نیست جز که به جد او
چون و چرا ز حجّت او یابد
از نور و طلمتٌ و بش وسرما بهتر به حیست؟ خبرهمکن صفرا| وز ما فزون نبود رسول ما ای مرد. نه مگر به قد و بالا مفزای طول بیرهن و بهنا نادانت با شاه تبوده تفا بهمانبن فلان ز فلان دانا ورنی همیت رنحه کند سودا بیحد و منتهاست درو نعما بر تختهاش تکیه گه حور والا و خوب و بر نعم و الا تابنده همچو مشتری از جوزا بر روی می نقاب کند دیبا خورشید بینوا شود و شیدا در خاك وباد و آتش و آباینها اين دلپذیر و نادره معنیها بس زنده و طری بود و زیبا بلبر مجاز گفتهشود کانجا» چندین گواهیت بدهند آنا در اقهات و زانش و در آبا رازی خدانی است نهان زاعدا
کز خلق نیستهیج کسشهمتا
امیّد مر تو را و مرا فردا :
برهان کل عالم, وز اجزا
۱
۸۲
۱۵
دیوان ناصر خسرو
چون و چرای عقل پدید آید ای بیخرد. چو خر زچرا هرگز جون و جرا عدوی تست ایرا چون طوطبان شنوده همی گوئی ور بر رسم زقولی؛ گوئی کاين بیغمبری وليك نمیبینم نظمی است هر نظام پذیری ر حون از نظام عالم نندیشی خوشبویهست آنکههمیازوی وان چیز خوش بود بهمزهکایدون دابع درا کرد؟ دانش بحوی کت نبرد از راه
بیعقل نیست چون و نهنیز ایرا برسیدنت ازین نبود بارا چون و چرا همی کندت رسوا تو بریطی به گفتن بیمعنا از خواجه امام گفت یکی برنا گر خواندهای در اوّل موسیقا تا یت تا هه بش۲۱
خاك سیاه مشك شود سارا.
شیرین آزو شدهاستچنان خرما
وز آتش آب از چه گرد گرما؟ ۲
این گنده پیر شوی کش رعنا
وز بابهای علم نکو بر رس مشتاب بیدلیل سوی دریا
ای پیره نگه کن که چرخ برنا پیماناین چرخ را سهنام است فردات نيامد, و دی کجا شد؟ دریاست یکی روزگار کان را نجام زمان وه ای بردر امروز یکی نیست صدهزار است امروز دوتن گر نه هم دو بودی مامانده شدهستیم و گشنه سوده برسایش ما را زجنبش امد, جنبنده فلك نیز هم بساید
بیمود بسی روزگار پرما معروف به آمروز و دی و فردا زین هرسه جزآمروز نیست پیدا
بالا نشناسدکسی ز بهنما.
آغاز زمان تو نیست و مبدا بهوده چه گونی سخن به صفرا؟ من بیر چرا بودمی نو برنا؟ ناسوده و نامانده چرح گردا ای بور ؛ دراین زیر زرف درب هرچند که کمترش بود اجزا گرچه تو ندیدیش دید دانا
۳۵
6
دیوان ناصر خسرو
سایند؛ٌ چیزی همان بساید یکناست نورا جان و جسمت اجزا یکتا و نهان جان توست وء ایزد یکتاست تورا جانازاننهان است با عامه که جان راخدای گوید پیدا ز ره فعل گشت جانت تنها نهای آمروز چون نکوشی آنگه که مجرد شوی نیاید بنگر کهبهین کار چیست آن کن که کرد بهین کار جز بهین کس؟ بیکار نهجان است جانبازیرا تخم همه يكوبد است جانت کردار بداز جان توچنان است نو خار توانی که. بر نیاری, گفتارتو پار است و کاربرگ است گر تخم نو آب خرد بیابد بارت خبر آرد از آب حیوان در زیر برو برگ نو گریزد چون خار توخرماشد, ایبرادر چون آب جدا شد زخاك تبره نك رز از انگور شد گرامی با آهو و نخچیر کوه مردم بر مرکب شاهان نامور یوز پیغمبر میر است بور او را اندر مثل من نکو نگه کن گُرچه تو ز پیغمبرق و چون نو ازطاعت میر است یوز وحشی
زینسان کهبه جنبش ینوا را هرگز نشود سوده چیز تنها یکتا ونهان است سوی غوغا یکنا نشود هرگز آشکارا ای بیر, چه رویاست جز مدارا؟ افعال نیاید ز جان تنها کز علم وعمل برشوی بهجوزا؟ از تو نه تولا و نه تبرا تا شهره بباشی به دین و دنیا حلا باند هگرز دیبا بیبوی نه مشكاست مشك سارا این را به جهان در بسی است همتا چون خار کهروید ز نخمخرما ای شهره و دانا درخت گوبا که شنود چنین بار وبرگ زیبا شاخ بارش از زا برگت خبر آرد ز روی حورا گمراه ز سرمای جهلو گرما یکروبه رفیقان شوندت اعدا بر گنبد خضرا شود ز غبرا وز بیهنری مأند بید رسوا از بیهنریشان کند معادا از بس هنر آمد به کوه و صحرا برمرکب میر است طورسینا گرچشم جهان بینت هست بینا
باعقل وسخن بیهشی وشیدا .
ایدون به سوی خاص وعام والا
ولد
۳۵
۳۵
۸
میر توخدای است طاعتشدار از طاعت برشد به قاب قوسین انجاش نخواندند تا به :دانش ربا علمی برآیخوش خوش آن راکه ندانی چهطاعت آری؟ نشناخته مر خلق را چه جوئی گوئی که خدایاستفرد ورحمان ان کیست که تمهش گفی جز نام ندانی آزو تو زیرا بر صورئت از دست خط بزدان آن خط بیاموز تا برآئی نا راه دبستان خط ندانی
برجستن علم و قران و طاعت .
هرز نرسد فهم تو دراین خط امّی نتواند خط ورا خواند اینجاست به یمگان تورا دبستان
تاسنرت برآید به چرخ خضرا
یغمبر ما از زمین بطحا آن شهره مکان را نشد مهیا بر خیره مکن برتری تما طاعت نبود بر گراف و عمدا آن را که ندارد وزیر و همتا؟ مولاستهمه خلق و اوستمولا گر ویژه نهای نو مکر به اسما؟ کهتمعْز بر استاز بخارصهبا فصلی است نوشته همه معمّا از چاه سقر زی بهشت مار خط را نشود باك جانت جوبا آن گاه شود دأت ناشکیبا هرجب درو بنگری بهسودا امروز . بنمايش مفاجا در بلخ مجویش نه در بخارا
۴۳0۵
درجیست ضمیرش نهبل که گنج است
بر. گوهر گوبا و زر بویا
اي گنبد زنگارگون ای برجنون پرفنون هم توشریف وهمنودون هم گمره و هم رهنمون دریای سبز سرنگون بر گوهر بیمنتهی انواز و ظلمت را مکان برجای و دائم تازنان ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان
گویا ولیکن بیزبان جویا ولیکن بیوفا .نوت 9
که خاك چون دیبا کنی که شاخ پر جوزا کنی گه خوی بد زیبا کنی از بادیه دریا کنی گه سنگ چون میناکنی وز نار بستانی ضیا فرمانبر و فرماندهی فانون شادی واندهی هم بادشاهی هم رهی بحری: بلی, لیکن تهی نا زندهای بر گمرهی سازندهای با ناسزا چشم توخورشيد و فمر گنج تو پر در و گهر جود تو هنگام سحر هم برخطر هم برشجر بارد به مینا ؛ 1 ۱ آرد پدید از م نما بهمن کنون زرگر شود ( صحرا ز بیم اصفر شود چونچرخدرچادرشود جون برد گیدختر شود خورشید رخشانبرسما گلبن نوان اندر چمن عریانچوپیشبتشمن نه یاسمین و نه سمن نه سوسن و نه نسترن همچون غریب ممتحن پزمرده با بینو اکنون صبای مشک شم آرد برون خیل و حشم لو برافرازد علم همچون ابر در آرد ز نم چون بر سمن ننهی قدم درباع چون بجهد صبا؟ اسان اک کر مظرد به خون اندرکشد حون برق خنجر برکشد لین وشی در بر کشد بل و کلیس ابر کت در کلهٌ دیبا نوا گینی بهشت آئین کند بر لول نسرین کند گلشن بر از پروین کند چونابر مرکب زین کند
آهو سمن بالین کند وز نسترن جوید چرا
لین چوتخت خسروان لاله جو روی نیکوان بلبل ز ناز گل نوان وزجوب خشك بیروان
۸۵
دیوان اصر خسرو
گشته روان در وی روان بوشیده از وشی قبا ای روزگار بیوفا ای گنده بیر بر دها احسائت هم با ما بربلا زار آنکه بر تو مبتلا ظاهر رفیق و آشنا باطن روانخوار اژدها ای مادر فرزندخوار ای بیفرار بیمدار احسان نو نابایدار ای سر بسر عیبوعوار اقوال خوب و پرنگار افعال سرناسر جفا ای زهر خورده قند نو ببریده از پیوند تو من نیستم فرزند تو سیرم ز مکر و پند تو ی مش حب گزین اوصیا خیر الوری بعد 9 نورلهدی فیالمنصب ۷ پدرالاجی فیالموکب از لم تصدق ناصبی وانظر الی افق السما نش بزدنروزجنگ آنش به روز نام و ننگ آفاق ازو بر کفر تنگ ازحلمش آمخته درنگ آسوده خاك تیرهرنگ لمرنجی والمرتضی همجون قمرسلطان شب عصیان دروعصیان رب علمش رهایش راسپب بندهش عجمهمچونعرب اندر خلاف او ندب وندر رضای او بقا عالی حسامش سر درو خورشیددینرانوروضو بدخواه او مملوك شو سر حقایق زو شنو ان اوصیا را پیشرو فاضی دیوان انبیا ای ناصر انصار دین از اولین وز آخرین هرگز نبیند دوربین _ چون تو امیرالمژمنین " چونروزروشنشدمبین آثار تو بر اولیا ایشان زمین.تو آسمان ایشان مکین و تو مکان بر خلق چون تو مهربان کرده خلایق را ضمان
روز بزر گ تو امان ای ابتدا و انتها ید
ای درکمال اقصای حد همچون هزار اندر عدد وز نسل نو مانده ولد فضل خدائی تا ابد دين امام حق معد بر فضل تو مانی گوا تیا قرو وی ان سید استن تو دیق فصرش ز روی برتری برتر ر چرح چبری وانگشتریش از مشتری عالیتر از آروی علی گردون دلیل گاه او خورشید بندهی جاه او تاج زمین درگاه او چرخ و نجوم و ماه او هستند نیکوخواه او دارند ازو خوف و رجا ای کدخدای آدمی فر خدائی بر زمی معن چشمهی زمزمی بل عیسیبن مریمی لالم فاطمی نجل نی و اهل عا مر عقل را دعوی تژی مر نفس را معنی نوی امروز را نقوی نی فردوس را معنی توی دنیی نی عقبی توی ای یادگار مصطفی دینپرور و اعدا شکن روزی ده و دشمن فگن چون شیر ایزد بلحبسن يب در روزگرد انگیختن یه ابر بلا اندر وغی اقلا زیر همتت مریح دور از صولتت شین لیطعت قاض تعتی سفق گر نیستی در فونت از بهر خواجه انتها خواجهی موَیّد کزخرد نفسش همی معنی برد چون بحر او موح آورد جان برورد دیشر( بافی است انکو برورد باداش جاویدان بقا ای جرخ امّت را قمر بحر زبانت را گهر نیز جهالت را سپر ابری کزو بر جان مطر
ور
۸۳6
۱۷
گر عاقلی در وی نگر تا گرددت بیدا جفا بر سر یزدان 9 دریاش مروارید مد وانگه که بگشاید عقد اندامها اندر جسد
از کوش باید تا حسد تا او کند حکمت ادا از نظم او فاخر کلام از فرّ او دین را نظام
آن مومنان را اعتصام آنجا که پرسند از جزا تا ساکن و جنبان بود تا زهره و کیوان بود نا نیره و رخشان بود ۳ عالم و نادان بود
نا غمگن و شادان بود زان ترس کار و بارسا ملك امام آباد باد اعداش در بیداد باد از دين و دنیا شاد باد آثار خواجه داد باد
اقوال دشمن باد باد او شاد و دشمن در وبا
آن چیست یکی دختر دوشیزهُ زیبا زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کارد جون کارد زدیش آنگه بیش نو بیفند مانند دو کاسه که بود بر ترحلوا
۸
به چه ماند جهان مگر به سراب چون شدستند خلق غره بدو زانکه مدهوش گنتهاند همه گر ندیدی طنابهاش, ببین بر مثال یکی بلیته شدی از چه شد همچو ریسمان کهن
از بوی و مزه جون شکر و عنبر سارا هرجند نو با کارد بوی آن تن تنها
سپس او تو چون دوی به شتآب؟ همه خرد وبزرگ و کودگ وشاب؟ اندر این خیمهٌ چهار طناب جملگی خاك و باد و آتش وآب چند گردی بهسایه و مهتاب؟ آن ترشتیه بو تاره ههور داب
خوش خوش این گندهپیرببرون کرد وان نقاب عقیق رنگ تو را چند گفتی و برریاب زدی بس کن از فصَه ریاب کنونك چون ببینی کهمیبدزندت بس خویشت کشید بنجه سال گر نهای مست وقت آن آمد همه بگذشت برتو پاك چو باد وینستمگر جهانبه شیربشست ماندیاکنون خجل, چو آنمفلس چشمت ازخواب بیهشی بکشای سپس دین درونشو ای خرگوش هر زمان برکشد به بام بلند الکفیت ای سر ندارد سود همه آن کن که کر بپرسندت گر بترسی از تافته دوزخ سوی او تاب کز گناه بدوست گنه ناب را ز نام خویش زآتش حرص و آز و هیزم مکر زآتش آز برفروختهٌ خویش نيكك بنگر به روزنامة خویش با تن خود حساب خویش بکن به حرام و خطا جو نادانان مرغ درویش بیگناه مگیر ای سپرده عنان دل به خطا 9 خطاها مگر خدای نکرد همجو گرگان ربودنت پیشهاست
از دهان تو..ادرهای خوشاب کرد خوشخوش به زراب خضاب غزل دعد پر صفات رباب زرد و نالان شدی چو رود ریاب طمع و حرص و خوی بد چوکلاب سر که بدانی سراب را ز شراب مال و ملك و تن درست و شباب بر بناگوشهات پر غراب که به شب گنج بیند اندر خواب خویشتن را بجوی و اندریاب که به برواز برشده است عقاب زين سیه چاه زرفت این دولاب با تن خویش کرد جنگ و عتاب زان توانی درست داد جواب از ره طاعت خدای متاب خلق را پاك بازگشت و متاب باك بستر به دین خالص ناب دل نگهدار و چون تنور متاب کرد بایدت روی خویش کباب
در مپیمای خاك و خس به خراب گر مقری به روز حشر و حساب
مفروش أی بر حلال و صواب که بگیرد تور عقاب عقاب تنت آباد و دل راب و پپاب با نو اندر کتاب خویش خطاب؟ نسبتی داری از کلاب و دئاب
۸۹
۱۹
(« که شود سخت زود دیو لعين *
دیوان ناصر خسرو
خوی گرگان همی کنی بیدا در تیاب ربوده از درویش کارهای چپ و بلایه مکن نخم اگر جو بود جو آرد بر خود نبینی مگر عذاب و عنا چون از آن روز برنیندیشی واندرو بر گناه کار. به عدل چونکه از خیل دیو نگریزی بر یی اسپ جبرئیل برو بس نمانده است کافتاب خدای
بر ره دین حق بیش از صبح اندر این ره ز شعر حجت جوی
گرجه پوشیدهای جسد به یاب کی به دست آیدت بهشت و واب که به دست جپت دهند کتاب بچه. سنجاب زاید از سنجاب جون نمائی مرا عنا و عداب که بریده شود درو انساب؟ نطره ناید مگر بلا ز سحاب در حصار مسیّب الاسات؟ تا وت دیو زیر رکاب سر به مغرب برون کند زحجاب خویشتن را حدر کن و مشتاب که بخفته است مار در محراب زیر نعلین بوتراب. تراب خوش همی رو به روشنی مهتاب چو شوی تشنه با جلاب گلاب
نوعروسی است این که از رویش خاطر او فرو کشید نقاب
بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب
کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب
گشت برمن روز و شب چندانکه گشت از گشت او موی من مأنند روز و روی تو مانند شب
ای بسر گیتی زنی رعناست بس غرچه فریب فتنه سازد خویشتن را حون به دست ارد غرب
تو زشادی خندخند و نیستی آگاه ازان
او همی برتو بخندد روز و شب در زیر لب
۳۵
دیوان ناصر خسرو ٍِِ ۱ چون خوری اندوه گینی کو فرو خواهدت خووع 5" چون کنی برخیره او را کز تو بگریزد طلب؟ ۵ جون طمع داری سلب بیهوده زان خونخواره دزد کو همی کوشد همیشه کز تو برباید سلب؟ ای طلبگار طربها. مر طرب را غمروار چم جونی در سرای رنج و نیمار و تعب؟ در هزیمت جون زنی بوق ار بجایستت خرد؟ ور نهای مجنون چرا میبای کوبی در سرب؟ شاد کی باشد در این زندان ناری هوشمند یاد چون آید سرود آن را که تن داردش نب؟ کی شود زندان تاری مر تورا بستان خوش؟ گرجه زندان را به دستانها کنی بستان لقب 0 علم و حکمت را طلب کن گر طرب جونی همی : به شاخ علم و حکمت برطرب یابی رطب آنکه گوید هایهوی و بای کوبد هر زمان آن بحق دیوانگی باشد مخوان آن را طرب من به یمگان در به زندانم از این دیوانگان عالم السَرّی تو فریاد از تو خواهم. آی رب اندراین زندان کین جون بماندم بیزوار از که جویم جز که از فضلت رهایش را سبب؟ جمله گشتهستند بیزار و نفور از صحبتم هم زبان و همنشین و همزمین و هم نسب 6 کس نخواند نام من کس نگوید نام من جاهل از نقصیر خویش و عالم از بیم شغفب چون کنند از نام من پرهیز اینها چون خدای در مبارك ذکر خود گفته است نام بولهب؟! من برون آیم به برهانها ز مذهبهای بد
۹
دپوان ناصر خسرو
باکتر زان کز دم آتش برون آید ذهب عامه برمن تهمت دینی زفضل من برند بر سرم فضل من آورد این همه شور و جلب
ور تورا از من بدین دعوی گوا باید گواست .
مر مرا هم شعر و هم علم حساب و هم آدب سختیان را گرچه يك من پی دهی شوره دهد واندکی چربو پدید آید بهساعت بر قصب
پیش سراب درم با وس وب بیم و هرب
عر و ناز و یمنیی دنیا بسی دیدم. کنون
رنج و بیم و سختی آندر دین ببینم يك ندب ریگ آموی است بیم و ایمنی,رود فرب
جزن تخواهد ماند راجت آن چه باشد جز که رنج؟ حون نیارد بح بان جز حطب؟ گز ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد
سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب
برد مردم مر رجب را آب و فدر و حرمتِ است گرجه گاو و خر نداند حرمت ماه رجب
نامدار و مفتخر شد بقعت یمگان به من
جون به فضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب عیب ناید بر عنب جون بود باك و خوب و خوش گرچه از سرگین برون آید همی تاك عنب
من به یمگان در نهانم. علم من پیداء چنانك فعل نفس «ستنی یداست او در بیخ و حب مونس جان و دل من چیست؟ تسبیح و فران خاك بای خاطر من جیست؟ اشعار و خطب
۳0۵
دیوان ناصر خسرو 3
راست گویم؛ علم ورزم, طاعت بزدان کنم عذ. -" این سهجیز است ای برادر کار عقل مکتسب مایه و تخم همه خیرات یکسر راستی است راستی فیمت بدید ارد خشب را بر خشب مردم از کاو, ای پسر, پیدا به علم و طاعت است مردم بیعلم و طاعت کاو باشد بیذنب
طاعت و احسان و علم و راستی را برگزین گوش چون داری به گفت بوقماش و بوقنب؟ از س بیغمبر و حیدر بدین در ره منده
يك رمه بیگانگان را نات نفزاید عطب
زانکه هفتاد و دو دارد ناصبی در دين امام چیست حاصل خبرء بنگر, ناصبی را جز نصب بولهب با زن به بيشت میروند ای ناصبی
بنگر آنكک زنش را در گردن افگنده کلب
گر نمیبینی تو ایشان را زیس مستی همی
نیست روئی مر مرا از تو وز ایشان جز هرب بند گیر از شعر حخت وز بس ایشان مرو
تا نمانی عمرهای بیکران اندر کرب
ایشب تازانچو زهجران طناب مکر تو صعب است که مردم زتو هرگز ناراست جز از بهر نو نو چو یکی زنگی ناخوب و پیر زادن ایشان زتو, ای گندهبیر. نا تو یانی ننمایند هیچ روی زمین را تو نقابی وليك
علّت خوابی و تو را نیست خواب هست در آرام تو خود در شتاب چرخ سر خویش به در خوشاب دخترکان تو همه خوب و شاب دخترکان رویکها از حجاب ایشان را نیست نقابت نقاب
۹
چند گریزی ز حواصل در این در تو همی بیری ناید یدید آب نهای. جونکه بشوید همی جند به سوزن بشکستی نبر! جند جو رعد از تو بنالید دعد چند که از بیم تو بگریختند شاه حبش چون نو بود کته چند گذشتهستی بر جاهلان حرمت توسخت بزر گ است ازانك فدر شبآندرشب قدر استوبس خلق نبینی همه خفته ز علم کرده زیهر ستم و جور و جنگ خانه خمّار جو فصر مشید مطرب قارون شده بر راه تو حاکم در خلوت خوبان به روز غرّه مشو گرچه به آواز نرم گاه سحر بود, کنون سخت زود نازه شود صورت دین را؛ جبین زیر رکاب و علم فاطمی ۳۹ خراسان شود از خون دل بر سر جهّال به امر خدای
قبهْ بیروزن و باب, ای غراب؟ زانکه زمردم تو ربائی شباب شرم گن از روی بهتو شرم و آب؟ چند به گنجشك گرفتی عقاب! تاش بخوردی به فراق ریاب؟ از رم گرسته میشان ذاب؟ شمشیر از صبح و سنان از شهاب برکفشان فحف و میانشان قحاب در تو دعا را بگشایند باب یراق ان کات بر خوان آن سوره و معنی بیاب ظلمت از جهل و زعصیان سحاب
۰ عدل نهان گشته و فاش اضطراب
بلکه دئابند به زير یاب
جنگ جو نشهیل و جوشمشیرناب
.منبر ویران و مساجد خراب
مقری بیمایه و الحانش غاب نیم شبان محتسب اندر شراب ۳ عرضه کند برتو عقاب و ئواب پا گلوش تاب ندارد ریاب نیمشبان بانگ و ففان کلاب برزند از مشرق نیغ افتاب سهل شود شیعت حق را صعاب نرم شود بیخردان ر رقاب زیر بردشمن جاهل خضاب محتسب او پکند احتساب
۹۵
کر شود باطل از آواز حق جونکه نخواهی سپس شست سال صید زمانه شدی و دام توست م بادبه خشاه و دنیاخود جستونجستی تودین و نبود برسش رستی, وليك گرت خوش آید سخن من کنون شهر علوم آنکه در او علی است هرچه جز از شهر. بیابان شمر رویبهشهر آر کهاين استروی هرکه نتابد زعلی روی خویش جان و تن حجّت نو مر تور
حند دراین
کور کند چثنم قطا ون ای متغافل زتن خود حساب؟ مرکب رهوار به سیمین رکاب تشنه پتازی به امید سراب؟ حیست بهدست توجز از باد ناب؟ گرت بپرسند جه داری جواب؟ ره ز بیابان به سوی شهر تاب مسکن مسکین و ماب مثاب بیبر و پی آب و رن و یباب تا نفریبدت ۲ غولان خطاب بیشك ازو روی بتابد عداب
ازع و ور ک یمن گرد عبیر است و لعابم گلاب
۳۱ ای روا کرده فریبنده جهان برتو فریب, این جهان را بجز از بادی و خوابی مشمر بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس بهر؛ٌ خویشتن از عمر فرامشت مکن دامن و جیب مکن جهد که زریفت کنی زبور و زب زنان است حریر و زر و سیم کی شود عر و شرف برسر تو آفسر و تاج خویشتن را به زه بهمان واحسنت فلان خجلت و عیب تن خویش وغم جهل کشد بند بپدیر و جو هی رمکی سخت مرم سخن آموز که تا پند نگیری زسخن
مر تورا خوانده وخود روینهاده به نشیب گر مقزی به خدای و بهرسول وبه کنیب تا نیایدش از این دیو فریبنده نهیب رهگذارت به حساباستنگهدار یت جهد آن کن که مگر پاك کنی دامن و جیب مرد رآنیست جز ازعلم و خرد زیور وزیب تا تومرعلم وخرد رانکنی زین ورکیب؟ گرهمی خنده وافسوس نخواهی مفریب کودکی کو نکشد مالش استاد و ادیب
جاهلاز بند حکیمانرمد و کرهز شیب ۰
پند را باز ندانی ز لباسات و فریب
۳۵
۵
4
۹
به غلیواج تورا صید ندرو آرد )۲ کیگ سر بتاب از حسد و گفته پر مکر و دروغ ای برادر, سخن نادان خاری است درشت
دیوان ناصر خسرو
نه سپیدار تورا بار بهی ارد وسیب چوب بر مغز مخرء جامهٌ بر کیس و وریب رای رس ات تا
زرق دنیا را گر من بخریدم تو مخر ور کسی بررسخن دیوبشیبد تومشیب
۳۲ ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب بر ان بهیمی جون فننه گنتهای چونننگری که می چه نوبسد براین زمین بنویسد انچه خواهد و خود باز بسترد انديشه کن یکی ز قلمهای ایزدی خعلی ؛ بدرت دیگر مادرت و نو سوم خطیت اسپ و دیگر گاوست و خر سوم چون نشنوی که دهر چه گوبد همی نو را گویدت نرمنرم همی کراین جهجاینوست» کورندو کر هرآنکه نبینند و نشنوند ای اتی که ملعون دیال کر کرد دجالجیست؟عالمو ,شب جشم کوراوست جون زو حدرّت باید کردن همی نخست ايزد یکی درخت بر آورد بس شریف خارش همه شجاعت وشاخش همه سخا آنش دراو زدید و مر او را بسوختید امامك روزی هزاربار عهد غدیر خمْ زن بولهب نداشت و آمروز نیستید پشیمان زفعل بد
تبت بدا
گر مردمی ستور مشو, مردمی طلب بس کردهای بدانکه حکیمت بود لقب بزدابه خط خویش وبهانفاس تیرشب بنگر بدین کتابت بر نادر عجب در نطفها و خایهُ مرغان و بیخ و حب ( خطیت بارو دیگر برگ و سوم خشب از رازهای رب نهانك به زیر لب؟
بر خویشتن مپوش و نگهدار راز رب
بر ات خط ایرد ون اسما حطت:::
گوششما ز بس جلبو گونه گونشغب وین ِِ روشن اویاست بیریب دخال را ببه ببین به حق؛ ای گاو بی دنب از بهر خیر و منفعت خلق در عرب رسته به اب رحمت وحکمت برو رطب تو بیوفا ستور و امامانت چون حطب کاين فعل کز وی امد نامد ز بولهب دز رذن شماشت شله نسحت خون کیب
فعل بد از بدر بهتو مانده است منتسب
ك
چون بشنوی که مکه گرفته است فاطمی ارجو که سخت زود به فوجی سپیدپوش ی رون وز خون خلق خاك زمین حله گون کند آنگه که روز خویش ببیند لقب فروش واندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسل دعوی همی کند که نبی را خلیفتم قایتشا رس ات بادارستت ی رو ی ی بدان سبب بگرفتند این گروه زان روز با دیو بدیشان علم زده است زینان جر از محال و خرافات کی شنود گر رود زن رواست امام و نبیدخوار ام هت اسان ای اه که
7
۷
بر دلّت دل نیارد و بر تنت تاب و تب کینه کشد خدای زئوجی سیه سلب خون بدر زگرسنه عبّاسیان طلب از بهر دین حق ز بغداد تا حلب نه رحم یادش آید و نه لهو و نه طرب واندر برش درشت جو سوهانشود قصب درخلق, این شگفت حدینی است بوالعجب کس ملك کس نبرد در اسلام بینسب بومسلم ارنبودی و آن شور و آن جلب؟
وز دیو اهل دین به فغاناند و در هرب ۰
آدنهها ِِ ان
0 ان
وز مغرب آفتاب چو برزد مترس اگر بیرون کنی تونیزبه یمگانسراز سرب
۳۳ این جهان خواب است. خواب.ایپور باب روشنیی چشم مرا خوش خوش ببرد تاب و نور از روی من میبرد ماه پیج و تابش نور و تاب از من ببرد فتایم شد به مفرب چون بسی جز شکار مردم؛ ای هشیار بور, این عقاب از کوه جون سر برزند گرد رنج و غم چو بر مردم رسد حون مرا بیری ز روز و شب رسید
شاد حون با سی بدین آشفته خواب؟
روشنیش, ای روشنائیی جشم باب تاب و نورش کشت یکسر پیج و تاب
تا بماندم تافته بینور و تاب بر سرم بگذشت تابان آفتاب نیست چیزی کار اين بران عقاب از جهان یکسر برون برد غراب زودنر قی بر کُردد مرد شاب نیست روز و شب همانا جز عداب
۳۰
ه
۹۸ دیوان ناصر خسرو
هرچه ناز و خوب کردش گشت جرح.
دل بدین آشفته خواب اندر مبند زین سراب نشنه کش پرهیز کن روی تازدت زی سراب او منه ۳ بنکوهی ندارد باك و شرم گرچه بیخیر است کیتی, مرد را گرچه خاك و آب سبز و تازه نیست گرچه در گینی نیابی هیچ فضل این جهان الفنجگاه علم نوست کشتورزت کرد باید بر زمین مردمان چون کودکان بیهشآند شغل کودك در دبیرستانش نیست چون نهرسی ز اوستاد حون زین هزاران شمع کان آید پدید ری خاك و موی گردان چرخ را نيك بنگر کاندر اين خیمهی کبود گر هر مردم است این پس چرا ور همی اباد خواهد خاك را جز براسپ علم و بغل جستوجوی ن همی گوید «بباید جست ازین
وان همی گوید «چنین بیهودهها کار دنیا را همان داند که کرد, رطل پرکن وصف عشق دعد گوی ای نسر. مشغول این دنیاست خلق گر نه گرگی بر ره گرگان مرو
دیو جهلت را به نند من ببند
هم زگردش زود گردد زشت و خاب .
پیش کو از تو بتابد زو بتاب تشجان بسیار کشته است این نت ات تا نریزد زان سراب از رویت آب ورش بنوازی نیایی زو ئواب زر شود حاصل به دانش خیر ناب شیران انوا ند بارودیتذات مرد ازو فاضل شده است و زود یاب سرمزنجون خر دراد شاه عران جنگ ناید با زمینت نه عتاب
ات چونکه نگشائی برو نیکو خطاب؟ نا ببندد روی چرخ از شب نقاب این سیه برده نقاباست و خضاب جونفتادهاست»ای سر چند ینشتاب خاك پر مور است و پر مار و ذیاب؟ چونکه زآبادی فزونستش خراب؟ خلق نتواند گذشتن زین عقاب 5 یدید ان صواب از ناصواب»
دور دار از من رطل پرکن, رود برکش بر ریاب, تا چه شد کارش به اخر با ریاب»
چون به مردار است مشغولیی کلاب گوسپندت را مران سوی, ذثاب ند شاید دیو جهلت ر طناب
بر فلك باید شدن از راه بند
ای برادر. حون دعای مستجاب
هلا پرکن شراب, ۰
ح_ تن
۳6۵
۳۵
دیوان ناصر خسرو
۹۹
۳۳ ای ریب آب غریبی زتو بربود شباب گرد غربت نشود شسته زدیدار غریب هردرختی که زجایش بهدگر جای برند گرچهدرشهر کسان گلشنو کاشانه کنی
مرد را ی رز از خانه خویش
آبچاهیت بسی خوشتردر خانة خویش
ینجهانایپسر؛اکنون بمئل خانهٌتوست به غریبیت همی خواند ازاین خانه خدای فان که اوه اسبت هیرشن ما وعده کرده است بدانشهر غریبیتبسی آن شرابی که زکافور مزاج است درو وزژنانی که کی دست برایشان تفهاد نوهمی گوئی کاین وعدهدرستاست رليك وعده راطاعت باید چو مقرّی تو بهوعد زان شراب اینکه تو داری چو خلابی است بلید زان همه وعدة نیکو به چه خرسند شدی, زانك از ین خانه نیابی و همیبویبهشت ۳ به خاكاندر نامیخت جنینبویبهشت جونندانی که جه جیزاست همیبویبهشت تو بدین تیره ازآن صاف بدان خرسندی حون نیابد به گه گرسنگی کبگ و نذرو جز که بر آرزوی نا زیر و بم چنگ برشود معدةتوه چون ود میده: زکشاك ای خردمند جهنازی سپس سفلهجهان گرعذاب آنبودایخواجه کزورنجهشوی سربسررنج وعذاباستجهان گربهشی
وز غم غربت از سرت بیژید غراب گرچه هرروز سروروی بشوید به گلاب بشود زو آن رونق و آن زینت و آب خانة خویش به ارچند خراباست و یباب مثل است اینمثلی روشنبی بیچش وتاب زانکهدرشهر کسان گرم گهان بست وجلاب زانت میناید خوش رفت آزینجا به شتاب آنکه بسرشت چنین شخص تورا زآب وتراب وت وخواب وخورو سستی وییری وشباب
ئن
جاهونعمت که چنان خاق ندید هاست به خواب ۰
همه دوشیزهو همزاد و نکوصورتو شاب نیست کردار تو اندر خوراین خوبجواب سرت از طاعت برحکم نکو وعده متاب وز بهشت اين همه عالم چو سرائی است خراب ای خردمند. بدین نعمت بوسیده غاب؟ یار تو یافت ازو بوی, نو شو نیز بیاب نشناسی ز می صاف همی تیره خلاب
چه کند گر نخورد مرد ز مردار کباب؟ کس نیارامد بر بیمزه آواز ریاب خوش کند مغز تورا, چون نبود مشك. سحاب همجوتشنه سپسخشك وفریبنده سراب؟ جون نرنجی زجهان؟ گر نه جهان است عداب؟ مطلب رنج وعذابش چومقریبه حساب
۳۵
طلب رنج سوی مرد خردمند خطاست توجو خر گوش جه مشغولشدهستیبه یا پند کی گیرد فرزند توء ای خواجه, زتو چونسزاوار عتابی به تن خویش توخود چون نخواهی تو ز من بند مر بند مده درخور قول نکو باید کردنت عمل فول چون روی برد زیر نقاب, ای بخرد سیم و سیماب بهدیدار توازدوریکی است قول را نیست ثوابی چو عمل نیست برو عملت کو؟ به عمل فخرکن ایرا که خدای گرچه صعب استعمل ازقبلبویبهشت چون نباشدت عمل راهنایی سوی علم جز به علمی نرهد مردم آزاین بند عظیم چون ندانی ره تاویل به علمش نرسی نه سوی راه سداب است ره لاله لعل علمرا جز که عمل بند ندیده استحکیم فولجون بارعمل گشتمباش ایچبهغم کیره انش تسه که ردادانی ارانان بارةٌ خون بود اوّل که شود نافهٌ مشك
۳۵
دیوان ناصر خسرو
مشمر کرت خرد هست خطا را بهصواب هه سر برت عقاب استوبه گرد تو کلاب؟
جون زباب است به دست اندرو بر سرت خضاب؟
کی رسد از نو بههمسایه و فرزند عتاب؟ .
شته انگار ما با مین کار عسات تو زگفتاز غقابی و بهکردار ذباب به عمل باید از این و گشادنت نقاب به عمل گشت جدا نقرةٌ سیم از سیماب ایزد از بهر عمل کرد تو را وعده واب بانو از بهر عمل کرد به آیات خطاب جمله آسان شود. ای پور در برتو صعاب نکند مرد سواری جو نباشدش رکاب کان نهفته است بهتنزیل درون زیرحجاب
ئن
ورچه یکیست میان من و تو حکم کتاب .
گرجه زان .اب خورد لاله که خورده است سداب علم را کس نتواند که ببندد به طتاب مرد جون گشت شناور نشکوهد ز غماب نبود جز که تف و دود به آغاز سحاب
۳
نطرة آب بود اوّل لولوی خوشاب ۲۵ همجو لولو کند. ای بور. تورا علم وعمل ره باب تو همین است برو بر ره باب
ای باز کرده چشم و دل خفته را زخواب. بشنو سوّال خوب وجوابی بده صواب:
بنگر بهچشم دل که دو چشم سرت هگرز دیده است چشمهای که درو یست هیج آب
۳۴
دیوآن ناصر خسرو ۱۰۱
چشمه است و آب نیست. پس این چشمه رد ِ این نکتهای است طرفه و بیهیچ پیج و تاب
گاهی پدید باشد و گاهی نهان شود
دادم نشانیای بهمثل همچو آفتاب
برتو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟ چون شدی فتنه ناخواستهٌ خویش! بگوی, راست میگوی, که هشیار نگوید جز راست ورتو خود کردی تقدیر چنین برتن خویش صانع خویش تو پس خود و این فول خطاست رات ان انیت که انب دای اپورا این همه مهر براین جای چرا. چون و چراست؟ گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است.
ای فزوده ز چرا. چارهنیابی تو ز کاست
زیر گردنده فلك جون طلبی خیره بقا؟
که به نزد حکما. گشتن از آیات فناست گشتن حال توو گنتن چرخ و شب و روز
بر درستی, که جهان جای بقا نیست گواست منرل توست جهان ای سفری جان عزیز سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست مخور انده چو از این جای همی برگذری
۱۰
گرچه ویران بود این منزل, دینت بهنواست پست منشین که تو را روزی از اين قافله گاه گرجه دیر است. همان آخر بر باید خاست توشه از طاعت یزدانت ضمی بای کرد که در این صعب سفر طاعت او توشه ماست نیکی الفنج و زبرهیز و خرد بوش سلاح که براین راه یکی منکر و صعب اژدرهاست بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است يك رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست ۵ از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید چند گونی که بدو نيكك به تقدیر و قضاست؟ گنه و کاهلی خود به فضا بر چه نهی؟ ره توت گر خداوند قضا کرد گنه بر سر نو پس گناه تو به قول نو خداوند توراست بدکنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت گرچه میگفت نیاری, کت ازین بیم قفاست اعتقاد تو جنین است. ولیکن به زیان در : با خداوند زبانت به خلاف دل توست با خداوند جهان نیز تو را روی و رباست بهمیان قدر و جبر رود اهل خرد. راه دانا به میانهی دو ره خوف و رجاست به مین قدر و جبر ره راست بجوی
که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست زاشت ۱ ن است ره دين که بسند خرد است ها وا تاش دای
دیوان ناصر خسرو ۳ ۱۳
عدل بنیاد جهان است, بپندیش که عدل
جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست 6 خرد است آنکه چو مردم سپس او برود
کر گهر روید در زیر پیش خاك سزاست
خرد آن است که مردم ز بها و شرفش
از خداوند جهان اهل خطاب است و است
خرد از هر خللی بشت و زهر غم فرج است
خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست
خرد آندر ره دنیا سره یار است و سلاح
خرد اندر ره دين نيك دلیل است و عصاست
بیخرد گرجه رها باشد در بند بود
با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست ۳۰ ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد
تا ببینی که براين امّت نادان چه وباست
ینت وید همه آفمال خدارند کنذ
کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست»
و «همه یکی زخدای است وليك
بدی ای امّت بدبخت همه کار شماست»
وانگه این هردو مقرّند که روزی است بزرگ
چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا
ندر اين قول خرد را بنگر راه کجاست ۳۵ جون بود عدل برآنك او نکند جرم, عذاب؟
زی من این هیچ روا نیست ار زی تو رواست
حاکم روز قضای تو شده مست سدوم!
نه حکیم است که سازنده گردنده سماست؟
اندر این راه خرد را بت ات ور
۳ ۱۰4
بر ره و رسم خرد رو. که ره او پیداست
مر خداوند جهان را بشناس و بگزار
شکر او را که تو را این دو به از ملك سباست
حکمت آموز و. کم آزار و. نکو گو و بدانك
روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست ۴ مردم آن است که دین است و هنر جامه او
نه یکی بیهنر و فضل که دیباش قباست
جهد کن تا به سخن مردم گردی وء بدان
که بجز مرد سخن خلق همه خار و گیاست
همچنان چون تن ما زندهبه آب است و هوا
سخن خوب. دل مردم را آب و هواست
سخن خوب ز حجخت شنو ار والائی
که سخنهاش سوی مردم والا؛ والاست
گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیت
سخن حجّت با قوت و تازه و برناست ۵
۳۷ هرکه چون خرفتن خواب و خوراست گرچهمردم صورتاستآنهم خراست گر تو را جز بتپرستی کار نیست چونکنی مت همی بر ببرست! ازر بتگر نوی کز خز و بز شته چون بت پر زقش آزر است گر درخت از بهر بر باشد عزیز جان بر است و تن درخت بروراست ۵ يك بنگر تا ببینی کز درخت جان بروئید و, نماء در برست نن به جان زنده است و جان زنده به علم دانش اندر کان جانت گوهر است سوی.دانا ای برادر همچنانك جان تنت راء علم جان را مادر است علم جان جان نوست ای هوشیار گر بجوئی جان جان را درخور است چشم دل را بازکن بنگر نکو زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست ۰"
دیوان ناصر خسرو 0ص
زیر اين چادر نگه کن کز نبات زیر دست لشکری دشمن شناس وین خردمند سخندان زان سپس کس سه لشکر دید زیر چادری؟ هرکسی را زیر اين چادر درون اینت گوید «کردگار ما همه نیست چیزی هیچ از این گنبد برون وانت گوید «کردکار نيك و بد کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر وانت .گوید «برسر هفتم فلك صد هزاران خوبرویانند نیز وانکهاو را نیستهمّت خورد و خواب فکرت ما زیر اين چادر بماند این یکی کشتی است کو را بادبان جای رنج و آندوه است این ای سر زين فلكبیرون توکی دانی که چیست؟ قول اين و آن درین ناید به کار فول ایزد بشتی ور خفطتن: وی همجنان کز قول ما قولش به است چشم و گوش خلق بیشرح رسول فول او را نیست جز عالم زبان خطّ او بر دفتر تنهای ما این جهان در جنب فکرتهای ما هرکه ز ایزد سیم و زر جوید واب نیست سوی من سر قیصر خطیر چون همی قیصر ز زر افسر کند گر همی چیزی بیایدمان خرید
لشکری بسیار خوار و بیمر است کان به جاه و منزلت زین برتر است مهتر و سالار هردو لشکر است ای خیش سن شکفت و ناور است خاطر جویا بهراهی رهبر است چرخ و خاك و آب و باد و آذر است هرجه هستاین است یکسر کایدر است» ايرد دادار و دیو ابتر است کار دیوان جنگ وزشتی وشر است» جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است هریکی گوئی که ماه انور است» ا تست ری او مخال وگ اس راز یزدانی برون زین جادر است هخا وه لد زاس جای بای و اف نکر ات کاين حصاری بس بلند و بیدر ات فول قول,کردگار اکبر است فولو تحط ما نو زا خود از بر است قاط ها بخ اس از خط و از قول او کور و کر است خط او را شخص مردم دفتر است چنم وگوش وهوش وعقل وخاطراست همجو اندر جنب دریا ساغر است
بد نشان و ببهش و شوم اختر است .
کر و و تور رن را امس است نیست او قبصر که خر یا استر است فتقتنت: آزها ما اما رزاشت
۳۵
۱۳۹
از نیاز ماست اینجا زر عزیز روی دینار از نیاز توست خوب بهشتی تشنه باشد روز حشر ور نباشد تشنه او را سلسبیل آب خوش بینشنگی ناخوش بود در بهشت ار خانه زژین بود این همه رمز و مثلها را کلید گر به خانه در ز راه در شوید هرکه بر تنزیل بیتأویل رفت مشك باشد لفظ و معنی بوی او مر نهفته دختر تنزیل را مشکل تنزیل بیتاویل او ی گثایندی در خیبر. فران دوستي تو و فرزندان تو از دل آن را ما رهی و جاکریم
دیوان ناصر خسرو
ورنه زر با سنگ سوده همبر است ورنه زشت وخشك وزرد ولاغر است او بهشتی نیست بل خود کافر است گرچهسرد و خوشبود نا درخوراست مرد سیراب آبخوش را منکر است فیصر اکنون خود به فردوس آندراست جمله اندر خانة یغمبر است این مباركخانه را در حیدر است او به چشم راست در دین اعور است مشك بیبوی ای بسر خاکستر است معنی و تأویل حیدر زیور است بر گلوی دشمن دین خنجر است بیگشایشهای خوبت خیبر است مر مرا نور دل و سایی سر است کو تو را از دل رهی و چاکر است
و رات ی نت زرا انیت
۳۸ باز جهان یز پر و خلق شکار است نیستجهان خوار سوی ما. زجهمعنی قافله هرگز نخورد و راه نزد باز صحبت دیا مرا نشاید ازیراك صتجیت دنیاً بهسوی عاقل و هشیار کار جهان همجو کار بیهش مستان لاجرماز خلق جز که مست وخسان را سوی جهان بار مر تو راست ازیراك
بازجهان را جزاز شکار چه کار است؟ خوردن ماسویباز او خوش و خواراست؟ باز جهان رهزن است و قافله خوار است مار اضا ی انار اسف صحبت دیوار پر زنقش و نگار است یکسره ناخوب و پر زعیب و عوار است بردر این مستبر نهجاه و نهبار است معدهت پر خمرو مغز پر زخمار است
۳۵
۴
دیوآن ناصر خسرو
جانت ششماه بر زمهر خزان است تا به عصیر و بهسبزه شاد نباشی! غرّه چرا گشتهای به مکر زمانه دسته گل گر تو را دهد تو چنان دانك میوهٌ او را نه هیچ بوی و نه رنگ است روی آمیدت به زیر گرد ۳ است روی نیارم سوی جهان که بیارم هرکه بدانست خوی او ز حکیمان رهبری از ویمدار چشم که دیواست بهرُ تو زين زمانه روز گذاری است جان عزیز تو بر تو وام خدای است جز به همان جان گزارده نشود وام این رمه مر گرگ مرگ راست همه باك مانده به چنگال گرگ مرگ شکاری گر تو از اين گرگ دردمند و فگاری ای شده غره بهمال و ملك و جوانی فخر بهخوبی و زو سیم زنان راست چونکه به من ننگری زکبر و سیاست؟ من شرف وفخر آل خویش و تبارم آنکه بود بر سخن سوار. سوار اوست شهره درختی است شعرمن که خردرا علم عروض ازفیاس بسته حصاری است مرکب شعر و هیون علم و ادب را تا سخنم مدح خاندان رسول است خیل سخن را رهق و بندهٌ من کرد مشتری اندر نمازگاه مر او را طلعت «مستنصر از خدای» جهان را
۱۷
شش مه ازان بس براز نشاط بهار است
خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است ۰
گر نه دماغت پر از فساد و بخار است دستهٌ کل نیست آن, که بشته خار است جامهٌ او را نه هیچ پود و نهتار است گرت گمان است کاین سرای قرار است کاین بسوی من بتر زگرسنه مار است همره این مار صعب رفت نیار است میوٌ خوش زو طمع مکن که چنار است بس کن ازو این قدر که بانو شمار است
وام خدای است برتو, کار تو زار است
کرت تا مان وقمت گرا ات
آنکه جودنبهاستو آنکه خشاکونزاراست گرچه تو را شیر مرغزار شکار است جز نو بسی نیز دردمند و فگار است هیچ بدینها تو را نه جای فخار است فخر من و تو به علم و رای و وقار است من چهکنم گر تورا ضیا ع وعقار است؟ گر دگری را شرف به آل و تبار است آننه سواراست کو براسپ سواراست نکته و معنی برو شکوفه و بار است
طبع سخنسنج من عنان و مهار است تابغه آنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است یشرو و. جبرئیل غاشیهدار است ماهمنیر استو.اینجهان شبتاراست
مرا متابع و یار. است